ما می رویم به یک کمای ابدی. حرفی برای گفتن نمانده. اینجا بسته می شود.
□ 10:47 AM - ماه مِی
Wednesday, June 17, 2009
● لعنت به تنهایی
این روزها کاش کنارم بودی. سخت است هر دقیقه اش، برای تو، برای من، برای همه. وقتی این فیلم ها و این عکس ها را می بینم و اخبار را می خوانم تمام وجودم خشم می شود و انزجار از خودم. از بی هوده بودنم و ترسو بودن. از این که اینجا بی خاصیت نشسته ام. امروز سخت ترین روز بود. با دیدن ویدیوی مرگ آن جوان که آدم ها سعی می کردند راه خون را بند بیاورند و مرگ اش را چند ثانیه عقب بیاندازند...فریاددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد! دلم می خواست کنارم بودی.
□ 12:11 AM - ماه مِی
Tuesday, June 09, 2009
● کاش تهران...
از پشت همین پنجره ی همیشگی که هم باز است و هم چارتاق بسته، یک آن خیال کردم که در تهرانم طوری که فکر کردم او هم خیال خواهد کرد در تهرانم.
گفتم چه غوغایی بود. گفتم جایت خالی؛ شور بود که موج می زد زیر پوست دم کرده ی شهر، لایه لایه آدم، بازو به بازو، آدم ها زنجیرِ هم از تجریش تا راه آهن. غلغله بود، شب های پیش از دوم خرداد را یادت هست، عصر بازی ایران - استرالیا یادت هست، آزادی خرمشهر یادت هست، ژاله ی ۱۷ شهریور را یادت هست، همه آنها را با هم جمع کن ضرب در خشم همه ی این سال ها کن و به توان خستگی و گرسنگی و بیکاری این همه سال برسان، به همان اندازه آدم آمده بود که خود را زنجیر کنند به هم، در هم، پیر و جوان، چادری و کم حجاب، جانباز و سلطنت طلب، همه.
خندید گفت محال است. با قواعد فیزیک جور در نمی آید.
گفتم باورت نمی شود. عکس نشانت می دهم، فیلم یک عالمه. بقول گلرخ هر ایرانی یک رسانه بود، این یکی را کسی نمی تواند انکار کند.
خندید. گفت نه!!! اینها را باور می کنم. بودن تو را در تهران! آن را باور نمی کنم. محال است که در فاصله ی دیروز که با هم حرف زدیم و الان، تو اصلا نمی توانی رسیده باشی حتی اگر...
نمی دانم چه کسی این حرف را جایی زده بود: «زندگی دارد از کنارم می گذرد» بی اعتنا به رویاهای من. و من از این خمودگی عاطفی ام می ترسم. یک مشت رویای بزرگ برای خود دست و پا کردم بی آنکه به قد و قواره شان توجه کنم.
همه اش می گویم کاش این روزهای خالی و بی حاصل بگذرد و از طرفی هم می بینم که چطور این ساعت شنی عمر من دارد خالی و خالی تر می شود.
کاش می توانستم سرم را بیاندازم پایین و بی رویا نفس بکشم و فقط نوبتم را انتظار بکشم.
□ 10:43 PM - ماه مِی
Wednesday, May 13, 2009
● زبان-باز
چرا نمی فهمی وقتی می گوید جورابش دویده یعنی در رفته. یعنی تکه ای از جوراب فرار کرده. تکه ای از جوراب دلش جای دیگری بوده و از یک پارچه بودن و جوراب بودن دست شسته و پا به فرار گذاشته. زبان است دیگر. همه چیزش قراردادی است. قراردادی میان من و تو که هم را بفهمیم و خود را بفهمانیم. وقتی می گوید از قلبش گذشت خوب یعنی دلش خواست. دلش خواست که بماند همانجا و بر نگردد حتی اگر بلیت اش برای سفری گِرد بوده. سفر گِرد؟ نمی دانی یعنی چه؟ یعنی سفری که گَردش دارد یعنی بالاخره یک جای راه باید گِردش کنی و برگردی حتی اگر دلت جا مانده باشد در پایِ رفتِ آن سفر گِرد. پایِ رفتِ سفر؟ یعنی نیمه ی اول یک سفرِ گِرد، نیمه ای که رفتن در آن آسان ترین کار است درست بر عکس پای برگشت، که نخواهی داشت اگر دلت در پای رفت جا مانده باشد.
مدام می گفت دلش شور می زند. فکر می کنی یعنی چه؟ که یعنی دلش می توانست مزه ی سفره ات باشد؟ نه! نه! نه! دلش شوریده. دلش به شورش افتاده از ترس اینکه پاگیر شود یا ترسیده از این که در بازگشت دوست ات بدارد. دوست داشتن در بازگشت؟ یعنی این که یکی را دوست بداری و او نیز عشق ات را با دوست داشتن برگرداند. نه اینکه برگرداند ها! نه. یعنی اینکه عوض گله ندارد، اما به مهربان ترین معنای ممکن عوض. آنقدر مهربان که گلایه را ناممکن کند.
این ها شاید چه بسا یقینا یحتمل و طبق معمول همیشه ی تو همه اش در ذهن و کله ات گذشته باشد. چون پشت تلفن صدایش کمی غریبه تر بود. نفهمیدی چه کنایه ای در کلام اش بود وقتی گفت «سایه تان سنگین شده»؟ او هم خوب فهمیده چقدر پاگیر شده سایه ات در زمینی که دوست اش نداری.
□ 9:32 AM - ماه مِی
Tuesday, May 05, 2009
● درون خانه
این پنجره ی کوچک من است. برای نگاه کردن به دنیا و مرور اینکه چگونه در هر دوره ای به دنیای بیرون نگاه کرده ام. این پنجره ی کوچک من است. پنجره ای با پرده ی توری. نگاهکی انداختن مانعی ندارد وقتی از این حوالی گذر می کنید اما سرک نکشید لطفا.
(: . P.S. This post wasn't addressed to you so please don't flatter yourself and find a better reason to "whatever dude" me
دیوار اتاق خواب جای عجیبیه. صمیمی ترین دیوار هر خانه ایه. شاهد عشق بازیه، شاهد فریاد ترس خورده ی بعد از کابوس و شاهد صمیمی ترین گریه ی صاحب و صاحبان اتاقه. رازهای مگوی رو اغلب اتاق خواب می شنوه. اگر کسی شانس بیاره و از صمیم قلب دوستش بدارن اولین جایی که عکس اش بر آن میخ بشه یا تکیه داده بشه دیوار اتاق خوابه.
□ 2:53 PM - ماه مِی
● من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت ...
از شعر: یک پنجره برای دیدن فروغ فرخزاد
عقم می گیرد از این که می بینم بعضی ها برای دوست داشتن، خودشان را تا سرحد تحمیل کردن به زندگی یک نفر دیگر، تحقیر می کنند و خیلی طول می کشد تا متوجه عقیم بودن تجربه شان بشوند. و بدتر از همه اینکه قدرت یادگیری شان هم به معنای واقعی کلمه صفر است. صفر مطلق. یعنی همان تجربه های عقیم را بارهای بار تکرار می کنند.
هه! به کسی برنخوره بابا. فکر کنم کاملا معلومه که اینا رو دارم خطاب به خودم می گم.
□ 10:57 AM - ماه مِی
شنبه ای که دلگیر و اندوهگین شروع شد، پایانی غریب اما مهربان تر از واقعیت داشت. به پیشنهاد دوستی مهربان سفری رفتیم کاملا بی هدف. به شهر کوچکی بنام ریدیوم در دل کوه های راکی. بعد از آبتنی در چشمه ی آب گرم شهر که پر بود از میان سال ها و کهن سالهای رهگذر، به خانه ای رفتیم که معروف بود به باز بودن درش به روی غریبه ها. ورودی خانه از کارگاه مجسمه سازی هدایتمان کرد به سمت حیاطی که ده یانزده نفری پراکنده در حال گپ و گفتگو و نوشیدن بودند. بعد سه چارتایشان سازهایشان را بدست گرفتند و نواهایی شبیه موسیقی زایداکوی نیواورلینز نواختند. اولین نغمه قطعه ای بود زیبا و صمیمی با کلماتی مثل این:
من یک دزد دریایی ام شاید با دویست سال تاخیر اما برای دزدیدن قلب تو هیچ وقت دیر نیست...
پایان شب صلح بود و دوستی های اتفاقی و شاید عشق های نهان برای بعضی از آن غریبه ها. من اما ناظری بودم اندوه زده با لبخندی صمیمی که با تمام یاس و اندوه اش به احترام دوستی و صلح کلاه از سر بر می دارد و به فردا می اندیشد.
□ 10:02 PM - ماه مِی
I want you to know He's not coming back Look into my eyes I'm not coming back
So knives out Catch the mouse Don't look down Shove it in your mouth
If you'd been a dog They would've drowned you at birth
Look into my eyes It's the only way you'll know I'm telling the truth
So knives out Cook him up Squash his head Put him in the pot
I want you to know He's not coming back He's bloated and frozen Still there's no point in letting it go to waste
So knives out Catch the mouse Squash his head Put him in the pot
By Radiohead
PS: The lyrics and the video might seem canibalistic, but I thing what is being eaten there and in all human relationships is the soul or the pieces of soul.
از خوابی بی وقت بیدار می شوم. دلم حمام می خواهد و صورتی صاف بعد از تراشیدنی آسان و بی درد و بی خون. و مالش نرم و خوش بوی کرم روی پوست. لیوانی چای و سیگاری بی دلیل به دست به سمت پنجره می روم. به روشنای ساده ی روز و به پیر زنی که مثل پنگوئنی بی عار راه می رود نگاه می کنم. به خاطره ای نه چندان دور فکر می کنم و دلم قرص می شود. به روزی که کنارم دراز کشیده بودی و دست من تمام مرزهای تن ات را پیمود و شکل اندام ات را در حافظه اش تا ابد یادداشت کرد. به لبخندی که در آن لحظه زدی و به بوسه ی بعدش فکر می کنم. چه خوب بود.
خسته ام از این شهر و از این مردم ملال آور و این جماعت مهاجر ملال آورتر با اینکه همه تبریکات بی خاصیت و لوس دسته جمعی بدسلیقه ای که برای آدم می فرستند. و عید دارد می آید اما نه حس عید دارم و نه بوی اسفند در مخ ام پیچیده - آنطور که قدیم ها مست و مالیخولیاییم می کرد - که جز این هم انتظاری نمی رود وقتی آدم را از متنی برداری و بگذاریش در یک متن کاملا متفاوت و بعد سعی کنی از متن قبلی برایش ... می دونی چی می گم؟ اون بو وقتی تو ذهن آدم می پیچه که غوغای شهر جلوی چشمش باشه، عجله کردنهای جلوی دانشگاه برای خرید تقویم و کارتای یونیسف و کتاب و سی دی، یا شلوغی میدون ونک و تجریش و میدون انقلاب و کیسه های پر از آبی که تو هر کدومش دو سه تا ماهی قرمز دارن آخرین روزای عمرشونو حیرون و ویلون می چرخند، با ماهی دودی هایی که از سر در مغازه های پروتينی آویزون اند یا پیت حلبی های دودگرفته ای که کنار خیابون توش آتیش روشن کردند و چند تا کارگر شهرداری دورش وایستادن و سیگار می کشند و هر از گاهی هم یه رهگذری کنارشون وا می ایسته که دستاش رو گرم کنه. یا خطور ناگهانی غمی که تو شعرهای فروغ هست به ذهن و ویار ظهرالدوله و کوبیدن و رفتن تا اون بالا و رشوه دادن به سرایدار دندون گرد اونجا و بعد ایستادن بالا سر یه تیکه سنگ و حس پوچی کردن و اینکه اصلا چقدر همه چی بی معنیه، حتی همین کار من. آخه یعنی چی که من هر سال این موقع سال این حس نوستالژیک بیاد سراغم و از دست عالم و بشریت شاکی باشم که چرا هیچ کس هیچ چیز به تخم اش نیست؟
کاش می شد فهماند اهمیت متن (Context) را به بعضی آدم ها و ارتباطش را با معنا. به خصوص ملت مهاجر که از متنی به متنی دیگر جابجا شده اند اما معناهایشان هنوز متعلق به همان متن قبلی است. بعد یک روز یکشنبه ی غم انگیز بعد از سی سال زندگی در متن دوم یک آن متوجه می شوند چیزی نیستند جز یک زیرنویس کوتاه در صفحه ای از یک دایره المعارف ۶۷ جلدی.
□ 9:01 AM - ماه مِی
Wednesday, February 04, 2009
● ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ و جمعه جمع جمیع شنبه ها
دوشنبه حرکت کند سکون و سنگینی سه شنبه سلانه سلانه پیش رفتن های امید چارشنبه حس گمگشتگی پنج شنبه هجوم هراس های وقت و بی وقت جمعه کیف بی دلیل امید های واهی شنبه آسایش کاذب پنهان پشت نقاب بی عاری یک شنبه طلوع ملال آور حقیقت انزوای روح عصر یکشنبه تیغ تیز «خالی بودن جایت» بر رگ ورم کرده ی تنهایی
□ 3:02 PM - ماه مِی
Tuesday, February 03, 2009
● هنوز در فکر آن کلاغ کان دریده ام
جایی میان این دریای دور و بی بندر، کاش حفره ای بود... باقی را سفید خوانی کنید که گفتن اش تف سر بالااست
که می مکید این تخته پاره ی سرگردان را، که دیگر بهانه ی در کار نباشد و بداند تکلیف، همان رسیدن به ته آب است و گریز تنها چاره ی کار. قواعد بازی را مراعات کردن فاکید دهن ما را، که شاید من باید دهن هر چه بازی را بفاکم از صمیم قلب و تا دسته. فاک!!!
● Radiohead - Jigsaw Falling Into Place (thumbs down version)
Just as you take my hand Just as you write my number down Just as the drinks arrive Just as they play your favourite song As your bad day disappears No longer wound up like a spring Before you've had too much Come back in focus again
The walls are bending shape You got a cheshire cat grin All blurring into one This place is on a mission
Before the night owl Before the animal noises Closed circuit cameras Before you comatose
Before you run away from me Before you're lost between the notes The beat goes round and round The beat goes round and round
I never really got there I just pretended that I had Words are blunt instruments Words are sawn off shotguns
Come on and let it out Come on and let it out Come on and let it out Come on and let it out
Before you run away from me Before your lost between the notes Just as you take the mic Just as you dance, dance, dance
A Jigsaw falling into place So there is nothing to explain You eye each other as you pass She looks back and you look back Not just once and not just twice Wish away your nightmare Wish away the nightmare You got the light you can feel it on your back [A light,] you can feel it on your back Your jigsaw falling into place
باد در کنج کوچه ی بن بست حبس شده، ترس اش را با ولوله ای در جان روزنامه ی سرگردان ابراز می کند.
□ 10:55 PM - ماه مِی
● مرثیه ای برای یک رویای دیگر
دیشب فیلم Revolutionary Road رو دیدم. جدیدترین فیلم سم مندز. قصه آدمهایی که در گرداب روزمرگی در حال خفه شدن هستند. مضمونی شبیه Synecdoche, NY. مضمونی که بعضی از ما نیز با آن در چالشیم. سعی در فرار از روزمرگی و شبیه توده شدن. بعضی هامان تمام عمر را صرف مبازره با آن می کنیم، بعضی هامان خیال می کنیم برایش کاری کرده ایم، بعضی هامان در کنج دنج عمل گرایی و واقع بینی می نشینیم و به آنهایی که برای مبازره با آن کاری می کنند پوزخند می زنیم و آنها را ناییو تلقی می کنیم و اغلب مان اصلا خبر نداریم که چیزی غیر از روزمرگی هم وجود دارد. قصه شخصیتی دارد بنام جان که با معیارهای «نرمال» جامعه وضعیت روانی متعادلی ندارد و بارها شوک الکتریکی شده است. نقطه اوج قصه جایی است که جان زوج ویلر را با دروغی که به خود و اطرافیانشان می گویند مواجه می کند. وقتی جان با کلمات تند و تیزش آن دو را به سخره می گیرد تماشاچیان سینما تقریبا همه می خندند که برای من عجیب است. جان دارد در واقع همه ی ما را به سخره می گیرد و خندیدن به حرف های تلخ و گزنده ی او یعنی خندیدن به ریش خود و تایید ماخذه ای که جان از هویت انسان شهری امروزی می کند.
فیلم چند سکانس بسیار تیاتری خوب دارد، چیزی که مندز در آن بسیار تبحر دارد.
□ 9:18 AM - ماه مِی
Thursday, January 08, 2009
● از راه دور
نمی دانم تو دور می شدی یا من شاید هم زمین بود که راه افتاد نه قطار خشم ام از این بابت است که بی جهت باید می رفتیم در دو جهت، به هر جهت این عشق هم شد مجازی مجاز به فتح میم و نه هیچ فتح دیگری و اغلب به ذن این که در این لحظه این خنده آیا واقعی است که آیا این بوسه ی کارتنی بر لبان ماست یا بر سطح سرد این شیشه ی لعنتی است این تنها پنجره ایی که رو به احوال هم باز می کنیم
دلم می گیرد وقتی که دست دراز می کنم و غیبت تنها دستآویز موجود در شبکه است غیبت به کسر شادی و فتح ناخواسته ی قلعه ی اندوه پس فعلا بوس بوس به همان سیاق هر شب مان لب های ما بر صفحه گرم و مهربان گوشی های مان.
□ 2:39 PM - ماه مِی
Tuesday, December 23, 2008
● کالبدشناسی درون آن که زمهریر احساس اش خوانده اند
هیوبرت سلبی جونیور نویسنده رمان معروف فاتحه ای برای یک رویا در گفتگویی از زندگی اش می گوید و از سی و چند ساعت پیش از بدنیا آمدنش و اینکه همه چیز با رنج شروع شد. او به دو رویکرد متفاوت در قبال رنج اشاره می کند: یا آن را درونی کنی که همان رنج کشیدن است و یا آنرا به بیرون از خود برانی و برون افکنی کنی، در غالب خشم و هیاهو یا هر چیز دیگر. این درونی کردن رنج قطعا بیشتر به نفع جامعه است تا فرد. اگر آدمی رنج خود را به شکل خشم بروز دهد توان ویرانگرانه اش مرز و حدی نخواهد شناخت. اما اگر دورنی شود یا در سکوت و ترس صاحب رنج خواهد مرد یا به شکل هنری خلاقه خودنمایی خواهد کرد.
تلاش برای خلق کردن و عطش چیزی شدن در دنیای هنر از همین درونی کردن رنج آب می خورد. هیوبرت سلبی در جواب این سوال که چرا تا این حد سیاه بین هستی در نوشته هایت می گوید: کلمه چشم در بعضی فرهنگ های باستانی به معنای چشمه بوده است. یعنی بعکس تلقی معمول که چشم نور را از دنیای بیرون تحویل می گیرد، در واقع صاتع کننده است (مثل یک پروژکتور) و این ماییم که درون مان را به دنیای بیرونی پروجکت می کنیم، یکی سیاهی صاتع می کند یکی نور و روشنی.
□ 1:58 PM - ماه مِی
Wednesday, December 17, 2008
● فصلمان کردی زمستان وصل مان کن ای بهار
خرده رنج های روز می گذرند، به لطف فراموشی یا لذت های کوچک زندگی که آدم را آرام می کنند. عصرها که از کار بر می گردم با همخانه ام دانیلا می نشینیم پای سیگار و قهوه ای یا گیلاس شرابی و از روزی که برایمان گذشت حرف می زنیم. همین آرام مان می کند. دست کم مرا آرام می کند. منی که خیلی بی قرارم این روزها. عصبانی ام از دست فاصله، از این که کش می آید زمان و من دستم از خیلی چیزها و آدم ها کوتاه است. بی شرف این فاصله وقتی بر زندگی ات تحمیل می شود، می شود ارباب روح و جان ات، می شود سوهانی زبر بر ذهن و روانت. کاریش هم نمی شود کرد.
از این جا خسته شده ام. دلم فقط به این خوش است که کسی در جایی در دور دست گاهی به من فکر می کند.
□ 10:40 AM - ماه مِی
Tuesday, November 25, 2008
● من که ترسو نیستم هستم؟ من که هیچ وقت منتظر معجزه نبودم، بودم؟ من که همیشه کله خر بودم، نبودم؟ پس آخه چرا یدفه یادش افتادم؟
سی-نک-دوکی، نیویورکچارلی کافمن را دیدم. تمام چند روز گذشته به فیلم فکر می کردم. به پیچیدگی هایش. فیلم به بزرگی خود زندگی است. چند لایه است. به خیلی چیزها ناخنک می زند. از شکسپیر گرفته و برشت و وودی آلن تا عشق و شکنندگی آدمی زاد و شکست و درد و رنج و جوانی و زیبایی و ترس از پیری و مرگ و شوخی اش با هنر آوانگارد که برای دیدن و درکش باید مسلح به ذره بین بود و یک دنیا مفهوم دیگر.
کیدن کوتارد یک کارگردان تیاتر موفق است. همسری هنرمند دارد و یک دختر خردسال که به گونه ای نماینده ی خودآگاه و وجدان دنیای از هم گسیخته و مستاصل بزرگ سالان پیرامون است. کوتارد صبح ها را با سرکشی در ستون ترحیم روزنامه شروع می کند، خبر مرگ این یا آن نویسنده و هنرمند را برای همسرش می خواند. آلیو دختر کیدن بهانه گیری می کند و مدام نگران مرگ است و از رنگ مدفوع اش حرف می زند. و ادل همسر کیدن، زن روشنفکر مستاصلی است که در حال فرو رفتن در مرداب روزمرگی است و عشقی که عشق است اما باید میان هزار چیز تقسیم شود، میان همسر، فرزند و دوست و هنر و چه و چه. در همان سکانس های ابتدایی فیلم ادل رو به پنجره ای ایستاده و در کمال استیصال دست ها را روی پیشخوان آشپرخانه تکیه داده و به جایی در دور دست نگاه می کند. صحنه ای که همه مان آن را بارها در زندگی دیده ایم. کشمکش درونی در انتخاب زندگی که نرم های اجتماعی آن را در زر ورق کادوپیچ شده ی مضحکی بنام «غریزه زنانه» به زن تحمیل می کند یا برگزیدن طریقی از زیستن که در انگلیسی به آن می گویند «Bohemian Life» (که من برایش نمی دانم چه معادل فارسی می توان پیدا کرد)
کیدن در حال تراشیدن ریش است و ناگهان لوله دستشویی می ترکد و شیر آب از جا در می رود و پیشانی او را می خراشد و آن خراش برای همیشه بر پیشانی کیدن نقش می بندد. از آنجاست که از هم پاشیدگی زندگی رسمیت و عینیت می یابد. در اثنای این از هم پاشیدگی ها کیدن بورسیه ای دریافت می کند برای نوشتن و اجرای تیاتری به بزرگی زندگی (Massive Play). و کیدن تصمیم می گیرد بزرگ ترین صحنه تیاتر دنیا را بنا کند و کلام شکسپیر که «زندگی صحنه نمایش است » را عینیت بخشد. او شروع می کند به روایت کردن زندگی خودش و آدم های اطرافش. هنرپیشه جمع می کند و مدام شخصیت های تازه وارد این نمایش عظیم می کند. کسی پیدا می شود که نقش خودش را بازی کند. نقش کارگردان نمایش و در جایی از نمایش آن شخصیت از نمایش بیرون می آید و فاصله گذاری برشتی اتفاق می افتد. حالا آن که او را بازی می کرده خودش می شود شخصیتی مستقل و باید برای او هم هنرپیشه ای پیدا کرد که نقش اش را بازی کند و این بازی مدام تکرار می شود، تودرتو و کلاف گونه و در تمام این مدت آدم ها در حال پیر شدن اند، زمان و خطوط بی رحم اش بر چهره آدم ها را می توان به عینه تماشا کرد.
در جایی از قصه کیدن وسواس گونه و مذبوحانه سعی می کند به پاک کردن لکه های دور و اطراف خود. کاری که همه مان بگونه ای مرتکب آن شده ایم: پاک سازی های خرابی ها و چرک ها و پلشتی ها از سر ندامت و برای جبران فرصت های از دست داده اما چه بی حاصل. هیچ چیز نمی تواند این چرک ها را پاک کند و این یعنی استیصال در استیصال. وقتی نمی شود نمی شود. باید پذیرفت که نمی شود. صحنه پایانی فیلم کیدن سر بر شانه ی شخصیت جوانی های مادر ادل می گذارد و آرام می گیرد و انگار این تنها تسکین آن همه رنج و عذاب است. پناه بردن به شخصیتی مادرانه (همین که کافمن مادر کیدن را در این تسکین دادن دخیل نکرده بیان گر این است که پناه امن مادرانه را همه جا می تواند جست و حتما نباید این پناه سرچشمه ای ژنتیک و خونی داشته باشد. مهم این است که کسی داوطلب باشد و شانه ی مادرانه اش را تعارف ات کند. همین.)
ادل زن کیدن نقاش است. نقاشی های او به بزرگی یک دانه لوبیا هستند که در مرکز یک قاب بزرگ قرار می گیرند و برای دیدنشان باید از عینک های ذره بینی استفاده کرد. ادل هم برای کشیدن این نقاشی ها از عینک ذره بینی استفاده می کند که بنظر من این نمادی شوخ طبعانه از طاقت فرسا بودن پروسه خلق و هنر خلاقه است و به همان نسبت دشوار بودن درک و دریافت این هنر. موضوع نقاشی های او زن است. زنان برهنه. انگار که این برهنگی را در جایی پنهان کرده باشد. در فضایی ذره بینی. آیا برای دیدن و درک زن و عریانی اش (فارغ از نقش اجتماعی اش) باید متوصل شد به ذره بین؟
فضای فیلم شبیه فیلم های وودی آلن است. طنز سیاه اش، نیویورکی بودن فضا، سردرگمی و عصبیت انسان شهری و امروزی. کافمن به عمد از بعضی بازیگرانی که در فیلم های وودی آلن بازی کرده اند استفاده می کند، به شکلی که ادای دین و ابراز ارادت اش به وودی آلن را به بیننده اعلام کند.
عنوان عجیب و غریب فیلم هم انگار پیش از دیدن فیلم دارد به مخاطب احتمالی گوشزد می کند که این فیلم فیلم راحتی نیست برای دیدن. تلفظ کلمه ی سینکدوکی فقط برای من خارجی سخت نیست که برای بعضی جماعت انگلیسی زبان هم سخت است. این را پای گیشه سینما متوجه شدم. نمی دانم برایش چه معادلی در فارسی هست. یکی از رفقا «مشتق» را پیشنهاد داد.
تدوین فیلم هم یکی از مشخصه های بارز فیلم است. برش های ناگهانی (راف کاتز) که نمادی از برق آسا بودن گذر عمر است.
موسیقی فیلم حال و هوای موسیقی فیلم طلوع ابدی یک ذهن بی نقص را دارد که چیز عجیبی نیست (آهنگ ساز هر دو فیلم جان بریون است). چیزی که جالب است این است که چارلی کافمن در نوشتن چندتایی از ترانه های فیلم دست داشته.
□ 10:27 AM - ماه مِی
Monday, November 10, 2008
● *التفات الاسرار
بانو رهی السلطنه! قربانتان گردم. تمامت عاشقی در آن است که معشوق را خبر کنید از عشق تان، چه عشق اگر عشق تام و تمام باشد در یک قلب جا نمی شود و برایش دو قلب ملزوم است. چه بسیار عشق هایی که چون به معشوق نگفتیم در قلب مان جا نشد که حکما یا در خونمان گندید و به سمی بدل شد یا بسان عروقات زاید از تن بخار گشت و ناپدید.
عشق را وصل ابدی نمی کند که بی شرط و شروط ماندن و تاب بی عقلی های معشوق داشتن، آن دشوار را شرط جاودانگی است.
این بار نشد بگذاریمش برای عمری دیگر.
طویل الدوله میبدی
* منبع: تماشاگه ناز - طویل الدوله میبدی - از نسخه شریفی کفکنی - تصحیح ۱۳۰۹ خورشیدی - تنها نسخه ی این کتاب در پوبلیک بیبلوتک عشق آباد موجود است.
□ 3:46 PM - ماه مِی
Monday, October 27, 2008
● هر کی خواست برای این شعرک پایین آهنگ بسازه مهمون من باشه فقط اسم من یادش نره. البته می دونم وزن و قافیه شعر خیلی مشکل داره.
اگه آبی من تشنه تو بیابون اگه بادی من یه برگ خزون اگه خاکی من دونه ی گندم اگه آتیش من دست سرد مرد تنها توی سرمای زمستون
□ 10:36 PM - ماه مِی
Saturday, October 25, 2008
● پر از خیال و جای خالی تو
ریه هایم پر است از هوای شهری که میزبان توست گوش ام پر از ترانه هایی که برایم زمزمه کرده ای و ذهن ام پر از خیال هایی که از تو بافته ام و برای ات تنها خالی این حوالی جای تو است و آغوش دلتنگ من
□ 12:52 PM - ماه مِی
Saturday, October 18, 2008
● بوسه در شهر و شلاق های خفته
شبی در پشت پلک های بسته ی شهر در کوچه ای خلوت بوسیدمت فقط ماه شاهد مان بود که آن هم دهانش قرص است
□ 7:47 AM - ماه مِی
Tuesday, October 07, 2008
● کتاب متاب رو ول کن، فقط یه ذره بر سر ما بتاب!
من دوباره برگشتم. اینجا هیچ چیز تغییر خاصی نکرده. درست بر عکس تهران و ایران که سرعت تغییرات حیرت انگیزه و باور نکردنی است. تهران که بودم فکر می کردم دلم می خواد همزمان چند جای دنیا باشم. همون حس قدیمی عشق/نفرت به مفهوم فاصله. اما حالا فقط دلم می خواد یک جا باشم. مهم نیست کجا. فقط با هم. آدمیزاد حالا حالاها باید برای فاصله هزینه ی مادی و معنوی بپردازه تا بالاخره در آینده یک دستگاهی بسازه که بتونه خودش رو بشکل نور به هر جغرافیای زمانی و مکانی که خواست بتابونه و منتقل کنه.
دوری، این دوری کثیف و بیرحم باز شهر را خاکستری کرده در کمال وقاحت.
گنبد کاووس که بودم به دیدن برج اش رفتم. ایستادم در مرکز برج روی همان آجر معروف و اسم ات را زمزمه کردم. هی تکرار شد و هی تکرار شد مثل ترانه ای که آدم از ابتدا تا انتهایش را از بر باشد. بالا را نگاه کردم. مثل چاه دیده می شد. چاهی هوایی که هرگز هیچ سنگی به انتهایش نخواهد رسید. مثل دوری که هیچ دستی به آن نرسیده تا به امروز. دوری! تو انگار نزدیک ترین حقیقت این زندگی به آدمی.
□ 12:50 PM - ماه مِی
Friday, August 29, 2008
● منثور انالحق
هی به ویرانه هایت اضافه می کنی. هی کنار هم می چینی قطعه قطعه. اینجا یاهو زیاد خراب می شود. گوگل زیاد خراب می شود. جستجو را برای آدم مشکل می کنند اینجا. رابطه را مشکل می کنند. حتی گوگل تاک هم خراب است. همان تنها پنجره ای که می شد از آن با دنیا حرف زد. خرابی اما همیشه به راه است. اینجا آدم ها خودشان را با انگشت اشاره دست راست می شویند و با همان انگشت به تو اشاره می کنند. با همان اجازه می گیرند و با همان خیار و گوجه پوست می گیرند و سالاد درست می کنند، برای تمام فصول. یو آر فول آو شت. خواستم این را شعر کنم اما دیدم ظرفیت شعری ندارد. منثورش کردم. منثوری که حق به گردن من دارد.
□ 2:39 AM - ماه مِی
Thursday, August 21, 2008
● کدو-دادگی
گفتی دل ات به حال ام سوخت. گفتم آره بوی کباب دل اومد. گفتی گیاه خواری بجای دل توی سینه ات کدو داری. فکر کردم فردا روزی هم که بخوای برگردی ببینیش دیگه کدو تو کدوت نخواهد بود. یا اگه یه روز بهت زنگ نزنه کدوشوره می گیری. یا اینکه خبر نداری وقتی می خندی چقدر توکدوبرو می شی. یا اینکه با هزار زبان بی زبانی، با نگاهت بهم گفتی که چطور از دست من و توزرد از آب درآومدنم کدو شکسته ای. یا از همه مهمتر اینکه می دونم وقت رفتن می خوای زیر لب این آهنگو زمزمه کنی: یه کدو اینجا یه کدو اونجا...
با کدو خیلی غذاها می شه پخت. فقط یه آشپز خبره می خواد که فوائد گیاه خواری رو خوب بدونه و خودش هم اهل کدو باشه.
□ 3:06 PM - ماه مِی
Saturday, August 16, 2008
● سر سری
عزیز دل! وقت تنگ است. تنگ تر از کوچه ی آشتی کنان بازار. چرا این قدر دست دست می کنی؟ هم دست دست می کنی هم دس دسی. مگر چند بار بدنیا می آییم و چند بار قرار است اینطور یکی مان مسافر بی مقصد باشد و سر راه هم سبز شویم؟
□ 7:16 AM - ماه مِی
In the deepest ocean At the bottom of the sea Your eyes They turn me ?Why should I stay here ?Why should I stay I'd be crazy not to follow Follow where you lead Your eyes They turn me Sunk without a trace The bottom of the deep Your eyes They turn me Turn me into phantoms I follow to the edge of the earth And fall off Everybody leaves if they get the chance And this is my chance Hidden by the waters Weird fishies Looked over by the world Weird fishies We're planning to escape
دارم به این تهران لعنتی دوباره دل می بندم. به نورهای زیاد شب هایش، به بی نظمی و بی قوارگی ساختمان هایش. رفته بودم بیمارستان کودکانی که حوالی دارآباد است. جایی پارک کردیم و ایستادیم به تماشای تهران. تمام اش زیر نگاهمان بود. زیر پتویی از دود. پر از راز. چقدر قصه لابلای آنهمه آجر و سنگ و سیمان و دود می شود پیدا کرد. چقدر خشم، چقدر آرزو و چقدر وهم و خیال. چند روز پیش ایستاده بودم یک کنج میدان هفت تیر. فقط نگاه می کردم. سکسوالیته در زندگی های این شهر پر رنگ است، کم نه. در نگاه های آدم ها، در لباس پوشیدن ها و از همه مهمتر در قصه هایی که می شنوم، از چند معشوقگی که بشکل عجیبی با عرف و قانون اینجا همخوانی ندارد اما واقعیت دارند.
الف - من در حیرتم که آخرش چی می شه. آخرین این بازی؟ ب - گاهی اوقات بعضی ها چنان توقع آدم را نسبت به درک و شعور و آگاهی خودشان و قدرت قضاوت شان بالا می برند که آدم حاضر است با چشم بسته به سلیقه شان اعتبار دهد. و این ایراد از چشم بسته عمل کردن است در هر شرایطی چشم را باز باید نگه داشت پ - چه سکوت غریبی کرده ای مرد در این باره. ته دلم نگرانم از این سکوت ات. یه چیزی بگو آخه لعنتی! ت - دیدی چطور نشسته بود اون طرف میز، ترس خورده و وحشت زده؟ وقتی هم که ازش پرسیدی حالا چه احساسی داری، چشماش پر شد و نگاهش رو ازت دزدید. از ترس و هزار چیز دیگه. اما زود انگار انعکاس خودش رو توی چشم های من ندیده حدس زد و شرم اش گرفت از این ضعف نشون دادن. سرفه ای کرد و یک سئوال بی ربط کرد. انگار نه انگار که ... ث - گاهی که می آیی کنارم می ایستی که صحنه بعدی آماده شود و لبخند می زنی ایستادنم و فقط نگاه کردن کار سختی به ذهن می رسد. آغوش گرفتن کمترین کاری است که باید کردن در آن لحظه. اما خدا را شکر که در ایرانیم و یک لبخند ساده همه چیز لحظه را کامل می کند.
□ 10:46 AM - ماه مِی
Saturday, August 02, 2008
● زندگی، عشق و بازی زیر باران
نگاه کنید این عکس چه تصادف شاعرانه ای است. یک جورهایی ردپای سهراب را در این عکس می بینم. عکس از سام جوانروح
□ 12:18 AM - ماه مِی
Friday, August 01, 2008
● دخ تر تر- خیلی خیس مثل دریا
مي گه تو خيلي دختري. مي گه هر وقت وبلاگتو مي خوندم فکر مي کردم اينجا يکه دختر مي نويسه. وقتي مي گم دلم شمال خواست. دلم دريا خواست. مي گه خيلي دختري تو. دلم انگار غنج می ره وقتی اینو می گه. حوصله ام نیومد بهش بگم من خیلی دخترتر از اونم که فکر می کنی. اگه فقط یه اپسیلن هم پسر بودم با شنیدن این حرفت پسرونگیم باد می کرد و می زدم زیر میز و پا می شدم می رفتم.
□ 1:18 PM - ماه مِی
Sunday, July 27, 2008
● ایران سرای من است. با یک لیوان آب زرشک تگری
چهره های عبوس. زبانی پر از خ و ق که گاهی در حین حرف زدن تمام اخلاط ته گلو را در جمله می گنجاند. فرهنگی مردانه آن هم از نوع داش مشتی تخم دارش. همه دارای پیشینه تاریخی و اصالت خانوادگی اند. یعنی مسئله ی هویت را حل شده فرض می کنیم با این فرض که دیگران بی ریشه و روستایی اند. به عبارت عامیانه اش گوسفنداند. راستی فرهنگ عامیانه فقط متعلق به عوام است و عوام یعنی همه غیر از خودم. همیشه دیگری مقصر است حتی وقتی من ورود ممنوع می روم... و یک عالمه زمختی دیگر. اما با هر که حرف می زنی شاعر است یا در جوانی بوده یا هم دست کم تاقچه اش دیوان حافظ را از بر است. یعنی ما شاعرترین ملت جهانیم. پاینده باد توهم
پی نوشت بیات شده: یکی از دوستان به این نوشته اعتراض کرد و نکرد یعنی حرف هایی داشت برای گفتن درباره اش اما با اشاره ای گذشت. اگر این نوشته بوی ضدیت با ایرانی و فرهنگ ایرانی می دهد اشکال از الکن بود زبان من است. من در این نوشته فقط می خواستم بگویم در تهران چیزی که زیاد دیده می شود منیت و خودپرستی است. Ego. من با هیچ فرهنگی ضدیت ندارم و هیچ فرهنگی را هم نمی پرستم.
□ 7:45 AM - ماه مِی
Wednesday, July 16, 2008
● هنر در خدمت زندگی یا زندگی در خدمت هنر؟
آیا هنر از آبشخور زندگی می نوشد یا زندگی آنها که هنر را جدی می گیرند از هنر تغذیه می شود؟ منظورم اصلا حس همذات پنداری با یک شخصیت و او را الگو زندگی قرار دادن نیست. مقصودم عشق دیوانه وار به هنر و دست به هرکاری زدن برای هنر است.
□ 4:46 AM - ماه مِی
Saturday, July 12, 2008
● این از آن دست نوشته هایی است که احتمالا حوصله خیلی ها را سر خواهد برد. یک نمه بلند است و خیلی خیلی بی سر و ته و یک جور زیر همه چیز زدن است. از پیش گفته باشم که وقتتان را برایش تلف نکنید.
آیا می توان درختی بی ریشه بود و همچنان به بار نشست؟
هر چه بیشتر اینجا می مانم از اینجا دورتر می شوم و گم تر و گنگ تر. این بی ریشگی کی پدید آمد؟ کی زاییده شد؟ یا بهتر است بپرسم ریشه ها کی قطع شدند؟ اصلا ریشه ای بود از ابتدا یا ریشه کابوس توهم زایی است که برخی از آن بیدار می شوند؟ چه آزادی غریبی است این بی ریشگی اما. خوب و آرام بخش و به غایت همر اه با تنهایی است. تنهایی تا سرحد ترس و باور. باور اینکه همین است. همین است و معجزه ای رخ نخواهد داد. این واقعیت توست. تنهایی! تنها عاشق شدن، تنها زیستن، تنها خندیدن و شاد شدن و تنها گریستن در خلوت یا اگر خلوت شلوغ بود گریستن در درون، بی صدا و خشک. و صد البته تنها مردن.
تمام اوقات همنشینی من و مادر که خیلی هم نیست به نشخوار خاطرات و گذشته می گذرد آنهم فقط از دهان او و در سکوت من و حرکت گاه به گاه سرم به تایید اجباری آنچه او می گوید. تازه گذشته ای نه چندان دست اول و درست که یا فیلتر شده یا دست کاری. یک بار که بی رحم شدم و ابرو بر کشیدم به حرف هایش گفت «مگه من چه گناهی کردم که هم برده پدر و مادر بودم و هم زبونم باید جلوی اولادم کوتاه باشه؟» جدا چرا زندگی تا این حد با بعضی ها بی رحم است؟ این بی رحمی را به حساب من نگذارید. یعنی به تعبیری می توانید بگذارید اما باور کنید چاره ای جز این نیست. غلوی در کار نیست: ما هر دو به یک اندازه بی چاره ایم، چاره ای جز این نیست.
اصلا این چه معرکه ای است که بشر برای خود گرفته؟ همه چیز از کمی هیجان شروع می شود و هجوم خون به دو مغز و سایش پوست به پوست و گاییدنی غالبا خالی از لذت مساوی و آهی بلند از پس آن یا آهی در درون که شنیده نباید شد و جهش میلیون ها وروجک دمدار به درون غاری تاریک و مرطوب و خیس و دست آخر اصابت یکی از آن وروجک ها به تخمکی و به بار نشستن جنینی و شکل گیری موجودی بالفطره به غایت پیچیده. و بعد آن لحظه حیرت انگیز زایش و جدایی و آغاز تنهایی ابدی آن موجود از لحظه ای که بند ناف قیچی می شود. از آن لحظه است که انگار تنهایی آغاز می شود و به حکم غریزه شاید این معرکه گیری به آدم تحمیل می شود و آدم شروع می کند به معنا دادن به همه چیز و تعریف کردن و تعبیر کردن.
حالا من رسیده ام به نقطه مقابل آن شروع. حس می کنم باید معنازدایی کرد از همه چیز، که این همه یک «هیچ» بزرگ بیش نیست و هیچ چیز بیرون از «من» معنا ندارد و البته بی شک بی بودن من و در غیبت من همانگونه خواهد بود که هست. که من اگر اسمش را سنگ نگذارم همان جسم سخت و سنگین و بی حرکت (تازه اینها هم همه تعابیر من اند) بی آنکه وجود من یا نگاه من به آن اثری در چرایی و چگونه بودنش بگذارد. حتی اگر آنرا با انگشت هایم بردارم و دست بگیرم و به سمت آن شی بی رنگی که آنرا هم خودم ساخته ام و اسمش را شیشه گذاشته ام پرت کنم باز همان شی سخت و سنگین و بی حرکت خواهد ماند. برای او نه زمان معنا دارد نه مکان. این بلاهت من است که از او سنگ می سازد و نماد سختی و جامد بودن. وگرنه برای او نه انقلابی که من به خاطرش او را به دست گرفته ام اهمیت دارد نه خشمی که در رگ هایم دویده.
چقدر پوچی سخت است. من الان نباید پوچ باشم. حالا باید نوبت عاشقی باشد و بقول الا فیتزجرالد «دلم باید عقل اش را از دست بدهد».
□ 3:12 PM - ماه مِی
Tuesday, July 08, 2008
● شهر زیبا
شهر با تو زیباتر می شود باخنده هایت و خمی که به سر و گردن می دهی وقتی که مهربانانه نگاهم می کنی
باید بروم
بی تو دلم می گیرد و از فرط حسادت به شهر دلم می خواهد زیر متکا خفه اش کنم و بعد تخت بخوابم و خوابت را ببینم
□ 1:23 PM - ماه مِی
Monday, June 16, 2008
● اول - در طول سه هفته اینهمه اتفاق زیاد است. کاش بعضی ازاین اتفاق ها زمانی دیگر رخ می داد. دوم - مادر بزرگ پدری آمده بود به دیدنم. نزدیک به نود سال سن دارد. با آن بازوهای نحیف از یک طرف دست مرا گرفته بود و از طرف دیگر نرده را و از پله ها بالا می رفت. مکثی کرد که نفسی بگیر و یک جمله شاعرانه گفت که نفس ام بند آمد: حواس ات باشد پیر نشوی!
من بلاگر را نمی توانم راحت باز کنم و مدتی بود منظر فیلتر شکن بودم.
□ 7:53 AM - ماه مِی
Wednesday, June 04, 2008
●
برای نغمه ای که خواندش ماند برای شهریور
آخرین قطار
دلم می خواستم بخوانم آن ترانه را از فرق سر تا نوک پا خط به خط رویا به رویا بدانم اهل کجاست دلش پیش کیست و آن خراش ناپیدای روی روح اش کار کدام خنجر نابکارست کوچه ی وقت اما تنگ بود و رفتن تنها با قید باید صرف می شد باید حالا شاید شده تنها کلام امید و باید به شایدی تنها بسنده کرد. ای کاش شاید.
□ 4:23 PM - ماه مِی
Wednesday, May 14, 2008
● (۱)
پروانه که عاشق شود می گویند وقتی در سکوت عاشق می شوی در حضور بی خبر معشوق پروانه ها در دلت پر می زنند. یک بار یکی از آن پروانه ها به وقت انجام وظیفه در دل بی قرار من چشم اش به پروانه ای افتاد و عاشق شد
راستی پروانه که عاشق شود در دلش چه پر خواهد کشید؟
(۲)
اگر بی اگر
با این پروانه های درون دل چه کنم اگر از دیدن تو بی تاب شوند و غوغا کنند؟ اگر؟ این پروانه ها را من بزرگ کرده ام اگری در کار نیست هرچه هست همان غوغاست که از حالا به جانم افتاده.
□ 10:38 AM - ماه مِی
Thursday, May 08, 2008
● بار دیگر شهری که دوستم نداشت
به عشق تو می آیم با تمام وجود و آهی بلند، پشت بندش ته ران، انحناهایی ظریف و بیشه های پنهان گنبد و مناره، و ماهورهای لوند این تعاملی که در کارِ کردن آنیم سر انجامش آوارگی قلب من است تهران عزیزم من همیشه در تو گم می شوم، حتی وقتی که مقصدی در کار نباشد.
با من این بار مهربان باش بگذار بو کنم یاس های دربندت را بگذرم از بن بست هایت بگردم دور میدان هایت بگذار مقصدی سر راهم که بگویم اینجا خانه ی من است با تمام وجود و آهی بلند، پشت بندش.
□ 10:40 AM - ماه مِی
من یک سال است که در یک اردوگاه/خوابگاه کاری زندگی می کنم. روزهای هفته البته. آخر هفته ها بر می گردم شهر. صبح ها قبل از پنج از خواب بیدار می شوم، نرمشی یا اگر حس اش باشد ورزش اساسی و بعد حمام و اصلاح و صبحانه و بعد سوار اتوبوس می شوم و وقتی به دفتر کارم می رسم هنوز ساعت شش و نیم نشده است. ده ساعت کار می کنم و ساعت چهار و بیست دقیقه بعدازظهر دوباره سوار اتوبوس می شوم که به خوابگاه برگردم. اغلب قبل از پنج به خوابگاه می رسیم. از اتوبوس که پیاده می شوم بعد از شستن دستها یک راست به غذاخوری می روم و در ظرف پانزده تا بیست دقیقه شام ام را می خورم و به اتاقم بر می گردم. تلویزیون خوابگاه شش کانال فیلم دارد. آنها را رج می زنم اگر چیز قابل دیدن نداشته باشد (که اغلب هم ندارد) به اتاق بازی می روم و یا بیلیارد بازی می کنم یا تنیس روی میز. اغلب قبل از ساعت هشت به اتاقم بر می گردم و یا تلویزیون تماشا می کنم یا دی وی دی های خودم را. اگر هم حوصله هیچ کدام نباشد مجله ها و کتاب هایم را ورقی می زنم و اغلب قبل از ساعت ده آماده خواب می شوم.
۲ - واننهادگی*
امروز صبح، بعد از نرمش صبحگاهی، لباس هایم را کندم و برهنه رفتم جلوی آینه ایستادم به تماشای خودم، برای اینکه متوجه یک تغییر احساسی ناشناخته ای در خودم شده بودم. دیدم اش. آن تغییر را. یعنی عاملش را. زیر چانه سمت چپ صورتم، چندتایی موی سفید دیده می شد. یعنی اگر ته ریش داشته باشم دیده می شود. این موهای سفید تا همین دو سه روز پیش آنجا نبودند. یقین دارم که نبودند. این یعنی که بدن من روند پیری (یا چه می دانم میان سالی) را شروع کرده است و من در حال نظاره کردن آنم. دارم می بینم که زمان می گذرد. به حضور زمان هشیار شده ام. و این با تغییرات این روزهای من بسیار در کنش و واکنش است. برای کسی که می خواهد هفده هجده سالگی اش را در سن سی و هشت سالگی شروع کند دیدن گذر زمان و پا گذاشتن به میان سالی اصطحکاک تولید می کند. اما من جد کرده ام در برابرش بیایستم.
ترا که به آغوش می کشم ترا که می بوسم انگار تکه ای بهشت در آغوش کشیده باشم دیگر نه از قیامت ترسی خواهم داشت نه از مرگ و نه آن دنیا
□ 3:46 PM - ماه مِی
Tuesday, April 01, 2008
● اگه من گم شدم بدونین که توی خوابم جا موندم، گوشه سقف توی یک حباب!
دامون کوچولو تنها پسر خانم و آقای حقیقت است. مادرش، دامون را کلوچه صدا می زند. آن شب به عادت هر شب مادر وقت خواب به اتاق دامون می آید و کنار او دراز می کشد و کتاب قصه را باز می کند «یکی بود یکی نبود. یک اسب سیاه ...» دامون اما حواسش جای دیگری است و به قصه گوش نمی کند. به حرف علی یکی از همبازی هاش فکر می کند که می گفت یک برادر بزرگ دارد و برادرش همیشه با او بازی می کند و او را به پارک بازی می برد و چه و چه و چه. دامون غرق این افکار است که آرام آرام چشم هاش سنگین می شود و به خواب می رود. مادر که می بیند چشم های دامون بسته شده خواندن قصه را متوقف می کند و پیشانی دامون را می بوسد.
دامون خواب می بیند برادر بزرگش دست هاش را از دو سو باز کرده و به او نگاه می کند. دامون به سمت او می دود و در آغوش او جاگیر می شود. برادر پیشانی او را می بوسد و می پرسد «بریم پارک بازی کولوچه؟» و دامون لبخند می زند. برادرش او را بغل می کند و راه می افتند به سمت پارک. به پارک بازی که می رسند او از شدت شوق نمی داند سراغ کدام بازی برود اما دست آخر یکی را انتخاب می کند و بعد سراغ بعدی می رود و بعدی و بعدی تا آنکه خسته می شود و به آغوش برادر بر می گردد. برادر می پرسد که آیا خسته شده یا نه. دامون خسته است. آنها از راه های شنی می گذرند، از چمنزاری پر از گاو و گوسفند که در حال چرایند می گذرند و از کنار رودخانه هم می گذرند. به کوچه ای دراز که انتهای آن معلوم نیست می رسند. در میانه های کوچه دامون علی را می بیند که دست در جیب و با صورتی اخمو به در خانه شان تکیه داده و او را نگاه می کند. دامون برایش دست تکان می دهد اما علی رو بر می گرداند انگار که دامون را ندیده است. دامون دست هایش را دور گردن برادرش محکم تر حلقه می کند و سرش را روی شانه برادرش می گذارد. به قسمتی از کوچه می رسند که خانه ای نیم ساخته راه کوچه را بسته است. مردی بیل به دست از پشت بام آن خانه به آنها اشاره می کند و به هره ی پنجره. برادر می گوید «کولوچه. دست هات رو دور گردنم و پاهات رو دور کمرم حلقه کن و مرا محکم بچسب.» بعد مثل صخره نوردها با دو دست قاب بالای پنجره را می گیرد و از هره قدم به قدم پیش می رود. دامون از سر کنجکاوی پایین را نگاه می کند. دره ای می بیند که انتهایش نامعلوم است و با هر قدم برادرش سنگ ریزه ها به اعماق دره سقوط می کنند و تا سرحد ناپدیدی کوچک و کوچک تر می شوند. دامون ترسیده است. برادرش متوقف می شود. دامون به هره نگاه می کند. هره همانجا تمام می شود بی آنکه آنها به آن سوی کوچه رسیده باشند. سر می چرخاند به راهی که از آن آمده اند. هره ای در کار نیست. همین که دامون می خواهد از برادرش بپرسد حالا چه کار باید کرد متوجه می شود که با دست هاش قاب بالای پنجره را گرفته و روی تنها تکه باز مانده هره ایستاده، نه راه پیش دارد و نه راه پس.
صدای مادر را می شنود «کولوچه؟ پس کجایی کولوچه؟ من که می دونم همین اطراف قایم شدی. زود باش وقت صبحانه است.» و از اتاق بیرون می رود. دامون دلش می خواهد مادر را صدا بزند و به او بگوید که از آن هره نجاتش دهد اما صدایی از گلو بیرون نمی آمد. مادر دوباره به اتاق او می آید و اینبار با صدایی عصبانی می گوید «بازی گوشی بسه.» و شروع می کند به گشتن، زیر تخت، توی کمدها و اتاق را زیر و رو می کند و باز بیرون می رود. دامون نه قادر به فریاد زدن است نه گریه کردن. کمی بعد مادر و پدر به اتاق بر می گردند. هر دو روی لبه تخت دامون می نشینند و مادر گریه می کند. دامون از آن هره نازک و از قاب آن پنجره آویزان است و از درون حباب کوچک و نامریی که تمام خواب او را در خود جای داده به آنها نگاه می کند و غصه می خورد.
□ 9:46 AM - ماه مِی
Monday, March 31, 2008
● «می پرسم این چه حسیه یکی میگه خیانته »
خیانت یک چوب دو سر است. خائن یک سر آن و خیانت دیده آن سر دیگر. حالا حسی در درون من می گه من هر دوسر این چوبم. فاعل و مفعول یکی، قاتل و مقتول یکی. خودزنی، خودکشی. خودم را به حسی فروختم که تاوانش سنگینه.
□ 10:35 PM - ماه مِی
Thursday, March 27, 2008
● پایان خشونت
یکی دیگر از فیلم های ویم وندرس را دیدم. The end of violence. مضمون فیلم Muholland Dr. بسیار نزدیک به مضمون این فیلم ویم وندرس است. همان گلایه همیشگی کارگردان ها از تهیه کننده های هالیوود که به فیلم بعنوان یک زمینه پول سازی نگاه می کنند و تبعات این موضوع. همان طور که پیش تر هم گفتم آقای وندرس به دلیل روح شاعرانه اش از خشونت در فیلم هایش پرهیز می کند. یک صحنه ی دعوا در یک بار در این فیلم هست که دست آخر به خشونت می کشد اما همین که مشت اول و دوم رد و بدل می شود سکانس تمام می شود و سکانس بعدی شروع می شود. در طول فیلم شخصیت ها در طلب تعریف دوباره از کلمات بظاهر بدیهی اند: عباراتی مثل «خشونت را تعریف کن».
قصه فیلم درباره مردی است که در هالیوود تهیه کننده است و اقتصاد فیلم و پول تمام توجه انرژی اش را به خود جلب کرده و او از همسرش، کسی که عاشقانه دوستش دارد غافل شده است. در سکانس آغازین فیلم مرد کنار استخر خانه مجلل اش نشسته و در آن واحد با چند خط تلفن زمینی و همراه و غیره در حال صحبت کردن است. زن از پشت پنجره اتاق خواب و از پشت پرده توری مرد را نگاه می کند. استفاده سمبلیک از پرده توری در فیلم های زیادی انجام شده و آنجا که استفاده درست از آن شده اثر روانی اش بسیار قوی و گیراست. پرده توری در هنرهای نمایشی و تجسمی سمبل تمنای جنسی زنانه است. در صحنه ای ازفیلم لاک پشت ها، بهمن قبادی هم از این سمبل به زیبایی استفاده کرده است.
قصه فیلم در همان چند دقیقه اول به ناگهان دچار گره عجیب و جذابی می شود و شخصیت های خاصی وارد داستان می شوند. هر کدام از این شخصیت ها به تنهایی می توانند یک قصه مستقل را روایت کنند. این تنها دی وی دی از فیلم های وندرس است که در آن هیچ مطلب افزوده ای از قبیل گفتگو با کارگردان یا پشت صحنه فیلم و غیره نگذاشته اند.
□ 3:07 PM - ماه مِی
Tuesday, March 18, 2008
● مدرسه خانگی در محضر استاد
دیروز داشتم فیلم هتل میلیون دلاری را تماشا می کرد و مصاحبه های ضمیمه فیلم را. فیلم نامه با یک ایده ساده پریدن یک جوان از بام هتل به بام ساختمان روبرویی زاییده شده و زاییده ذهن بونوی گروه U2 است. او با داشتن این ایده خام در ذهن با Nicholas Klein تماس می گیرد و می گوید شنیده ام تو نویسنده ای و من چنین ایده ای دارم او هم می گوید من هم یک خط دارم که دوست دارم فیلم نامه ای را با آن شروع کنم اما هنوز داستانی برایش پیدا نکرده ام:
Wow, after I jumped it occurred to me life is perfect, life is the best, full of magic, beauty, opportunity... and television... and surprises, lots of surprises, yeah. And then there's the best stuff of course, better than anything anyone ever made up, 'cause it's real...
بعد با هم می نشینند و حول همان خط و ایده شخصیت آفرینی می کنند و کم کمک قصه شکل می گیرد.
همیشه فکر می کردم آیا می شود از دل یک خط یا یک جمله قصه ای بیرون کشید؟ دوسه بار این را امتحان کردم. تنها باری که حاصل داشت قصه کوتاهی بود بنام آینه های سخن گو که ایده اش از سطر اول ترانه مردی که دنیا را فروخت دیوید بوویی بیرون آمده بود. با این تفاوت که در آن قصه نخواستم از آن سطر استفاده کنم یا به آن اشاره مستقیم کنم. آنقدر ذهنم به راه های دور و دراز رفت که در انتها حاصل چیزی شد به تمامی نامربوط به محتوای آن ترانه. تا پیش از دیدن این مصاحبه فکر می کردم شاید این طرز تفکر من از آنجا ناشی می شود که من ذهن قصه گویی ندارم. اما حالا فکر می کنم - فارق از این که من ذهن قصه گویی ندارم - این تکنیک خیلی هم خلاقانه است و توانایی آفرینشی اش بسیار بلاقوه است، فقط باید آنرا پروراند و آب و دانه اش داد تا ببالد.
این سطر فیلم هتل میلیون دلاری که روی تصویر آغازین فیلم از زبان تام تام روایت می شود آنقدر شاعرانه و قدرتمند است که در ذهن آدم می ماند. ویم وندرس که بنظر من یکی از بهترین فیلم سازان سینمای شاعرانه ی تمام تاریخ است مثل بقیه فیلم هایش زبان تصویری و سینمایی اش در این فیلم تحسین برانگیز است. تعداد شخصیت ها در این فیلم زیاد است او در انتخاب هنرپیشه ها بسیار دقت بخرج داده است.
آرزوی آخر سال دو روز مانده به عید: کاش بشود روزی در یکی از فیلم هایش پشت دست استاد بایستم و از او یاد بگیرم.
□ 10:49 AM - ماه مِی
Thursday, January 17, 2008
●
رویایی که به انجام نمی رسد تنها یک چیز کم دارد: شروع.
شب یلدا
لودویک شوارتز گلوکهارتز مرد جوانی که در آپارتمان شماره ۲۶ رتیگوگ در حومه شمال غربی برلین زندگی می کرد، جوانی آراسته و باوقار بود با ظاهری پاکیزه و تحسین برانگیز. گفتار او، رفتار و منش او احترام اوباش محله را هم بر می انگیخت. شخصیت او براحتی قابل توصیف نبود. توماس مان در اوایل قرن بیستم و کمی بعدتر هاینریش بل در میانه های قرن بیستم بارهای بار سعی کردند یای او را به قصه های خود بکشند اما همیشه در توصیف او عاجز ماندند. قرن بیستم به پایان رسید. جهان جامه عوض کرد. لودویک ۱۲۴ ساله در گرگ و میش عصری زمستانی داشت از پارک بر می گشت و طول خیابان رتیگوگ را پیاده می پیمود تا به آپارتمانش برود. در میانه راه مقابل دکه روزنامه فروشی ایستاد و سیگار همیشگی را سفارش داد. اسکناس ده یورویی را از کیف پولش بیرون کشید و به صاحب دکه داد و متوجه تکه کاغذ مچاله ای شد که از کیف پولش به زمین افتاد. کاغذ را باز کرد. یک بلیط بخت آزمایی بود. بلیط را به صاحب دکه داد. صاحب دکه بلیط را به خورد دستگاه داد و دستگاه شروع به زنگ زدن کرد. صاحب دکه نگاهی به او انداخت لبخندی زد و ناگهان فریاد زنان گفت «تبریک آقای گلوکهارتز! بلیط تان برد! چهار صد و ده میلیون یورو! بزرگ ترین جایزه تاریخ اروپا.» و بلیط را به لودویک داد. لودیک با او دست داد و کلاه اش را به نشانه خداحافظی از سر برداشت و به راهش ادامه داد. لودیک به خانه رفت. کنسرو ماهی همیشگی را از قفسه برداشت و باز کرد و مشغول خوردن شد. دندانش را مسواک زد و مقابل تلویزیون نسشت و همانجا خوابش برد به این امید که مثل هر شب در میانه های شب بیدار شود و به اتاق خوابش برود. لودویک نه آن شب و نه هیچ شب دیگری به اتاق خوابش نرفت.
□ 1:31 PM - ماه مِی
Thursday, January 10, 2008
● Wakey Wakey
از خواب که پا شدم رفتم زیر میز و خر پشمالو را بغل کردم و حرف زدیم با هم. یه عالم حرف داشتیم برای زدن. مامان خری رو برام دیروز خریده بود. بعد از معرفی و تعریف کردن قصه زندگی مون برای هم، حرفامون ته کشید. گرسنه ام شد. چقدر گذشته بود از روز؟ شاید سال ها.
از اتاق پذیرایی، گفتم مامان. جواب نداد. «گشنمه. کجایی؟» پله ها را بالا رفتم. نه توی اتاق خواب بود نه توی حمام نه توی انباری. برگشتم پایین، پای پله های زیر زمین داد زدم «مامان پس کجایی؟ اه» خر پشمالو هم کلافه بود زیر بغلم و سرش آویزون بود. فکر کنم گرسنه بود مثل من. به آشپزخانه رفتم. خواستم مامی را صدا کنم نوک انگشت های لاک زده پایش را از لبه کابینت دیدم. «باز با من قهر کردی؟». جلوتر رفتم. کف آشپزخانه دراز کشیده بود. تکان نمی خورد. «الان وقت بازی نیست. سریال می خوام مامی.» باز هوس بازی مردن کرده بود. «یک کم بازی می کنیم اما زود بلند می شیما؟ باشه؟ گشنمه». کنارش دراز کشیدم. پاهام را کج و کوله کردم. دهن خر پشمالو را روی گردن ام گذاشتم. یه دستمو بالای سرم گذاشتم اون یکیو کنار تنم. «هر وقت بازی تمام شد بگو ایناف؟» و چشمامو بستم. مامان چرا اینقدر این بازی را دوست داشت؟ هر روز باید این بازی را تکرار می کردیم. خوابم برد.
چشمام رو که باز کردم سایه ها جا عوض کرده بودند.نمی دانم چقدر از روز گذشته بود. شاید سال ها. «مامی بسه دیگه. گشنمه. پاشو مامی.» خودش به من همیشه می گه بازیگوشی حدی داره. «بازیگوشی حدی داره مامان خانم.» سر خر پشمالو هنوز روی گردن ام بود. لابد او هم دلش یونجه می خواستم الان. در گوش خر پشمالو گفتم «بزار براش ویکی ویکی را بخونم. تو هم بخون خوب؟»
...One, two, three, four«
Wakey, wakey, rise and shine It's on again, off again, on again Watch me fall like Dominoes in pretty patterns Fingers in the blackbird pie I'm tingling, tingling, tingling It's what you feel now What you ought to, what you ought to Reasonable and sensible Dead from the neck up Because I'm stuffed, stuffed, stuffed We thought you had it in you But not, but not, but not For no real reason Squeeze the tubes and empty bottles out Take a bow, take a bow, take a bow It's what you feel now What you ought to, what you ought to An elephant that's in the room is Tumbling, tumbling, tumbling In duplicate, and duplicate And plastic bags, and duplicate and triplicate Dead from the neck up I guess I'm stuffed, stuffed, stuffed We thought you had it in you But not, but not, but not Exactly where do you get off Is enough, is enough I love you but enough is enough, enough And now stop - there's no real reason
You've got a head full of feathers *You got melted to butter
داد زدم «ایناف مامی. ایناف.» بعد گریه ام گرفت. خر پشمالو را زدم. سرش را زدم به کف آشپزخانه. پرتش کردم روی مامان. گریه ام تموم نمی شد. «مامی پا شو.» لباس مامی را کشیدم. مامی تکون نخورد. اینکه دیگه بازی نبود که. اگه تکون نمی خورد پس بازی نبود. شاید خواب بود. مامی خواب بود. باز گریه کردم. سرم را گذاشتم روی گردن مامان و گریه کردم. خوابم برد.
بوی مامان می آمد. «مامی من غمگین شدم.» سرم را از روی گردنش بلند کردم. سایه ها رفته بودند. ددی گفته بود هر وقت ترسیدی یا غمگین شدی و مامی و ددی نبودند تلفنو بردار شماره ۹۱۱ را بگیر و با آقای پلیس حرف بزن. «الو آقای پلیس...».
● خواب دیدم نشستی روی پله ها. دامنت را تا میانه های ران بالا زدی و داشتی ران هایت را نوازش می کردی. سرت را بلند کردی و نگاه ات به نگاه من گره خورد. لبخند زدی. از آن لبخندها که هر دردی را تسکین می دهد. فکر کردم با دیدن من ران هایت را بپوشانی اما با همان لبخند به نوازش کردن ادامه دادی. همان جا دراز کشیدم به تماشایت. آنقدر که زنگ، بیدارباش صبح را نواخت. زنگ را خاموش کردم و چشم هایم را باز. هنوز می توانستم ببینمت، شفاف و زنده و زیبا مثل نیلوفری شناور بر آب.
□ 12:21 PM - ماه مِی
Monday, December 10, 2007
●
بازی
۲
من آخرین نفری بودم که رسیدم. وارد اتاق پذیرایی که شدم همه دور میز بزرگ غذاخوری نشسته بودند. سیامک با صدای بلند گفت «برای ورود آرنولد همه یک کف نامرتب بزنند.» همه هورا کشیدند و بعضی ها کف زدند. سیامک و ترانه سوت زدند.
فقط یک صندلی خالی باقی مانده بود. کنار لیلا. برای ترانه و مریم با دست بوسه ای در هوا رها کردم. به کیوان نگاهی کردم و کلاهی را که نداشتم به نشانه احترام از سر برداشتم و نشستم پشت میز. سمت چپم لیلا نشسته بود در کنج و کنار او حسین و مرتضی نشسته بودند. کنار مرتضی، سیامک، ترانه و مریم و کیوان. سمت چپ کیوان هم ثریا و رضا نشسته بودند. کنار رضا پونه و مینا. مینا دستش را دراز کرد و من دستش را بوسیدم. من هم درست به ترتیبی که نشسته بودند با همه خوش و بش کردم. همه برگشتند به مکالمه های دو سه نفره شان و هیاهوی کوچکی در فضای اتاق جان گرفت. مینا در حالی که شانه ام را می مالید از کارم پرسید. تا خواستم جوابش را بدهم سیامک که پوست صورت و گردن اش قرمز شده بود گفت «خیلی این آقا صادق چارشونه است شما هم هی شونه اش رو بمال که سابیده بشه. بمال جانم بمال! منم از پایین پاهاش رو می مالم...ا...این چرا پاهاش نرمه...این پا چقدر آشناست؟ آهان پای خانم خودمه...لیلا جان! بابا بذار حال کنیم دیگه.» همه خندیدند. رضا گفت «باز این دو تا گیلاس رفت بالا خوشمزگی اش گل کرد. بچه ها! کسی تا بحال چیزی راجع به این بازی جدید شنیده: نیمه تاریک ذهن؟» رو به رضا گفتم «همونی که هیچ وقت تموم بشو نیست؟». گیلاس شرابش را دست گرفت «طولانی هست اما پایان هم داره. یک بازی جمعی پر از پیچیدگی های رواشناختی که طراحی اش محشر و بی نقصه. بازیکن ها به تیم های دونفره تقصیم می شن. چیزی شبیه امیزینگ ریس. اما به جای اینکه همه به سمت یک مقصد مسابقه بدهند تیم ها باید طی سی و نه مرحله یک معمای پیچیده رو حل کنند.» کیوان گفت «بازی ناظر داره؟ اگه کسی سهون یا عمدن خطا کرد و قانون بازی رو شکست چی؟» ترانه شروع کرد به سر تکان دادن و آه کشیدن و گفت «مظهر اعتماد و سمبل خوش بینی. خانم ها و آقایان معرفی می کنم: همسر دلبند این حقیر شرمنده. حداقل بذار حرفش تموم بشه. تازه داره می گه بازی. بازی برای تفریحه. چرا توی تفریح آدم باید به قانون شکستن و دوز و کلک فکر کنه؟» رضا گفت «نه ناظری در کار نیست. مثل بازی های دیگه منطق بازی توی راهنما توضیح داده شده. بعلاوه ترانه درست می گه. چون قرار بر تفریح و چالشه فرض بر اینه که همه به قانون بازی احترام می ذارن. بازی جذابیه.» مینا در حالی که داشت با غذایش بازی می کرد پرسید «فلسفه و فکری هم پشت بازی هست؟ یک منطق تعریف شده و مدون؟» مرتضی پکی به سیگارش زد و گفت«همسر نازنین! سوال بسیار مهمی پرسیدی. مثلا در مونوپولی هم می شه خساست و خباثت یک خرده بورژوا را به حد اعلاش رسوند و هم می شه مردمی رفتار کرد و ثروت رو بین همه تقسیم کرد.» رضا گفت «البته اگه توی مونوپولی همه مثل جناب عالی سوسیالیست باشن بازی هیچ وقت تموم نمی شه. توی این بازی هم همه می تونند با رفتارشون به بازی روح خاصی بدن. در طول بازی، هم جنگ قدرت هست، هم همبستگی، هم خیانت هست هم عشق هم تمرین دموکراسی و هم نمایش قدرت و جاه طلبی و هم امکان تمرین و آزمایش هوش و خلاقیت و ابتکار. درست مثل خود زندگی. اول بازی هر بازیکن دو کارت بطور تصادفی بر می داره از دو تا کیسه مختلف. یک کارت سمت اجتماعی علنی رو تعیین می کنه یک کارت هم سمت اجتماعی مخفی رو. مثلا یکی سمت علنی اش سناتوره اما سمت مخفی اش بانفوذترین شخصیت توی بازار سهام. یکی سمت علنی اش کارخونه داره و سمت مخفی اش جاسوس سازمان امنیت. دامنه اختیارات هر سمت هم به طور کلی توی دفترچه راهنما تعریف شده. همه می تونند بخونند و بر اساس رفتار آدم ها حدس بزنند که سمت شون چیه.» ثریا با خنده پرسید «توی سمت ها مدل و مانکن هم هست». سیامک کمی به زیر میز خم شد و سوتی زد «او لا لا...» ثریا با قهقهه ای بلند یک تکه نان به سمت سیامک پرت کرد «لیلا این شوهرت خیلی بی حیاست». لیلا دست هایش را در هوا نگه داشت «فکر کنم خدا اینو که خلق می کرده داشته به یک خوک گرد و قلمبه فکر می کرده». حسین انگشتانش را به شکل چنگال ببر درآورد و جلوی صورت لیلا مثل ببر غرش کرد. سیامک نوک دماغش را جمع کرد و صدای خوک در آورد. پونه به سمت مینا خم شد و زمزمه کنان گفت «باغ وحش مگاپولیس» مریم متوجه نگاه دلخورانه کیوان به ترانه شده بود و منتظر فرصتی بود که چیزی بگوید «فکر می کنم منظور کیوان هم از وجود ناظر این بود که آیا مکانیزمی برای اینکه بازی از غالب منطقی اش خارج نشه هست یا نه. درسته کیوان؟» کیوان به بشقابش خیره شده بود. بی آنکه یک کلمه بگوید سرش را به نشانه تایید تکان داد.
رضا گفت «اونهایی که می خوان توی بازی شرکت کنند لیونشون رو بالا بگیرن.» من و سیامک و ترانه و رضا لیوان ها را بالا گرفتیم و از جا بلند شدیم. کیوان نگاهی به من کرد و لیوان بدست از جا بلند شد. حسین در حین بلند شدن گفت «من گفته باشم یار من باید مونث باشه ها...یاه یاه یاه» سیامک به مرتضی نگاه کرد و گفت «مثل اینکه همه خانم ها نشسته اند و فقط آقایان قصد شرکت در این بازی نسبتا مردانه را دارند...عجب» ترانه با پشت دست به بازوی سیامک زد و گفت «اوهوی آقا خودتی. توهین نکن» مرتضی خندید و هم زمان با او لیلا و ثریا بلند شدند. لیلا مرا کمی عقب زد که به مینا و پونه دسترسی پیدا کند و با اخمی توام با تمسخر و طنز گفت «دخترا بلند شید که باید روی این سیامک کم بشه.» همه به مریم نگاه کردند. مریم از جایش بلند شد و گفت «گفتید تمرین دموکراسی هم شامل این بازی می شه؟ نه اینکه من چاره ای جز بازی کردن نداشته باشم ها. فقط محض کنجکاوی می پرسم.»
همه لیوان ها را به هم زدند و رضا گفت «Game is on». همه با هم تکرار کردند «Game is on»
پچپچه وار اما با حالتی ترسیده و نگران گفتم «داره میاد...داره میاد...بکش اش بیرون...درش بیار...» با صدایی بی خیال انگار که از کل ماجرا دارد لذت می برد در جوابم گفت «اشکالی نداره من مشکلی ندارم». من اما تمام وجودم را ترس برداشته بود و لذتی در آن لحظه در این کار پنهانی نمی دیدم «یعنی چی تو مشکلی نداری؟ فقط که تو نیستی. پای دو نفر دیگه هم در میونه این وسط. درش...درش...اومد...آی آی ...درش بیار لعنتی آآآ» و با حرص دست اش را از روی کلید پس زدم و کلید را از توی سوراخ قفل بیرون کشیدم. در این فاصله کیوان که ما دیگر در دیدرس اش بودیم از انتهای راهرو قدم هایش را تندتر کرده بود، خوب ابله که نبود، هر کسی ما دو نفر را در آن حالت مشکوک جلوی یک در بسته می دید که داریم با کلیدی و قفلی کلنجار می رویم می فهمید یک خبری هست. آنهم جلوی دفتر کارش. به او حق می دادم. من هم اگر زنم را می دیدم با دوست صمیمی ام در حال وارد شدن به دفتر کارم هستند آن هم بعد از ساعت کار شک می کردم.
کیوان با چهره ای قهرآلود به ما نزدیک شد و سرش را تکان داد و رو به من گفتم «دست مریزاد آقا صادق. من به بی وفایی این زن دیگه پی بردم اما تو دیگه چرا؟ تو هم کارد به دست پشت سر ما راه افتادی بی مروت؟ بده من اون کلید رو.» بعد به ترانه نگاه کرد و با صدای عصبانی گفت «بار آخری باشه که دست توی جیب من می کنی. حتی اگه خودم بهت بگم برو از تو جیبم فلان چیز رو بردار حق نداری دست توی جیبم کنی.» کلید را با خشم از دست من کشید. ترانه گفت «بازی اشکنک داره...» اخم کیوان به آرامی محو شد و لبخندی به لبانش نشست. به زمین خیره شد و سرش مثل توپ بسکتبال شروع کرد به بالا پایین شدن. لبخند تبدیل شد به خنده و هی خنده و هی خنده تا جایی که از شدت خنده انگار دل درد گرفته باشد، خم شد و شکم اش را گرفت و لرزید «...ه...ههه...چقد...چقدر...شما...شما دو..تا خر...ید...هه هه...وای خدا...» سرش را که بلند کرد چشم هاش خیس خیس بود اما نفس اش هنوز از آن خنده هیستیریک بالا نمی آمد. کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد. دیگر داشت آرام می شد «فکر کردید اینجوری بازی رو می برید. فکر کردید من حساب اینجای کار رو نکرده بودم و می گذاشتم به همین راحتی دست تون به رمز مرحله بعدی برسه؟»
ترانه سعی کرد خودش را از تک و تا نیاندازد «گم شو ببینم! من که مطمئنم رمز مرحله بعدی رو روی دسکتاپ کامپیوتر محل کارت ذخیره کردی. ما بیست تا سئوال داشتیم برای پرسیدن، توی سئوال هشتم یا نهم تقریبا همه چیز رو لو دادی کودن آقا.»
کیوان به من نگاه کرد «عقلت رو دادی دست بچه، آقای شاگرد اول برق دانشگاه تهران. گیرم که فایل روی دسکتاپ باشه. پسورد ورودی کامپیوتر رو چی کار می خواستی بکنی. می دونی اگه سه بار پسورد غلط وارد کنی کامپیوتر کاملا قفل می شه و اصلا دیگه صفحه ورود رمز رو هم محو می کنه و به انتظامات یک ای میل خودکار فرستاده می شه که بفهمند یکی داشته...» گفتم «شما نگران اونجاهاش نباش آقای z1g0r@t1975.» جا خورد. ترانه شروع کرد به تقلید خنده چند لحظه پیش کیوان و بعد از یک سکوت ناگهانی گفت «این جوری رودست خوردن سخته نه آقای شاگرد هزارم دانشگاه شریف؟» و کف دستش را در هوا جلوی صورت من نگه داشت و گفت «های-فای» و هر دو خندیدیم. اما خنده من اصلا رمقی نداشت.
چندتا آدم بزرگسال شب یلدا دور هم جمع شده بودیم و سرمان با غذا و نوشیدنی و خیلی چیزهای دیگر گرم شده بود و سر میز غذا حرف یک بازی گروهی پیش کشیده شد. فکری به سرمان زد که با هم پول بگذاریم و آن بازی را که ترجمه اسمش بود «نیمه تاریک ذهن» از ایرلند سفارش بدهیم و گروهی آنرا بازی کنیم. این بازی در اروپا بین زوج ها مد شده بود. آن شب دوازده نفر بودیم. سه زوج و بقیه مجرد. یکی از شروط یارکشی هم آن بود که هیچ یک از اعضای یک زوج یا یک خانواده هم تیمی نباشند.
برای آنها که زیر سایه مدام مرگ هنوز باقی مانده اند
«نگو... «نرو... «ننویس... «بنویس را ننویس... «بنویس را ننویس را ننویس... «اصلا هیچ ننویس...
مُردم از دست این زندگی که لازم باشد جان هم می دهم برایش برای خلق همین خلقی که تره هم برای بودنم خرد نمی کند بس که خُلق اش را نمودید، تنگ با گرانی با نگرانی با فلاکت و بیکاری چه می دانم با هزار جور ندانم کاری
اسپازم گردن گرفتم بس که پشت ام را پاییدم اگر دستم به شما جلادها برسد دست به دامن تان خواهم شد که دست از سر زن و فرزندم بردارید و تنها خودم را سرکوب کنید
من خسته ام، بیمارم از بیکاری، دلشوره از زندان، ترس مدام کاش این دادگاه لعنتی که سالی دوازده ماه در کار اعدام روح من است تنفسی اعلام کند که این مقاله های ناتمام را تمام کنم که باقی بقایتان باشد و والسلام.
□ 2:59 PM - ماه مِی
دیشب فیلم «قتل جسی جیمز...» را که از چند ماه پیش راجع به آن حرف زده اند دیدم. از آن دسته فیلم های کندی است که کندیش ابدا آزاردهنده و ملال آور نیست. فیلم برداری و جلوه های تصویری و تدوین فیلم فوق العاده است. سعی کردم درباره فیلم برداری فیلم اطلاعات جمع کنم، چیز زیادی گیر نیاوردم. در بعضی صحنه ها شی موضوع، در تصویر کوچک و مینیاتوری دیده می شود که می دانم در عکاسی برای این کار باید از لنز تیلت شیفت استفاده کرد، اما مطمئن نیستم که در فیلم برداری هم همین نوع لنز را می توان بکار گرفت یا نه. تقریبا از نیمه دوم فیلم به بعد هر جا که از چشم رابرت فورد یا از چشم راوی به جسی جیمز نگاه می شود تصویر جیمز موج دار و شکسته می شود، انگار که حقیقت جیمز مبهم و ناشفاف است. در طول فیلم یک راوی که در قصه حضور ندارد و هویتش نامعلوم می ماند جزییات بیشتری از قصه و احساسات و عواطف شخصیت ها در اختیارمان می گذارد، گاهی حتی آنچه را که ما به چشم می بینیم به غلط برایمان روایت می کند: جسی جیمز به جایی در دوردست ذل زده اما راوی از عادت پلک زدن بیش از حد مکرر جیمز حرف می زند؛ که نشانه ای است بر وجود نداشتن یک حقیقت مطلق و درست: نه چیزی که ما می بینیم، نه چیزی که رابرت فورد حس می کند و نه چیزی که راوی روایت می کند، هیچ کدام نسخه درست و صحیحی از حقیقت نیستند.
قصه فیلم روی دو شخصیت اصلی متمرکز می شود، جسی جیمز تبه کار اسطوره ای قرن نوزدهم آمریکا و رابرت فورد جوان که خصیصه اصلی اش بزدلی است. او عشقی معصومانه و پنهان به جسی جیمز دارد و دست آخر، هم او است که جیمز را به قتل می رساند. روان شناختی شخصیت ها به ویژه جسی جیمز و رابرت فورد عمیق و جذاب است. صحنه مرگ جسی جیمز، او سلاح اش به اختیار از کمر باز می کند و به فورد و برادرش پشت می کند، انگار که خودش با پای خودش به قتلگاه می رود، تو گویی از خودش بیزار شده، خسته و افسرده شده. شاید این را به حساب تفسیر بی جا و زیاده خوانی در متن ماجرا - I am reading too much into it - بگذارید اما من این بخش از قصه را استعاره ای می گیرم برای کاری که ملت آمریکا در چهار سال گذشته کرده است، با انتخاب دوباره ی ابلهی بنام بوش، مثل سلاحی که جیمز خودش به دست فورد می دهد برای نابودی خودش. عشق رمانتیک آمریکا و مردم آمریکا به قتل و خون ریزی و نابودی بر همه آشکار است. جسی جیمز نماد دقیقی است از این خوی درنده ملت جوان آمریکا. ملتی که اسطوره اش یک تبه کار و جانی است و هنرمندش بعد از مرگ آن جانی گیتار دست می گیرد و از او یک رابین هود می سازد و برایش مرثیه می سراید، مرثیه ای دورغین و غلو شده (گیتار نوازی که در کافه برای جسی جیمز ترانه می خواند در ترانه می گوید که او سه بچه داشت و پول از غنی می گرفت و به فقیر می داد: دروغ و دروغ!!!)
بازی ها بی نقص اند. تقریبا همه هنرپیشه ها، حتی بازی کوتاه و کم حرف مری لوییز پارکر (که عشق من است) و در یک ضجه موره چند ثانیه ای خلاصه می شود. اما بازی کیسی افلک یک بازی باور پذیر و هنرمندانه است. حتی از بازی برد پیت هم بهتر است. برد پیت خیلی رشد کرده. دیگر آن برد پیتی نیست که فقط نان صورت و اندامش را بخورد. اول فیلم وقتی کیسی افلک در هیئت یک جوان قرن نوزدهمی ظاهر شد با خودم فکر کردم عجب انتخاب بدی، برای اینکه صورت افلک خیلی امروزی است و آنقدر انعطاف ندارد که با گریم از او چهره ای قدیمی ساخت، اما کمی که فیلم پیش رفت دیگر کیسی را نمی دیدم، رابرت فورد را می دیدم و باور می کردم.
از چاه آب می کشم ماه در سطل می افتد و آهی که ماه می کشد آهی بر آمده از دل و دلی که دیگر قرص نیست.
□ 2:00 PM - ماه مِی
Monday, September 24, 2007
● رهای بی نهایت از من دعوت کرده که از وطن بنویسم. ۲۲ ژانویه همین امسال یک متنی نوشته بودم درباره اش، وطن را می گویم. درست بعد از برگشتن از ایران در آن روزهای افسرده و مملو از سردرگمی:
وتن بی تای دسته دار
تمام روز به وطن فکر می کردم. و به دسته ای که به تن اش فرو کرده اند. کجاست آن تکه خاک که بر آن پا بگذارم و از ترس تنم به لرزه نیافتد. آنجا می گویند وطن، این جا می گویند خانه. اسم که مهم نیست. کجاست آن تکه خاکی که مرزبانش نگوید «سفر بخیر خائن» و دربانش نگوید «خوش آمدی آواره». کسی که چیزی نگفته تا بحال، اما اینجا و آنجا که چشم توی چشم مرزبان و دربان می شویم، صداها را می شنویم. کر که نیستیم هستیم؟ مگر زنی که من عاشقانه نگاهش کردم نشنید از نگاهم چه گفتم؟
-----------------------
هنوز هم آن حس غمگین و سردرگم با من است. آدم اگر تبعیدی یا پناهنده باشد مفهوم وطن برایش یک چیز کاملا روشن و معلومی است. یعنی آدم برای خودش چیزی توی ذهن می سازد (که اغلب هم هیچ شباهتی به واقعیت ایران ندارد) و با آن موجودیت ذهنی شاد و غمگین می شود. اما مهاجری مثل من دیگر برایش چیزی نمی ماند. چرا که نه هیچ وقت به اینجا احساس تعلق داشته و خواهد داشت - خودش هم که بخواهد کشور میزبان او را بعنوان خودی قبول نخواهد کرد - و نه دیگر آنطور که قبل از مهاجرتش ایرانی بود ایرانی است. چرا که در طول سالیان عادات و فرهنگی برای خودش ساخته و بافته است که ربطی به فرهنگ ایرانی ندارد، راستش ربطی به فرهنگ هیچ جا ندارد و معمولا یک چیز اختلاطی عجیب و غریب است که برایش اسمی هم وجود ندارد.
برای من اما وطن چیز خاصی نیست مگر آدم هایی خاص در مکان هایی ویژه و گاهی در زمان هایی خاص. مثلا شاعری را که در کافه ای در عصر غمگین جمعه ای در زمستان تهران دیدم و دو سه ساعت با هم گپ زدیم و برایم شعر خواند و مرا عاشق خودش کرد، همان، خودش بخشی از یاد و تعریف و تکه ای از وطن است.
-------------------------
این سنتی که توی وبلاگستان ایرانی پدید آمده، همین انتخاب یک موضوع و دعوت کردن وبلاگ نویس ها برای نوشتن درباره کار جالب و بامزه ایست اما آنها که مرا از نزدیک می شناسند می دانند من سنت شکنم یا ساز مخالف زن. برای همین کسی را دعوت نمی کنم...راستش را بخواهید کسانی را هم که می شناسند قبلا دعوت شده اند.
□ 2:24 PM - ماه مِی
Wednesday, September 19, 2007
● آدم ها و اتفاقات این داستان زاییده ذهن نویسنده می باشند و هرگونه شباهت میان آنها با شخصیت ها و اتفاقات زندگی واقعی کاملا تصادفی است.
دیواری
دیوار اتاقش خالی نیست. یعنی از آن دیوارهای خشک و عبوس نیست. دچار چسبندگی می شود گاهی. یعنی بالاخره باید راهی وجود داشته باشد برای بالا رفتن از آن. برای این ادعای من شاهد و گواه فراوان است. محال است وارد آن اتاق شوی و نبینی آنهمه آدم را که از آن دیوار بالا رفته اند و خودشان را آنجا ماندگار کرده اند. پدر و مادرش، خواهر و شوهر خواهر و برادرها، حتی چند تا از دوست های صمیمی اش، یعنی همه هستی اش. همه شان را می توان دید، آن بالا جا خوش کرده اند تا ابد شاید هم تا فردای ابد. چقدر سعی کردم بروم بالا. چنگ انداختم. حتی یک بار به بهانه بازی خرپلیس فریب اش دادم که برایم قلاب بگیرد اما نتوانستم آن بالا بمانم. همه اش سر خورده ام پایین، بارهای بار. با سر، با پا، انگار دست هایم برای آن دیوار گیر ندارند. یک بار که خانه نبود و اجازه داده بود چند ساعتی از کامپیوترش استفاده کنم زیر پایم چارپایه گذاشتم و رفتم بالا سعی کردم خودم را آن بالا میخ کنم اما نشد که نشد، راستش اولش داشتم خفه می شدم. آنقدر تقلا کردم که میخ شل شدم خوردم زمین. دست کم آنروز درس گرفتم که راهش این نیست، راه ماندگاری بر آن دیوار... آه!
اگر گذرتان به آنجا افتاد گوشه دیوار را خوب بگردید و بخوانید. جایی ریز نوشته «برای آنکه به این دیوار میخکوب شوید باید ثابت کنید مجموع عشق هایتان به من همیشه ثابت خواهد ماند بی آنکه از شکلی به شکلی دیگر تبدیل شود یا از بین برود. درست عکس قانون انرژی و ماده.» نمی فهمم منظورش چیست. یعنی فهمیده ام چه می گوید اما نمی دانم چطوری می شود آن طور بود.
□ 4:31 PM - ماه مِی
Tuesday, September 11, 2007
● باز هم زندگی دوگانه ...
من از دوران بچگی آدم خیال بافی بوده ام. بزرگ تر که شدم بارها از این بابت ضربه خوردم. از اینکه واقعیت با خیال فاصله زیادی دارد و خیال برای آدم نان و آب نمی شود. اما هنوز هم درس نگرفته ام و شیفته وهم و خیالم. برای همین است که سوررئالیزم را خیلی دوست دارم. (کارهای علمی تخیلی برای من البته در این دسته بندی نمی گنجد یعنی جذابیتی آن چنانی ندارد). هر اثری که میان واقعیت و خیال مدام در حال آمد و شد باشد. مثلا ذهنیت چارلی کافمن را خیلی دوست دارم. او هم شیفته سوررئالیزم و خیال گرایی است تا آن درجه که روابط انسانی و عواطف انسانی را در غالب قصه ای که در واقعیت محال است رخ دهد به چالش بکشد. مثل جان مالکویچ بودن یا تابش ابدی یک ذهن ...
وقتی فیلم نامه Adaptation را می نوشته آنقدر غرق آن دنیا و شخصیت ها می شود که اسم برادر دوقلویی که برای خودش در فیلم نامه خلق کرده را در شناسنامه فیلم نامه و فیلم وارد می کند و بانک اطلاعاتی IMDB هم برای حفظ امانت و دقت به این امر احترام می گذارد و برای یک فیلم نامه نویس خیالی بنام دانلد کافمن یک شناسنامه هنری درست می کند. بعد برادران کافمن نامزد بهترین فیلم نامه نویس می شوند. یعنی آکادمی اسکار برای اولین بار یک آدم تخیلی را نامزد اسکار می کند.
پنجه آفتاب، در سکوت گرگ و میش بر صورت شب خراشی می اندازد و شهر به ازدحام جمعیت فکر می کند.
بلند شو! آب را جوشانده ام که بیداری تشنه ی ماست. دوش ات را بگیر و حوله را با تن ات تر کن. ریش ات را بتراش و لب هایت را سرخ کن. پودر صورت و سرمه بمال. عطر را در هوا بپاش و از زیر بارانش بگذر. کیف ات دست بگیر و از خانه بیرون شو. امروز هم روزی است مثل دیروز و فردا.
□ 3:22 PM - ماه مِی
Wednesday, August 29, 2007
● کبکی در تابستانی می خواست از واقعیت بگریزد اما نمی دانست سرش را کجا پنهان کند.
□ 2:16 PM - ماه مِی
Wednesday, August 22, 2007
● «وقتی که دنیا به پایان رسید»
بیا رختی ببندیم پر از چمدان هایمان و اینجا از ما برود خانه خیابان و میدان و شهر و همه گردنه ها یکی یکی از کنارمان گذر دره به جای زیر پایمان سقوط از کنارمان عبور تونل ها از درون مان گذر آن قدر که چالوس دلش از مه و اندوه ما پر شود و برود تا نزدیک ترین ساحل آنجا که خزر زیر اندازی پهن کند کنار ما و دستی ستون به زیر سر دراز شود ذل بزند نگاه نگاه به بوسه ی شیرین لب های تو و من «خزر در دور دست خندید دندان هایش کف و لب هایش آسمان»
□ 3:58 PM - ماه مِی
Wednesday, August 01, 2007
● پایان یک عصر
چه تصادف غریبی. انتونیونی و برگمان به فاصله چند ساعت با زندگی خدا حافظی کردند.
میدان انقلاب، به جای آنکه پیش چشمم باشد، حالا زیر گنبد سرم جا گرفته و حسرت را در دلم و اشک را بر چشمم نمه می کند. پیراشکی فروشی کنار سینما را رد می کردم که بوی روغن سوخته اش مزه شکم پرستی می داد و بوی سرطان و رد می شدم از کنار عینک فروشی که عینک ری بن مرا بس که گران بود تا ابد نگه داشت و آفتاب را از پشت ویترین از چشمانم گرفت. صبح ها از میدان می گذشتم و به صف دو طبقه ها می رسیدم و در میانه های صف کتایون را می دیدم که کلاسور را به سینه اش فشرده. فقط برای آنکه مرا ببیند صف را از انتها تا به اول سر به زیر رژه می رفتم و به او که می رسیدم سر بلند می کردم و نگاهم را برای کسری از ثانیه به نگاهش گره می زدم و دلم هری می ریخت کف خیابان. لبخند که می زد پلکی می زدم و نگاه می دزدیدم و سرخ می شدم و دوباره از پیاده رو به انتهای صف بر می گشتم. بیچاره من که او هیچ وقت نفهمید عشق سالهای نوجوانی من بود. یکی از صد عشق هایم. بعد با دلهره سوار اتوبوس می شدم و دعا می خواندم که آن مردک حیوان صفت امروز توی اتوبوس نباشد و نیاید خودش را به من بچسباند و روحم را خراش ندهد. اما همیشه از یک جایی بالاخره پیدایش می شد و مرا تا انتهای اتوبوس دنبال می کرد. عصرها با خودم می گفتم. برگشتنا وقت هست می شود چهار راه کالج تا میدان را پیاده برگشت و آن حیوان را قال گذاشت. سرچهار راه ولی عصر دلم می خواست بروم ایران مک اما پول نداشتم. آهسته آهسته می آمدم از کنار موسسه ملی رد می شدم و عکاسی و آن خانه بزرگ را که به آن می گفتیم سفارت افغانستان را و کاخ را رد می کردم و وصال را هم. بعد پوسترهای سینما را نگاه می کردم و باز می آمدم تا به سر در دانشگاه می رسیدم و دانشگاه و آن حصارهای سبز رنگ همیشه دلهره می آورد، دلهره شلوغی و فریاد و شعار و بگیر و ببند. از جلوی پنجاه تومانی بزرگ می رفتم به آنسوی خیابان و کتاب ها را از روی ویترین لیس می زدم و هر روز توی یکی شان سیر می کردم و یک ساعت بو می کشیدم و خیال پردازی و بازی با اسم کتاب ها و توی فکرم متن کتاب را از روی عنوانش می نوشتم. سر انتشارات دنیا مکثی می کردم و می رفتم آن سوی خیابان و سینما و عینک فروشی و پیراشکی فروشی را رد می کردم و به کوچه ای می رسیدم که هیچ وقت تابلواش را نگاه نکردم ببینم اسمش چیست فقط می دانستم آموزشگاه دخترانه ای در آن هست که می شود دخترهایش را دید زد. اما همین که بیشتر از یک دختر را با هم می دیدم وقت گذشتن از کنارشان از خجالت سرخ می شدم و به زمین نگاه می کردم و چشمهایم آب می افتاد. زور می زدم پلک نزنم که فکر نکنند خجالت کشیده ام. می خواستم فکر کنند که محل شان نمی گذارم. دوباره سر از کارگر شمالی در می آوردم و عرض خیابان را رد می کردم از کنار کله پاچه ای که بوی گند می داد بر می گشتم می افتادم توی میدان و می رفتم قاطی صف اتوبوس میدان آزادی و تازه خستگی روز را توی پاهایم حس می کردم و باز در برکه افکارم آبتنی می کردم و فکر می کردم زندگی چقدر سخت است بی آنکه بدانم زیباترین روزهای زندگی را دارم فقط توی سرم می سوزانم، بجای آنکه جوانی کنم و بی قید و بی خیال باشم. و سالهای نوجوانی در همان خیال ها و ترس ها و عشق ها گذشت و قالم گذاشت.
□ 4:34 PM - ماه مِی
Thursday, July 26, 2007
● غایب
پنجره باز آفتاب دست به زیر چانه سایه های بی قاعده ی نیمروز را تماشا می کند و تانگوی پرده و باد در سکوت پس تو و من کجاییم؟
□ 4:20 PM - ماه مِی
● نابغه ای که قرار بود من باشد
این آدم یک نابغه است. چندی پیش دوستی لینک فیلم کوتاه مرد نابینای او را برایم فرستاد. فیلم را که دیدم به زمین و زمان فحش کشیدم. آخر قرار بود آن فیلم را من بسازم بعنوان اولین فیلم کوتاهم. اما یکی آنرا ساخته بود بی آنکه من از روحش خبر داشته باشم یا روح او از این نیت من خبر داشته باشد. بعد شعرهایش را خواندم دیدم چقدر شباهت داریم ما. تفاوت اصلی مان این است که او تخم «او» شدن را داشت و شد من اما هنوز دارم با تخمی که ندارم بازی می کنم یا دارم در واقع دنبالش می گردم ببینم آیا می توانم من باشم.
این ها را ننوشتم که بگویم من هم می توانستم نابغه باشم. نه. بنظر من همه نابغه اند، با این تفاوت که بعضی ها نمی دانند که نابغه اند، بعضی ها می ترسند نابغه باشند و خودشان را به خنگی می زنند و بعضی ها خیال می کنند نابغه اند که این بعضی ها همه مان را شامل می شود. من البته فکر نمی کنم نابغه باشم. مطمئنم که نابغه ام فقط نمی دانم نبوغ را از کجا می شود خرید.
□ 9:35 AM - ماه مِی
Friday, July 20, 2007
● دو شعر از چارلز بوکوسکی - فارسی: خودم
نیواورلینز در جوانی
گشنگی کشیدم آنجا، می نشستم در کافه ها، و شب ها خیابان ها را ساعت ها پیاده گز می کردم مهتاب همیشه تقلبی به نظر می رسید شاید اصلا تقلبی بود، در محله فرانسوی ها اسب ها و درشکه ها را تماشا می کردم که از کنارم می گذشتند در آن درشکه های سقف باز، همه با فخر می نشستند، با راننده ای سیاه پشت سرش، زنی و مردی معمولا جوان و همیشه سفید من هم همیشه سفید بوده ام. بی آنکه جهان را افسون خود کنم. نیوارولینز جایی برای پنهان شدن بود. می توانستم به زندگی ام بشاشم بی هیچ دردسری باستثنا موش ها. موش های اتاق کوچک تاریکم به سختی اتاق را با من شریک می شدند. گنده بودند و نترس با چشمهایی خیره که حرف از مرگ می زدند، مرگی که پلک نمی زد.
زن ها ورای من بودند چیزی تباه شده در من می دیدند خدمتکار کافه ای اما بود کمی بزرگ تر از من که وقتی قهوه ام را می آورد مکثی می کرد و لبخندی تحویلم می داد. که یک دنیا می ارزید و بس ام بود.
چیزی در آن شهر بود که نمی گذاشت احساس گناه کنم از بی تفاوتی هایم به چیزهایی که خیلی ها محتاجش بودند. آن شهر مرا به حال خودم وا می گذاشت.
چراغ ها خاموش روی تخت خوابم می نشستم و صدای بیرون را می شنیدم بطری شراب ارزانم را بلند می کردم و می گذاشتم گرمای انگور به تنم رسوخ کند صدای رفت و آمد موش ها را می شنیدم و به آدم ها ترجیح شان می دادم.
گمگشتگی و دیوانگی خیلی هم بد نیست اگر که بی دردسر ترا به حال خود وا بگذارند.
نیواورلینز این را به من ارزانی کرد و هیچ وقت کسی اسمم را به زبان نیاورد.
نه تلفن نه ماشین نه کار نه هیچ.
من و موش ها و جوانی ام، همان یک بار همان وقت می دانستم حتی در آن بی چیزی این جشن چیزی بود که نباید به انجام رساند و فقط باید به آن آگاه بود.
پدرم
حقیقتا مرد شگفت انگیزی بود وانمود می کرد که پولدار است حتی زمانی که با لوبیا و سوسیس و ماش سر می کردیم وقتی که پای میز غذا می نشستیم می گفت «هر کسی این غذا گیرش نمی آید.»
و چون می خواست پولدار باشد یا در واقع فکر می کرد پولدار است همیشه به جمهوری خواهان رای می داد، به هوور در برابر روزولت رای داد و باخت بعد به الف لندون در برابر روزولت رای داد و باز باخت و می گفت «نمی دانم دنیا به کجا خواهد رسید، حالا که آن سرخ لعنتی دوباره به حکومت رسیده لابد روس ها هم سر از حیات خانه مان در خواهند آورد!»
فکر می کنم پدرم بود که باعث شد تصمیم بگیرم گدا شوم. فکر کردم اگر مردی مثل او می خواهد پولدار باشد پس بهتر آنکه من گدا شوم. و شدم. با یک قران و دوزار زندگی کردم در اتاق های ارزان و روی نیمکت پارک ها. فکر کردم لابد گدایان یک چیزی می دانند. بعد اما فهمیدم بیشتر گدایان هم ترجیح می دهند پولدار باشند فقط در این تمنایشان شکست خورده اند. ماندم میان پدرم و گدایان جایی برای رفتن نداشتم افتان و خیزان به آنجا رسیده بودم. هیچ وقت به جمهوری خواهان رای ندادم اصلا رای ندادم.
او را مثل گنج غریبی دفن کردم مثل صدها هزار گنج غریب مثل میلیون ها گنج غریب دیگر که به هدر رفته.
□ 12:46 PM - ماه مِی
Thursday, July 19, 2007
● جریان سیال ذهن و قضیه عشق شش سالگی
یک، دو، صد سال گذشته از تنهایی. لوبیاها را بخور مادر جان که زود بزرگ شوی! روز اول، کلاس اول دبستان...ادب از که آموخته ای بشر؟ از خودم به تنهایی. این جهان را خودم کشف کرده ام، در میان کلافی از ترس و دلهره، دست مالیده ام به زبری زمان، با این ترس که هر لحظه این آدم ها نقابشان را بر خواهند داشت و صورت حقیقی شان پدیدار خواهد شد. چرا زل زده اید به من؟ صورتم کثیف است؟ بدریختم؟ شاخ دارم؟ مادر! قربان دستت نفس را به من دادی، اعتماد را هم می دادی دیگر. چه می شد، می مردی؟ استکان چای بر لبه ی میز. مادر مراقب باش! چای داغ است. نسوزی...تاق باز روی فرش، وسط حیاط دراندشت کنار باقچه ای برهنه به آسمان نگاه می کردم و مادر باد می زد جای سوختگی را، آنجا را که می توانست جهان را به گا دهد اما یک استکان چای داغ به گایش داد. می سوزه آی آی آي. اجازه خانم، کرامتی داره دایره می کشه بی پرگار...شاشو شاشو جیشنده، کلاس بهش می خنده! طفلکی کرامتی! مزه ترس را می دانم کرامتی! معده ام پر از ترس بوده همیشه، می فهمم، لوبیاها را توی دستمال غایم می کردم و بجاش ترس می خوردم، مامان که می فهمید یک لیوان آب و یک توسری هم روش. خانم صالحی چقدر خوشگلید شما! کاش صدای توی سرم را می شنیدید و مرا محکم بغل می کردید. کاش این آقای هژبر با آن سبیل دیوثی اش دست به لپ شما نمی زد و خون ما را کثیف نمی کرد. اجازه خانم صالحی! من بدون شما داشتم می مردم اما شما کک تان هم نگزید. اصلا روح تان هم خبر نداشت که من عاشقتان بودم. دکتر گفته باید دلم را بشکافد و آن غده سرطانی را بیرون بکشد. چرا گریه می کنی؟ دلت به حالم می سوزد؟ بیچاره! چندبار بگویم که ترحم بزرگ ترین جنایت بشری است. دستت را بده ببینم، چرا ماتم گرفته ای؟ این نعش تا کی باید روی دست تان بماند و برایش دل بسوزانید؟ هوار نزن پدر! همسایه ها دارند نگاه می کنند. مرد به این گندگی که گریه نمی کند. بچه دار که بشم روزی سه بار بغلش می کنم. یک، دو شاید هم صد...
دلم یک دختر کوچولو می خواد، که هر روز صبح بیاد کنار تختم و بگه نخواب! بعد من دروغکی خر و پف کنم و از لای چشمام اخمش رو ببینم و بعد خر و پفم را هی بلندتر و بلندتر کنم و با چشمای بسته دستام رو از زیر لحاف آروم ببرم طرفش و تن ریزه میزه اش رو بگیرم و او جیغ بزنه و بخنده و محکم بگیرمش توی بغلم و ماچش کنم ماچش کنم و او هی بخنده. بعد ببرمش دست و صورتش رو با آب بشورم. بعد بنشونمش روی صندلی بلندش پشت میز غذاخوری و براش لقمه های کوچولوی نون و پنیر و گردو درست کنم و بذارم جلوش و در حینی که بادستای کوچولوش اونارو یکی یکی بر می داره می خوره و شعر می خونه موهاشو شونه کنم و بعد از دو طرف ببافم. بعد لباس تن اش کنم و کوله اش رو بندازم رو دوشش و دستش رو بگیرم و پیاده ببرمش تا مهد و بعد جلوی در مهد رو زمین زانو بزنم و بغلش کنم و ماچش کنم و بذارم بره و انقدر نگاش کنم تا دیگه دیده نشه. اسمش رو هم می زارم ... این یکی رو کور خوندید! اینو دیگه لو نمی دم.
□ 8:34 AM - ماه مِی
Tuesday, July 10, 2007
● متن و بی معنایی هایش، براهنی و باعث و بانیش
شبی پدر بی هوا مادر را بوسید و مادر مرا بی گدار به دنیا آورد. رودی در کار نبود که به گدارش بزند مادر. از آن زمان تا به حال یک قرن به ته اش رسیده و من هنوز به هیچ جا نرسیده ام. می خواهم شب تولد چهل سالگیم نیتی کنم و سر جایم بایستم، روی هوا و بگذارم زمین راه خودش را برود. شاید بشود به جایی رسید. یعنی برای آنکه به جایی برسم باید در جا بزنم؟ روی هوا، بی جا و مکان بایستم؟ که این یعنی توقف بی جا و اصلا ربطی به کسب کسی ندارد.
دارد ورم می کند این دل از این همه آرزو که بر آن مانده. باید با خودم خلوت کنم، با دلم. اما هر وقت با دلم خلوت می کنم دلخوری پیش می آید. انگار که سهم کسی را نداده باشم. من از حکومت انسان بر انسان بیزارم. من از دلخوری بیزارم. من از بیزاری دلخورم. مرا ببخشید و بعد فراموشم کنید. انگار که اتفاقی بودم ناچیز که رد پایم چند ورق روی تقویم یخچال تان ماند و سال که تمام شد تقویم هم میان تکان های آخر سال به کیسه بزرگ سیاه زباله رفت. دیگر نه ردی از من خواهد ماند نه گردی.
□ 2:59 PM - ماه مِی
● چیزی در درونم مرده است.
آنکه می گوید آری و سر به بالا می تکاند آنکه کفش به پا می کند و روی دست راه می رود آنکه زیره به کرمان می برد آنکه ریسمان اعتماد را به دستت می دهد که روزی خودت را با آن بیاویزی آنکه روزی خانه ی امنی بود دیگر نیست نه خودش نه خانه نه امن.
کودکی من آنجا گذشت. در آن خیابان پر رمز و راز. خانه مان کنار خانه طیبه و سیمین بود. دخترهایی با پوست سبزه و لب های برجسته که زمستان های سرد آن سال ها را با هرم تنشان به تابستان بدل می کردند. پشت خانه آنها خانه ی آذر بود و چهار خواهر دیگرش. همان آذری که جوجه لات های کوچه زیر پنجره اش فریاد می زند «آذر لختش قشنگه» و فرار می کردند. اهالی محل می گفتند آذر هر شب لباس هایش را جلوی پنجره بی پرده اتاقش عوض می کند. حتما قشنگ بود که می گفتند.
نیمه شبی گرم در میانه های تابستان ۱۳۵۵ بود. من هفت ساله بودم. پدرم دوره سالانه اش را در خانه برگزار کرده بود و عادل سلیمی گارمون نواز و گروه سه نفره اش را دعوت کرد بود و چند دوست قدیمی پدر هم آمده بودند. بساط ساز و آواز و عرق خوری برپا بود. من با آنکه صدای گارمون را خیلی دوست داشتم و صدای گرم پدرم را، یک هو دلم گرفت بی خودی، و رفتم توی خودم. بعد همه چیز سیاه شد توی ذهنم. از جا بلند شدم. سرم را تکاندم. به اطراف نگاه کردم دیدم همه چشم دوخته اند به تار زن و به حسی که پشت چشم های بسته او جاری بود. از اتاق بیرون زدم و در کوچه را آرام باز کردم. پا به خیابان گذاشتم. دو طرف خیابان ماشین پارک شده بود اما نه رهگذری در خیابان بود نه رفتگری نه جنبده ی دیگری. رفتم وسط خیابان و به هر دو انتهای خیابان که از فرط دوری اصلا دیده نمی شدند نگاه کردم. خبری نبود. وسط خیابان روی آسفالت دراز کشیدم و دست هایم را گذاشتم روی سینه ام و به آسمان نگاه کردم. زیباترین آسمانی که دیده بودم. آسمانی که دیگر هیچ وقت تکرار نشد. آسمانی که بالای همان خیابان و همان شب جا ماند.
□ 2:22 PM - ماه مِی
Friday, June 15, 2007
●
برای محسن نامجو
فاق هستی
جیغ های رنگارنگ می کشی کیف ها را با سازت کوک می کنی جوری داد می زنی «درد می کند» انگار که مار زده خار مغیلان را گا... ...هی فکر می کنم عشق اصلا وجود ندارد عشق یک خواب است از آن می شود پرید و می شود آن را تن تنهایی کرد و با افتخار از کوچه های کارتیه لاتن تا پارک اونیو قدم زد و برگشت تا میدان اعدام و به ریش سیاست و جدیت خندید گاه گاه... ...هی فکر می کنم اتفاق یک بار می افتد و فاق زندگی چنان کوتاه شده که زاییده گاو هستی و رفتار بی تعامل زندگی با گفتمان جر خورده ی فلسفه هم دردیش درمان نمی شود
□ 4:14 PM - ماه مِی
خواندن این لینک و متن ناهنجار شاید برای برخی دشوار باشد. اگر تاب خواندن روایت یک تصادف خونین را ندارید لطفا اینجا را کلیک نکنید.
□ 3:18 PM - ماه مِی
Thursday, May 10, 2007
● - آزمودم عقل دوراندیش را/بعد از این دیوانه سازم خویش را ... آره آقای دکتر - امروز مثل اینکه حالت خوبه!
خواب می بینم هاف به سراغ روانشناس دیگری می رود و از او می پرسد که آیا متد MDMA را هنوز روی بیمارانش آزمایش می کند. دکتر روانشناس که زنی میان سال است می گوید بله و به او نسخه ای تجویز می کند. نسخه و نشانی خانه اش را به هاف می دهد قرار می شود هاف بعد از آماده شدن به خانه دکتر برود.
هاف وارد خانه زن می شود. روی مبل روبروی هم می نشینند. روی میز یک قرص اکستسی هست. هاف کمی بعد از خوردن قرص شروع به حرف زدن می کند و از میان حرف ها و ترس های او معلوم می شود که او تصویر مادرش را در وجود زنش منعکس می کند و به همین دلیل میل جنسی اش نسب به او کم شده است (آدم که با ناموس خودش نمی تواند اهه اهه) و اینکه هر بار که از پسرش خطایی سر می زند نه تنها او را توبیخ نمی کند بلکه برای اشتباهات او توجیهی هم پیدا می کند. این واکنش ناشی از ترسی است که در وجودش خانه کرده است. ترس از همچون پدر خود بودن و سختگیر بودن.
ترس ما از شکست خوردن در آن چیزی که می توانیم باشیم اما جرات شدنش را نداریم تا وقتی که با آن مواجه نشویم از میان نخواهد رفت. روان درمانی بهترین روش برای کشتن این ترس هاست. اما در فرهنگ ما مقاومت خاصی در برابر این موضوع وجود دارد. خود من وقتی به خواست پارتنر سابقم به یکی از این جلسات زوج درمانی می رفتم بنا را گذاشته بودم به تحقیر روانشناسی که یکی از بهترین روانشناسان ایران بود در زمان خودش. این درست عکس فرهنگ آمریکایی است که خود روانشناس هم روانشناس می رود.
یکی از کاراترین متدهایی که تجربه اش را شخصا داشته ام متد گشتالت است. برای اطلاعات بیشتر نگاهی به اینجا بیاندازید. اگر بیشتر خواستید بدانید دست به دامن گوگل شوید.
□ 12:09 PM - ماه مِی
Wednesday, May 09, 2007
● کارگران در سکوت به سر می برند
نشسته ام توی لابی این اردوگاه. اردوگاه که می گویم مقصودم آشویتز یا اردوگاه اسرای عراقی زمان جنگ نیست. اردوگاه کارگران یک شرکت نفتی بزرگ است. چهار نفر نسشته ایم دور یک میز بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنیم. هر کدام لپ تاپی روی پا گذاشته ایم و داریم با جهانی بزرگ حرف می زنیم یا به آن گوش می کنیم. همه اش خیالات است و همین. دختر و پسری اینجا کنار هم نشسته اند و نشانی مسنجر ها را رد و بدل می کنند و با هم شروع می کنند به چت کردن. درست به فاصله ی نیم متر از هم. اما هم چنان چت می کنند. یعنی حرف هایشان را جمله به جمله می فرستند به یک کامپیوتر جایی در دور دست و چند صدم ثانیه بعد تحویل می گیرند. یکی می فرستد آن دیگری تحویل می گیرد و هر به گاهی به هم نگاه می کنند و می خندند. آخر یعنی چه؟ چقدر دشوار است سر را چرخاندن و در چشم آن دیگری زل زدن. حتی اگر حرفی هم رد و بدل نشود خودش ارتباط است. ارتباط مستقیم. موج به موج. از فرستنده ی یکی به گیرنده ی آن دیگری. بی واسطه.
داشتم در اتاقم خیال بافی می کردم. با خودم فکر کردم چطور به اینجا رسیده ایم ما. نسل بشر. فکر کردم بچه دار شده ام و بچه ام بچه دار شده است و تو بچه دار شده ای و بچه ات بچه دار و نوه هایمان با هم ازدواج می کنند و آنها هم بچه دار می شوند و هی تو در تو این رابطه ها شبکه ای عنکبوتی درست می کنند و شبکه بزرگ تر و بزرگ تر می شود تا آنجا که دیگر هیچ کداممان آن دیگری را نمی شناسد. یک میلیون سال بعد دنیا می شود همین که حالا شده. همه با هم غریبه. آنقدر غریبه که با کنار دستیت بواسطه ی یکی دو ماشین نادان حرف می زنی. مشکل کجاست؟
□ 9:16 PM - ماه مِی
● کارگران مشغول کار خواهند ...
برکه ها افسرده، جنگل دست زیر چانه زده، گرگی لب جنگل چمباتمه زده، خرسی از خواب زمستانی بیدار شده خمیازه کشان، دست ها را زیر سر بالش کرده، پا روی پا انداخته، سنجابی روی دو پا ایستاده و تخمه می شکند و پشه ای گرد یک شی خیالی می چرخد. ناگهان همه شان صدایی می شنوند و به سمت جاده نگاه می کنند: غباری در هوا بلند شده.
□ 2:24 PM - ماه مِی
Thursday, May 03, 2007
● این - جا - کش ...
کش می آید همه چیز این جا. زمان، آرواره ی کارگرهای روز ته کشیده و غبار پوشیده، روز، نیمه شبِ خواب از سر پریدگان و حتی تنهایی. این جا کش می آید همه چیز اما با تمام این احوال آدم اصلا نمی فهمد کی و چگونه این جا کش آمد همه چیز.
□ 12:09 PM - ماه مِی
Tuesday, April 24, 2007
● خرما و کبوتر
مراسم عزاداری خواهر آذرتاش بود. آقای مقانلو یک خرما از توی ظرف برداشت و در دهان گذاشت. هسته اش را در آورد و توی پیش دستی گذاشت و به زندگی فکر کرد. کمی هم به مرگ. خوشحال بود که در این لحظه بیرون تابوت نشسته نه در درون آن. خوشحال بود که صاحب عزا هم نیست. مهمان ها که رفتند. رقیه خانم مادر رفعت که برای کمک به مادر آذرتاش در این روزهای دشواری آمده بود ظرف ها را جمع کرد. هسته های خرما را جدا کرد و گذاشت تا صبح در گرمای مطبخ خشک شوند. فرداش آسیابشان کرد. از آرد آن نان پخت. بعد نان را به خانه آذرتاش آورد و گذاشت سر سفره و گفت این نان متبرک است و سر هر هسته خرما یک فاتحه خوانده شده. در خانه آذرتاش همه نان را پسندیدند اما آذرتاش نمی توانست حتی طمع آن را بچشد. فکر می کرد چیزی را به دهان می گذارد که قبلا در دهانهایی دیگر بوده و حتی فکر کردن به این عمل هم آزارش می داد. در عوض سفره را که جمع می کردند، خمیرهای باز مانده از نان را جمع کرد.
پدر آذرتاش غمگین بود. غمگین از فراق دخترش و دلش می خواست پنهانی بچه های دیگرش را یک دل سیر نگاه کند. تمام مدتی که آذرتاش در حال ورز دادن خمیر و شکل دادن به آن بود از پشت پنجره او را تماشا می کرد. آذرتاش در کار ساختن یک کبوتر بود. کبوتر که شکل گرفت، کاغذ سفیدی برداشت و شروع کرد به نوشتن. کاغذ را تا آنجا که می شد چندین بار تا کرد و زیر شکم کبوتر را گود کرد. اما درست در لحظه ای که می خواست کاغذ را در آن درز دفن کند صدای مادر را شنید که او را صدا می زد. سر بلند کرد و پدر را پشت پنجره دید. شرمگین شد. شرمگین از برملا شدن رازش. کمی هم خشمگین بود از این که پدر او را پنهانی تماشا کرده است. پدر در را باز کرد و داخل شد.
- پسرم چه می کنی؟ - کبوتر ساختم از خمیرها آقاجان. - آنرا دیدم. یادداشت را می گویم. می خواهی آن کاغذ را در دل کبوتر پنهان کنی؟ - نه همینجوری آقا جان... - نترس پسرم. کاری با یادداشت و کبوترت ندارم. کارت را تمام کن. به کسی نخواهم گفت. رازت پیش من محفوظ خواهد ماند. قول می دهم.
و دستش را دراز کرد به سمت آذرتاش. آذرتاش دیگر نه شرمگین بود نه خشمگین. اما نمی دانست چه حسی دارد. با پدرش دست داد و کاغذ را بسرعت در دل کبوتر دفن کرد و درز را با مهارت بست و خمیر را تا آنجا که می توانست یک شکل کرد که کسی به حضور کاغذ شک نکند.
□ 4:31 PM - ماه مِی
Monday, April 23, 2007
● روزگار ما
من مردی را که تو عاشق بودی کشته ام تو زنی را که من برایش می مردم ما جانیان ناشکیب نخوت خویشیم و تنهایی مکافات عادلانه این ستم
□ 11:06 PM - ماه مِی
Thursday, April 19, 2007
● نان و کبوتر
ترا به خدا نبین مرا. ترا به خدا. خدایا کاری کن که مرا نبیند. نبیند. «آذرتاش؟ آذرتاش؟» اگر رویم را برگردانم و چشم توی چشم نشویم یعنی ندیدمتان آقا. خوب شلوغ بود. در این شلوغی جمعه بازار شتر با بارش گمش می شود. آقا بخدا ندیدمتان. «آذرتاش! با توام.» از پشت سر، سر شانه کت گل و گشاد و کهنه ام را می چسبد.
- سلام آقا ناظم. - پسر تو که از همان اول مرا دیدی. چرا رو برگرداندی؟ - آقا به خدا ندیدمتون. - قسم نخور پسر. اینها چیه که روی چرخ گذاشتی؟ - اجازه آقا. پدر رفعت، این کبوترها را با خمیر نان درست می کند و رفعت اینها را می آورد اینجا می فروشد. الان هم یک دقیقه رفته دست به آب، ما اینجا وایستاده ایم بساطش را می پاییم. - هفته پیش هم رفعت رفته بود دست به آب؟ نمی دانم چرا گریه ام می گیرد یک هو. - آذرتاش. سرت را بالا کن! نگاهم کن! پسر جان من که لولو خورخوره نیستم. بگو ببینم قضیه چیه. مرد که گریه نمی کند. نگاه کن ببینم! با توام بچه. به اه!!! - آقا ناظم. این کبوترها را آقاجان درست می کنند و ما می آوریم اینجا می فروشیم دانه ای دو قران. - خوب این که گریه نداره پسر جان. آقاجانت چند وقت است که این ها را درست می کند...
ترا بخدا دیگر سئوال نکن!
- پسر جان من خوبی تو را می خواهم. از همه چیز هم خبر دارم. بگو ببینم آقاجانت از کی توی حبس است؟
باز بغض ام می ترکد. به موهایم که دست می کشد شرمم انگار می ریزد. اشک هایم را پاک می کنم و به کفش های واکس زده اش نگاه می کنم.
- اجازه آقا هشت ماه. - چند وقت دیگر مانده از حبس آقاجان. - چهار ماه آقا. - بده ببینم. یکی هم بده به من... نه نه، آن یکی را بده. آن یکی انگار با بقیه فرق دارد.
راستی چرا آن یکی با بقیه اینقدر فرق دارد. اصلا کج و کوله و بدقوار درست شده. بال چپش از بال راستش بلندتر است. چند هفته ای هم هست که روی دستم مانده.
- آقا اون ناقص است انگار. این یکی بهتر است. - نه همان را بده گفتم. بیا! گفتی دو قران؟ - نه آقا ما از شما پول نمی گیریم. - بگیر بچه. بگیر. با من هم بحث نکن. تا حال چندتا فروخته ای؟ - بیست و سه تا آقا.
***
- آذرتاش بعد از زنگ آخر بیا دفتر، کارت دارم. حالا هم برو به کلاس ات برسی. یادت نره بیایی ببینمت. - چشم آقا.
زنگ حساب، همه اش به حرف آقای ناظم فکر می کنم. یعنی چی شده؟ حتما آقای منصوریان ورقه های املاء را تصحیح کرده و چیزی گفته به آقا ناظم. کاش آقاجان زودتر آزاد شود. راحت می شوم از دست پسرهای حاج کاظم. از این تراشه های لعنتی الوارها.
بعد از زنگ آخر به دفتر آقای ناظم می روم. جلوی در می ایستم که همه معلم ها بروند. نمی خواهم جلو معلم ها سین جیمم کند.
- بیا تو آذرتاش.
کبوتر دیگر آنجا نیست. اصلا آن کبوتر بدقواره را برای چی نگه داشته بود. به چه دردش می خورد. لابد یکی از معلم ها متلکی بارش کرده است و مجبور شده کلک کبوتر را بکند. کبوتر را گذاشته بود روی یکی از طبقات کتابخانه دفتر. همانجا کنار در می ایستم. دفترهای حضور و غیاب را روی میز چیده روی هم و یکی را هم باز کرده و از بالا به پایین صفحه را رج می زند و چیزی روی ورقه کنار دستش می نویسد. خدا می داند تا کی باید اینجا بایستم. خدا کند طول نکشد. اگر دیر برسم حاج کاظم یک چیزی بارم خواهد کرد.
- اجازه آقا! ما باید برویم سر کار. دیر کنیم از دست مزدمان می زنند. - نگران نباش. این قدر هم این پا و آن پا نشو، سرم گیج رفت. نگران حاج کاظم هم نباش. آن با من.
او از کجا می داند من کجا کار می کنم؟ حاج کاظم را چطور می شناسد. لابد از توی پرونده ام پیدا کرده. شغل ولی، ها؟ اما آخر از کجا می داند من آنجا کار می کنم.
دفتر حضور و غیاب را می بندد و نگاهم می کند.
- نگاه کن ببین راهرو خالی شده است.
بابا ولی، فراش مدرسه در انتهای راهرو دارد آرام آرام کف راهرو را جارو می کشد.
- فقط بابا ولی... - در را ببند و یک صندلی بیاور و بنشین.
قلبم مثل قلب گوسفندی که به سلاخ خانه می برند می زند. از کشو میزش تکه های شکسته خمیر خشک شده کبوتر را در می آورد و روی میز می گذارد. بی انصاف کبوتر را تکه تکه کرده است. یک تکه کاغذ تا شده کاهی از جیب کتش بیرون می کشد.
- آن کبوتری که من ازت خریدم یادت هست؟ یادت هست با آنهای دیگر فرق داشت؟ - بله آقا. می خواهید یکی دیگر برایتان بیاورم؟ - آقا جانت چیزی راجع به آن کبوتر به تو نگفته بود؟ - نه بخدا آقا. - این کاغذ را قبلا دیده ای؟ - اجازه آقا خیر. - راستش را بگو آذرتاش. اگر چیزی راجع به این کاغذ می دانی بگو. - آقا به جان مادرمان اصلا تا بحال... - راجع به کبوتری که من ازت خریدم با کسی حرف زده ای؟ - فقط با مادرمان آقا. - با هم شاگردی ها چی؟ مثلا رفعت؟ - آقا کسی خبر نداشت وقتی ما این ها را می فروختیم. همه خیال می کنند ما فقط عصرها پیش حاج کاظم می رویم که جای آقا جان را پر کنیم. - شش دانگ حواست را بده به چیزی که می خواهم بگویم. در این باره نه با احدی حرف خواهی زد، نه سئوالی از من خواهی کرد. هرچه هست همین جا تمام می شود. فردا بعد از زنگ آخر مثل همیشه می روی سر کارت پیش حاج کاظم. فهمیدی؟ - اجازه آقا بله. راجع به صحبت حالایمان هم نه با مادرت حرف می زنی نه به آقاجانت چیزی می گویی. نه امروز، نه فردا نه هیچ وقت دیگر. شیر فهم شد؟ - بله آقا. - می توانی بروی. حاج کاظم هم اگر گفت چرا دیر آمدی نمره تلفن مدرسه را بده بگو با من حرف بزند.
***
دیشب که از چوب بری حاج کاظم بیرون می آمدم نه یک کلمه حرف از دهان حاج کاظم شنیدم نه در طول ساعات کار از زورگویی همیشگی پسرهایش خبری بود. فکر کردم شاید آقا ناظم با آنها حرف زده و برای اینکه هوایم را داشته باشد به شان چیزی گفته که راحتم بگذارند. از لحظه ای که از اتوبوس میدان اعدام پیاده می شوم و به سمت کارگاه راه می افتم بوی سوختگی به مشامم می رسد. از کوچه های بازار که می گذرم بوی سوختگی قوی تر می شود. به کوچه کارگاه که می رسم دود بیاتی دارد از کارگاه به آسمان پرواز می کند. حاج کاظم دم در کارگاه چمباتمه زده و سرش را میان دست هایش پنهان کرده است. مقابلش می ایستم. سرش هنوز پایین است. کاش ببیند مرا. ببیند که من آمده ام. ببیند که من اینجا هستم. سروقت، بعد از مدرسه. خدایا کاش سرش را بلند کند و ببیند حیرت مرا.
□ 10:58 AM - ماه مِی
Monday, April 16, 2007
● کنج-کاویدن
نشستم همانجا روی صندلی. مرد گفت چشم هایت را ببند. بعد با هزار ورد و جادویی که در گوشم خواند دست انداخت میان فرق سرم و جمجمه را کمی قاچ داد و بازش کرد. همانطور که حرف می زد و سئوال می کرد دست نازکش را انداخت درون قاچ میان سرم و شروع کرد به کاویدن. از یک خاطره از پنج سالگی ام حرف می زدم یک هو یک تصویر، یک تکه از همان خاطره، از درون سرم بیرون کشید، تکه ای که گم شده بود یا دست کم فکر می کردم گم شده بود، نه من اصلا نمی دانستم آن خاطره آنگونه تمام می شود، همیشه وقتی آن خاطره را مرور می کردم، به آخرش که می رسیدم یک چیزی حواسم را پرت می کرد و پایان بندی آن را به فراموشی می سپرد. مرد حالا آن را برایم پیدا کرده بود...
من و خواهر کوچکم و مرضیه دختر عمه ام گوشه حیاط خانه پدربزرگ ایستاده ایم و به هیاهو نگاه می کنیم. عمه ها و عمو ها، پدرم، تقریبا همه گریه می کنند. از دهان یکی می شنویم که عمه بزرگ - مادر مرضیه مرده است. اما ما معنای این حرف را نمی فهمیم. کمی بعد در اتاق پذیرایی چارتاق باز می شود و جعبه ای بزرگ دست به دست بیرون می آید که رویش را پتویی چهارخانه پوشانده است. همه بلند بلند یک صدا لا اله الا الله می گویند و جعبه به روی شانه چند مرد می رود و به سمت در کوچه حمل می شود...
-- این خاطره همیشه همین جا متوقف می شد
چند لاستیک ماشین کنار دیوار روی هم تلبار شده است. به درون حلقه لاستیک ها می روم و همانجا پنهان می شوم. به تماشای هیاهو می نشینم و کم کم به خواب می روم.
□ 4:47 PM - ماه مِی
● بالاخانه برای اجاره و رنگ های دوستی بر دیوار اکنون
به یک سفر ده روزه رفته بودم. وقتی برگشتم از همان لحظه اول که کلید انداختم به در خانه ام غافلگیر شدم (از آن غافلگیر شدن های تاریخی) تا همین لحظه. ده روز کنار آیدین و نسیم بودم که خدا می داند چقدر دوست شان دارم. و خانواده صمیمی و دوست داشتنی نسیم که به آدم احساس امنیت می دهند بس که شفاف و آسان اند -- آسان به مثبت ترین معنایش - تمام ده روز خنده بود و شادی و مستی و راستی و خاطره، حتی همان شش ساعتی که در سفارت ایران در اتاوا تلف شد فقط برای گرفتن یک مهر و امضا. اگر آیدین آنجا کنارم نبود حتما با آن آقایی که پشت شیشه نشسته بود دعوای جانانه ای می کردم. در آن شلوغی و هیاهوی سالن کوچک کنسول گری، آیدین همه اش در حال لطیفه گویی و ادا در آوردن بود، پیرزنی از کنارمان رد می شد که اداهایی آیدین را دید و از لهجه اش فهمید که ما هم ترک هستیم (پیش می آید دیگر) و سر صحبت را باز کرد و آیدین هم ول کن نبود. فرمهایش را برایش پر کرد (طفلک پیرزن می خواست گواهی امضا بگیرد، موضوع کارش را نوشته بود اظهار هویت) و تا ته و توی قصه زندگی پیرزن و فرزندانش را درنیاورد ول نکرد. بعد دوباره آمد کنار من ایستاد و به پیرمرد آراسته ای که کنار من ایستاده بود اشاره کرد و دیدم ایشان هم حرکات بدون توپ (مقصود از بدون توپ حرکاتی است که ظاهرا بی دلیل بنظر می آیند) صورت بسیار منحصر به فردی داشتند. بعد پیرمرد به آیدین چیزکی گفت با لهجه غلیظ ترکی، آیدین هم سئوال بعدی را به ترکی پرسید. پیرمرد تمام اعضای صورتش را پیچ و تاب ویژه ای داد و با صدای بلند داد زد: پاقدون؟ آیدین هم با یک ضد حمله به فارسی اما با لهجه غلیظ ترکی گفت فکر کردم آذری تشریف دارید. پیرمرد گفت نخیر. بنده فقط در تبریز بدنیا آمده ام و آنجا بزرگ شده ام. در تمام این مدت من تمام تلاشم این بود که با آیدین چشم تو چشم نشوم که یقین داشتم فاجعه آفرین خواهد بود. با هم کمی گپ زدند بعد پیرمرد ابراز خوشحالی کرد از آشنایی با ما و گفت می خواهد برود بنشیند و اگر ما سئوالی داشتیم می توانیم از او بپرسیم. آیدین هم با چهره ای جدی گفت بله استاد. الآن سئوال ها را می نویسیم برایتان می آوریم...
و اما رفقایی که گاهی دواطلبانه کاری برای آدم انجام می دهند که آدم نمی داند چطور قدردانی کند. قرار بود بالا خانه را رنگ کنم و برای اجاره آماده کنم. دوتا از اتاق ها را قبل از رفتن به مسافرت شروع کردیم به کمک همان دوستان اما از آنجایی که فراخی پایینی ما همیشه کارهای شخصیم را به پروژه ای چند ماهه بدل می کند و این دوستان به این خصلت من آشنایی وافر دارند، در غیبت من خودشان دست به کار شده بودند. وقتی کلید انداختم و وارد خانه شدم خانه را خالی دیدم. نه از اثاث خانه خبری بود نه از دیوارهای رنگ و وارنگ. خانه را کاملا رنگ کرده بودند و تمام اثاثیه را به طبقه پایین برده بودند و مرتب چیده بودند. داشتم اتاق ها را وارسی می کردم و هنوز در حیرت این کار بودم که یک هو پنج نفر از تاریکی یک اتاق بیرون جهیدند و شروع کردن به جیغ کشیدن و خندیدن. زبانم بند آمده بود. تمام کارها را انجام داده بودند. کاری که اگر خودم انجام می دادم شش ماهی طول می کشید و به آن تمیزی هم از آب در نمی آمد. داشتن دوست های مهربان موهبتی است که به این راحتی گیر همه کس نمی آید.
امروز هم که به سرکارم برگشتم خبردار شدم ريیسم استعفایش را اعلام کرده و یکی از نزدیک ترین همکارانم هم اخراج شده. از اول ماه می هم باید بخاطر کارم روزهای هفته را در شهر دوری بگذرانم و فقط آخر هفته ها را در شهر خواهم بود. صبح که از خواب برخواستم اتاق برایم غریبه بود. حمام غریبه بود و ...
این همه تغییر در طول ده روز زیاد است. اما بنا به گفته یک روانکاو، من از ثبات و آرامش و موفقیت وحشت دارم. به همین دلیل تحمل تغییر نباید برایم دشوار باشد.
□ 1:43 PM - ماه مِی
Monday, April 02, 2007
●
?Frank: What about you, is there someone else .Kathleen Kelly: No. No, but, but there's the dream of someone else
سه چهار ماه پیش در مورد فیلم بابل چیزی نوشته بودم و الان می خواستم به آن لینک بدهم اما این بلاگر لعنتی در ورژن جدیدش قالب ورژن قدیمی آرشیو را دیگر نمی شناسد (راستی کسی می داند چطور می شود این مشکل را رفع کرد؟ مدتی است به پست های قدیمی دسترسی از طریق صفحه اصلی ندارم و احساس می کنم از گذشته ام کنده شده ام)
دوباره فیلم بابل را تماشا می کردم. چند نکته بذهنم رسید که بار اول متوجه شان نشده بودم. همچنان فیلم را دوست دارم و از فرم روایتش و در هم پیچیدگی قصه ها و آدم های فیلم لذت می برم. چرا که انتخاب این فرم روایی یعنی گره خوردگی چند قصه با هم و آدم های آن برای روایت از خود بیگانی و تنهایی فلسفی بشر بسیار جذاب و هوشمندانه است. رفت و آمد دوربین که در سینما نقش همان راوی قصه را بازی می کند میان گذشته و حال و حال و گذشته یک جور تاکید بر این نکته است که در تنهاترین و بریده ترین لحظات زندگی هر انسانی باز قرابت و نزدیکی هایی میان او و همنوعانش هست. فقط باید در این کلاف سردرگم زمان و مکان گشت و آن ریسمان ها را پیدا کرد و به منشا رابطه ها رسید. گاه این ریسمان رابطه به شکل یک تفنگ شکاری یک مرد ژاپنی ظاهر می شود و به طور تصادفی به دست یک نوجوان مراکشی می رسد و گلوله اش شانه رنجور یک زن ناخوشنود آمریکایی را می خراشد و او را تا آستانه مرگ می برد و بازگشت او و همسرش را به خانه به تعویق می اندازد و بچه هایش را تا آستانه مرگ می برد و زندگی لــله مزیکی بچه هایش را زیر و رو می کند.
نکته ها -
اول: وقتی سانتیاگو برادرزاده (خواهرزاده) آملیا در حال برگرداندن او و بچه ها در مرز سن دیه گو مورد بازرسی قرار می گیرد، رفتار مرزبان های آمریکایی بسیار وقیحانه و بی شرمانه نمایش داده می شود. نور چراغ قوه ی مامور مرزبان فقط چشمان آنها را کور نمی کند که چشم های من بیننده را هم هدف گرفته است که به بنظر من نشان دهنده انتخاب درست کارگردان از المان های تصویری آن سکانس است اما دست آخر وقتی آن سکانس و چند سکانس مربوط به آن برش از قصه تمام می شود این حس به آدم دست می دهد که کارگردان سعی دارد حس بیننده را نسبت به قانون برانگیزد و بیاشوبد. شبیه همین کار در سکانس های مربوط به استنطاق مرد مراکشی توسط پلیس محلی مراکش انجام می شود.*
دوم: سکانس آخر فیلم آنجا که چی یکو دختر کر و لال یوساجیرو در ایوان خانه اش برهنه ایستاده و پدرش به کنارش می آید، با یک شات زوم معکوس گرفته شده است. یعنی دوربین از نمای نزدیک آرام آرام به نمای دور و در نهایت به نمای خیلی دور سفر می کند. راوی می خواهد توجه ما را به تصویری بزرگ تر و جامع تر جلب کند. این فقط چی یکو و یوساجیرو نیستند که به درد الیناسیون گرفتارند که انسان امروزی به این درد مبتلا است. شاید درمان این درد یافتن زبان مشترکی است میان همه ساکنان این سیاره. فیلم کد نامعلوم هم همین مضمون را پیش می کشد. اما مایکل هانک در پایان آن فیلم با وجود پایان بندی بسیار تلخش در پس زمینه پیشنهادش را هم ارائه می دهد. هم نوازی کودکان کر و لال با طبل هایشان در یک فضای باز که در حال اجرای یک قطعه جمعی هستند. طنین باشکوه طبل ها به هارمونی عظیم و دلنشینی بدل می شود و همزبانی و همدلی را عنیت می بخشد.
* چیزی کاملا شبیه واقعیت. من بارها اغلب هوایی و یک بار هم از مرز زمینی به آمریکا سفر کرده ام و بدون استثنا تمام سفرهایم از پلیس مرزی آزار دیده ام. در تمام سفرهای هواییم کاری کرده اند که پروازم را از دست بدهم و مجبور شوم پرواز بعدی را بگیرم. خشمی که در آن لحظه در خون سانتیاگو شخصیت فیلم می جوشد را دقیقا می فهمم. من نیز از هر نوع مجری قانون و قانون گذاری بیزارم (I hate authories of any kind) اما از اینکه هنرمندی بخواهد این حس (یا هر حس دیگری) را در من تحریک کند و اساسا با حس ام بازی مستقیم کند خوشنود نیستم و فکر می کنم این یکی از ضعف های اینیاریتو کارگردان در بابل است. او این کار را در ۲۱ گرم و عشق یک ماچه سگ است نکرده است.
فیلم نامه شاهکار است. صداگذاری صدای راوی و موسیقی کیفیت غریبی دارد که به فضای فیلم ویژگی ذهنی و تخیلی تری می دهد. از دقیقه ۹۴ فیلم ناخودآگاه شروع کردم به گریستن. بلند بلند، هق هق، بی صدا، با اشک، اما تمام مدت بی اختیار. دلیلش ناب بودن ایده و قدرتمند بودن قصه بود، نه غم خواری برای شخصیت قصه. اما... ناگهان قصه ای که باید با تراژدی تمام می شد، نشد. خوب اینجاست فرق میان یک انسان غربی با منی که اسکلت ذهنم در نیمه دیگر زمین شکل گرفته. دلیل فلسفی و وجودیش هر چه که هست و من نمی دانم چی است اما:
People choose a more earthy approach towards life in western hemisphere than people in eastern hemisphere, even in modern times.
.اگر قرار بود من این فیلم نامه را بنویسم جور دیگری تمامش می کردم. تلخ تر و البته شاعرانه
صحنه آرایی فیلم مناسب با فضای تخیلی و فانتزی قصه بود. بازی با جلوه های ویژه کامپیوتری برای نشان دادن جزئیاتی که در ذهن شخصیت اصلی می گذرد زائد بود به این دلیل که راوی قصه دقیقا همان ها را در لحظه دارد روایت می کند. بازی ها متوسط بود به غیر از ویل فرل که سابقه کاریش در ژانر کمدی مزاحم بیننده ای می شود که با کارهای قبلی او آشناست و اصولا در این نقش نشان می دهد که این کاره نیست. برعکس جیم کری که در تابش ابدی... نشان داد نقش جدی را هم می تواند بازی کند.
از مارک فاستر کارگردان فیلم، Monster's Ball را دیده بودم که کار زیبایی بود. فیلم نامه نویس فیلم اما زک هلم فیلم نامه نویسی است که آینده روشنی دارد و آدم را یاد چارلی کافمن می اندازد.
چقدر جغرافیا و فضای ذهنی در حس آدم تاثیر دارد. من اگر حالا در ایران بودم مثل ده دوازده سال پیش، حس این روزهایم (روزهای آخر اسفند) می شد حس شاد-اندوه عمیقی که دوستش داشتم، حسی که اندوهش به شادیش می چربید. سال هاست که دیگر اندوه برایم فضیلت بشمار نمی آید (دلیلش هم همان تغییر جغرافیا و فضای ذهنی است) اما اندوه روزهای آخر اسفند هنوز هم برایم خوشایند است چرا که آن اندوه برای من، اندوه رسیدن به یک بوهیمیای ذهنی است. اندوه ناشی از تشنگی برای دانستن، اشتهای کشف زیبایی های زندگی و هنر و این تشنگی را من مدیون شعرهای فروغ ام.
سال ۲۰۰۱، سال سختی بود برایم. روزهای نزدیک عید تنهای تنها بودم. تنها تا مغز استخوان. شب عید بود و در گیر و دار پایان ازدواجم بودم که نامه ای از محل کارم به دستم رسید مبنی بر این که دیگر نیازی به «خدمات ارزنده من» نیست: نمک روی زخم. درست یادم نیست که چطور از میان خاکستر آن ویرانه روحی دوباره برخواستم. هرچه بود دوام آوردم و دوباره به زندگی برگشتم، باز عاشق شدم، بارهای بار. از هیچ کدام از معشوق هایم هم دل چرکین نیستم. همه شان را هم هنوز دوست دارم، فقط دیگر عاشقشان نیستم.
چند روز پیش فکر می کردم که بر اساس تاریخ تولدم می شود حدس زد که نطفه من در روزهای اول سال بسته شده است. دلم می خواست بدانم حس پدر و مادرم در آن لحظات فاتحانه چه بوده و به چه چیزی فکر می کردند.
پی نوشت: در روزهای اسفند و فروردین، همه اش بوی بارورانه بهار می آید، اینطور نیست؟ راستی اگر کسی فکر می کند بچه ای دارد که ممکن است مال من باشد، ای-میل بزند و بچه را بفرستد، پول پست را با چک برایش می فرستم.
□ 5:09 PM - ماه مِی
Wednesday, March 14, 2007
● لک لک ها و مرز ماکو
بانو مدوسا و مارهای مویش زیر روسری دختر تو لکه ننگی بر دامن این شهر ابر بر فراز این شهر شلوار به تن می کند که مبادا... سربلند باشید و به آسمان نگاه کنید خدای را صدهزار مرتبه شکر
باور، ریشه و ریش و مردان تبغ به دست در آرزوی اصلاح جنبشی جنبش تار مویی یا مارهای زیر روسری خیابان پر از چماق های چاقیست که مردان غیور را به دست گرفته اند و رانهای کبود گستاخی که خود را به باتون می کوبند آه ای نهنگان افسرده! تا صخره های سنگی و انتحار یک موج بیش نمانده
□ 4:55 PM - ماه مِی
Sunday, March 04, 2007
● نوشتی:
اگه نوشتنم می آمد بی خیال هر چه دزدی شبانه شما و سر کیسه شل خودمان می شدم و از عشق می نوشتم. و چون نمی شناختمش. چیزی شبیه به گزارش های تلویزیونی می شد. .خراشی به پوست شهری، دهی، فرهنگی یا چیزی. حالا از عشق هم که نه . اما از دوست داشتن. شایدم از هیچ کدام. یک نویسنده گفته بود که عشق شبیه به استبداد است یا نه، با این شرابی که شما خورده اید. یادتان نمی آید. اما این حس با همه غربتش عجیب قریب است. این هم بازی کلامی که شما همیشه دوست دارید. از عشق و دوست داشتن بگذریم. این را می گویم. شاید امنیت. امنیتی که دلت می خواهد ته و توی همه عکسها را تا حالا در آورده باشی. همان که تکلیف هر چه معلوم الحال است روشن می کند. قشنگ است نه ؟ یا شاید من فکر می کنم که قشنگ است. سر بحثش بماند. رفتن شروع شد(بر وزن فیلم شروع شد) ما رفتیم. مهمان نوازی شما همتا ندارد با این تحویل در محلش!
فکر کردم:
فقط تو نیستی یا آن مرد - که زن و فرزند را زیر آوار دو برج بابل از دست داده و خودش را به فراموشی زده- که باید قصه شان را بگویند. ما همه باید قصه مان را بگوییم. بعضی ها می گویند، بعضی ها می نویسند، بعضی ها نقش بازی می کنند و بعضی ها هم فقط می نشینند و قصه ها را تماشا می کنند. من هیچ وقت نخواسته ام تماشاگر باشم. اگرچه صورت و هیبتم به تماشاگرهای منفعل می ماند اما ذاتی قصه گو دارم. اتفاقا امنیت نیست. امنیت یک چیز بیرونی است. امنیت را نمی شود بزور به چنگ آورد. امنیت را باید از بیرون به آدم بدهند. اول پدر و مادر آدم. بعد دوست ها و جامعه و جهان پیرامون. درست برعکس اعتماد. اعتماد درونی است. آدم باید اعتماد را در درون خودش ایجاد کند، و وای از آن روزی که کسی از بیرون آنرا بزور از آدم سلب کند. این ها، دو نیروی در جهت مخالف هم هستند. مثل کنش و واکنش. به تو اعتماد می کنم که به من احساس امنیت بدهی. دزدی هم که تکلیفش معلوم است. دزدی کار خوبی نیست. اما دزدی من از نوع ژان وال ژانی است. چقدر سخت است فهمیدن ذهن پیچیده ی تو دخترک مهربان!
□ 8:10 PM - ماه مِی
ساعت ها را متوقف کنید، تلفن را قطع ، با استخوانی لذیذ دهان سگ را ببندید، پیانوها را خاموش کنید و با طبلی طنین افکن تابوت را بیرون آورید، بگذارید سوگواران داخل شوند.
بگذارید هواپیماها بر فراز سرمان زوزه کشان آسمان را با این پیام خطی خطی کنند که او مرد، روبان بر گردن های سفید قمری ها ببندید، بگذارید پاسبان ها دستکش سیاه کتانی بپوشند.
او شمال من، جنوب من، او شرق و غرب من بود خستگی هفته و فراغ جمعه ی من بود، ظهر و نیمه شبم، او کلام و ترانه ی من بود؛ خیال می کردم آن عشق ابدی است: چه خیال باطلی.
دیگر ستاره ها را کسی نمی خواهد، خاموش کنید یک یکشان را؛ ماه را در پستو کنید و خورشید را پایین بیاورید؛ اقیانوس را خالی کنید و جنگل را طبر زنید. که دیگر هیچ چیز را فایده ای نیست.
عباس کیارستمی با همان عینک آفتابی معروفش پشت فرمان ماشین می نشیند و تمام ده اپیزد فیلم Ten on Ten را همانجا اجرا می کند. درست مثل خود فیلم Ten. این فیلم نوعی کلاس درس است که معلمش خود کیارستمی است (اینجا سعی کردم هشیارانه از کلمه استاد پرهیز کنم مبادا برخی از خوانندگان به اشتباه به یاد آقایان کیمیایی و بیضایی بیافتند. بماند که بگذریم!)
کیارستمی اجزا اصلی فیلم را در هر اپیزد شرح می دهد و بر اساس همان تعریف آن جز از فیلم ده - و گاهی فیلم های دیگرش - را کالبد شکافی می کند. مثل لوکیشن، فیلم برداری، موسیقی، بازیگر (یا در مورد اغلب فیلم های او نابازیگر) و کارگردان ... چیزی که بسیار جالب است سادگی اعجاب آور ذهن کیارستمی و این کالبد شکافی است، که این از احاطه او به این رسانه - یعنی سینما است. این سادگی در فیلم های او هم عیان است. در طعم گیلاس خودکشی محور اصلی قصه فیلم است. فکر به خودکشی یکی از پیچیده ترین چالش هایی است که انسان امروز با آن ممکن است درگیر شود. اما کیارستمی با درگیر کردن ساده ترین اقشار جامعه و با نمایاندن کنش های آن آدم ها این قصه دشوار را به سادگی روایت می کند، بی آنکه کلمه ای شعار در فیلم شنیده شود، یا جایی برای قضاوت آدم های قصه توسط بیننده وجود داشته باشد.
در اپيزد موسیقی، کیارستمی به یک سکانس حذف شده اشاره می کند. زنی که سرش را تراشیده شروع به خواندن ترانه «گل گلدون من...» می کند. او قصد داشت فیلم را با اجرای پیانوی همین ترانه تمام کند اما بدلیل حزن انگیز بودن این ترانه از این کار پرهیز می کند و حتی خواندن ترانه توسط زن را هم از آن سکانس حذف می کند. او معتقد است برای بسیاری از کارگردان های سینما، موسیقی وسیله ای است که با آن حس خاصی را در هر جای فیلم به تماشاگر دیکته می کنند.
یکی از ویژگی های کیارستمی چشم تیزبین اوست. او این کلاس درس را با این تصویر قدرتمند به پایان می رساند: از ماشین پیاده می شود و دوربین را از روی داشبورد بر می دارد و روی حفر کوچکی که توسط دسته ای مورچه روی زمین کنده شده زوم می کند. شک ندارم که حضور آن حفره و مورچه ها کاملا اتفاقی بوده است. فقط یک چشم تیزبین است که از کنار آن تصویر بی اعتنا گذر نمی تواند کرد.
□ 3:46 PM - ماه مِی
Monday, February 19, 2007
● Amores Perros or Loving Dogs
مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
بله جناب مهندس، شما و سهراب و شاملو نشسته اید در بی حافظه گی ما و اگر هم مردگان سرشان به دنیای دیگری گرم شود. شما نیشخند می زنید. در خواب من که چنین بود اگر گوشه لب شما ننشست! فیلم شروع شد.
اینها را نوشت روی دیوار و پرده را کشید که کسی نبیند. فیلم اول شروع شد. از آن فیلم هایی که کارگردانش می خواهد انگار چیزی بگوید اما زبان نوشتاری و سینمایی اش هنوز عاجز از گفتن است. شاید از آن کارگردانهایی که اول چندتا فیلم دیده اند و تکان خورده اند و بعد نشسته اند و فکر کرده اند و درونشان حسی شکل گرفته و خرده هوشی و سر سوزن ذوقی هم داشته اند یا دست کم خیال می کردند که دارند و بعد زندگی و کار را رها کرده اند و در میانسالی تازه رفته اند دانشکده سینما اسم نوشته اند و آمده اند بیرون و یکی هم پیدا شده یکی دو تا از فلیم نامه ها و ایده هایشان را خوانده و شنیده است و گفته حالا بیا اولین کارت را با بودجه کم بساز و من سرمایه اش را می دهم. فیلم که ساخته می شود و چیز مالی هم از آب در نمی آید و چه و چه و چه. فیلم دوم اما. همین که شروع می شود از همان ب بسم الهش دلت را می جزاند و می سوزاند و می ترساندت و مچاله ات می کند، خردت می کند، غافلگیرت می کند و می بردت به هپروت و از آن بالا با سر می کوباندت پایین و هزار بلا سرت می آورد تا بگوید عشق ماچه سگی است بی رحم اما چه می شود کرد، هرچه باشد باز عشق است و بی آن زندگی نمی توان کرد.
در همین اثنای دیدن فیلم دوم بود که از ترس برای لحظه ای خواستم پرده را بکشم روی صورتم و چشم هام که نبینم، چشمم افتاد به این نوشته:
مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر ...
□ 12:42 AM - ماه مِی
Friday, February 16, 2007
● بازارچه
آقا این دختر ما، یک پارچه گل است. می شود او را هر طور که دلتان خواست ببرید و بدوزید و تنتان کنید. آقا این دختر ما اصلا کنیز شماست.
□ 9:07 AM - ماه مِی
وقتی ژولی می خواهد همه چیز را فراموش کند به آب پناه می برد، به آبی که کیشلوفسکی آن را تا سرحد آرامش، آبی نشان می دهد. بیرون آب آن سمفونی مردگانش همه جا با اوست، اما زیر آب نه. باری که می خواهد از آب بیرون بیاید دوباره هیاهوی مهیب رنج بر او آوار می شود. سر را در آب فرو می برد و گوش ها را می پوشاند. طولانی تر اینبار. اما آدم زیر آب که می رود تازه یادش می افتد که برای زندگی باید نفس کشید. نفس که به خودی به خود آنجا نیست. بی نفسی ژولی را وا می دارد سر از آب بیرون کند و با رنجش روبرو شود. یعنی از نو زاده شود. مثل کودکی که عجل زندگی می زند کیسه آب را برایش پاره می کند و با سر به این جهان می آید.
□ 4:01 PM - ماه مِی
Sunday, January 28, 2007
● چشم هشیار
هر ذره غباری که از زمین بر می خیزد، اگر از سر کین بر خواسته باشد و بر سر دیگر(ان)ی آوار شود بدل به اندوهی می شود در دل من و روزی در هیئت شعری، قصه ای یا تصویری شفاهی به جهان بیرونی پرتاب خواهد شد.
ارنست فرگوسن (م. ۱۹۷۲ - ۱۹۰۱)
می گوید از خود بگذر. از خود برون آی و جهان را به شعر در آور در بیرون از قفس پوست و استخوان خودت. وجدان و حس آگاه دیگران باش. غم و شادیانه های مرا و او را و دیگران را بنویس. وگرنه کار می شود کاردستی مضحک ملالی آوری که بر تل انبوه ملالهای جهان افزون گشته است. فکر می کردم از خود برون شده بودم و بر تپه ی نه چندان کوتاه هشیاری ایستاده ام. فکر می کردم دالان رسوخ به درون انسان را یافته ام و همینکه به درون شان می خزم هم ذات پنداری مرا با آنان یکی می سازد و همین می شود که وقتی می نویسم با ضمیر من می نویسم. اما براستی کجاست مرز میان همذات پنداری نویسنده با شخصیت و شی و واقعه، و حادثه ناب خلق کردن؟ چقدر باید از خود برون شد؟ کجا باید ایستاد؟ چشم ناظر را در کدام نقطه باید نهاد؟
□ 2:30 PM - ماه مِی
Monday, January 22, 2007
● وتن بی تای دسته دار
تمام روز به وطن فکر می کردم. و به دسته ای که به تن اش فرو کرده اند. کجاست آن تکه خاک که بر آن پا بگذارم و از ترس تنم به لرزه نیافتد. آنجا می گویند وطن، این جا می گویند خانه. اسم که مهم نیست. کجاست آن تکه خاکی که مرزبانش نگوید «سفر بخیر خائن» و دربانش نگوید «خوش آمدی آواره». کسی که چیزی نگفته تا بحال، اما اینجا و آنجا که چشم توی چشم مرزبان و دربان می شویم، صداها را می شنویم. کر که نیستیم هستیم؟ مگر زنی که من عاشقانه نگاهش کردم نشنید از نگاهم چه گفتم؟
□ 4:45 PM - ماه مِی
Thursday, January 18, 2007
● پاره های وطن در کوله کولی
در غیاب من این شهر شلوغ تر شده، پر آشوب تر و بی قرار...تر که نمی شود گفت مگر قراری مانده بود که تری تنگ اش بنشیند
ای وای این همان کافه ای است که به عشق گذشته ای پر طمطراق به دیدنش می آمدیم اصلا انگار چیزی عوض نشده فقط من نبوده ام و عشق آنهم که می بینی کک از تنی نگزانده
چه سخت و چه اتفاقی است زنده ماندن در خیابان های این شهر با قیقاج ماشین ها که سر می برند با بوق های ممتدشان
کسی می داند این همه شتاب برای چیست؟ مگر قرار بر این نیست که همه پشت چراغ قرمز بمانیم
کی می شود ببینیم این تابوت های چرخ دار از میان خطوط این قرار بود روزی-جامعه-خدا کند-بشود مدنی حرکت کنند بی آنکه رگ گردنی کلفت شود
آقا من در آینه دیدم چشم هایتان را بستید وقتی که راه تان را کسی می خواست بگیرد و راه دادید و ندادید و با وجود این تصادفی برخوردی رخ نداد لابد قسمت این بود که این سفر به جای رفع دلتنگی حکایتی شود از اندوه یک جدایی همیشگی
چه بیگانه گشته ایم من و تو نه که انگار روزی تو زادگاه من بوده ای
در این شوکا و تهرانش ببخشید آقا اگر جایتان را تنگ کرده ام ببخشید خانم پشتم به شماست دو رو نیستم هر حرفی بزنید زده اید نه پشت سرم خواهد بود نه در رویم دیگر از زبان این شهر و صورت آدم هاش آشنایی زدایی شده برای منی که این کولی ام
دیروز از قلبم گذشت که بمانم و قید رفتن را بزنم اما قید مکان سال هاست که رفته از یاد زبان ام
از بطری های سرد و پیشانی های داغ عرق چه فراوان چه آسان می ریزد و یخ می کند جبین از این همه اکس و حشیش و جنین چال شده در خاک
سکس شده سرگرمی دخترم دوست دخترم حشری است زنم سیر نمی شود آقا خبر ندارید مرد می گوید و آه می کشد
و من در این شب آخر در غیاب چشم های این شهر زنی را در خیال کوله کولی پنهان که نه آشکارا گم می کنم.
دی ۱۳۸۵ - تهران
پی نوشت: این شعر از نگاه مسافری است که روزی در این شهر - تهران - زندگی می کرده و حالا بعد از سالها دوری با یک چشم بیرونی به آن نگاه می کند. بارهای بار باز نویسی شده است و این هم نسخه نهاییش نیست - امیدوارم که نباشد - اما عطشی در درونم بود که خوانده شود.
□ 1:36 PM - ماه مِی
Tuesday, January 16, 2007
● و کولی زاده شد
من برگشتم. به خانه، خانه ای که دیگر نمی دانم خانه است یا خوابگاه این روزهای آشفتگی. چه راهی و چه سفری! نمی دانم چرا رفتم و چه خوب که رفتم و ای کاش که نمی رفتم و اصلا برای چه برگشتم و من که توان آنجا ماندن را ندارم و وای! لعنتی مغزم ترکید، بس کن دیوونه!!! -می بینید آشفتگی را؟- به خانه که برگشتم تهی بود. همه چیز. خانه و خیابان و دلم. از کجا شروع شد این قصه؟
ده ساعت می نشینی درون یک اتاق بزرگ و هیچ چیز نمی بینی، تکانک های گاه به گاهی و داده هایی روی صفحه ای بزرگ که ارتفاع این است و تا مقصد فلان قدر مانده و چه و چه و بعد یک تکان بزرگ و بعد صدایی می گوید که به [...] خوش آمدید. از اتاق بیرون می روی، خسته و گیج، بعد چند ساعتی را در سردرگمی می سوزانی و سوار اتاق بزرگ دیگری می شوی و باز پنج ساعت دیگر میان زمین و هوا می مانی و باز یک تکان بزرگ دیگر و اینبار همه جز خودت شادمانه دست می زنند و باز بیرون می روی. اینبار بوی غریبی می آید که روزی نفس هر روزه ات بوده. زن جوانی از اتاقک شیشه ای برگه هایت را می گیرد و یکی دو نگاه به چهره ات می اندازد و مهری و امضایی و بعد برگه هایت را پس می دهد. به سمتی می روی که همه می روند. خسته ای و دلهره دارد دلت را می جود. کمی این پا و آن پا می شوی و بعد ناگهان چمدانهایی آشنا می بینی و بلندشان می کنی و به سمت در و دیوارهای شیشه ای می روی که گوش تا گوش آدم ایستاده پشتشان. به چهره ها نگاه نمی کنی چون انتظار منتظرانت را نداری. برایت کوچه درست می کنند که از میانش رد شوی. در شیشه ای «آچیلان در» باز می شود و گذشته ناگهان بشکل هوایی مسموم اما نوستالژیک به ریه هایت هجوم می آورد و چشمهایت پر می شود از اشک. به سراغ تاکسی می روی و یکی می گیری و نشانی را بلند می گویی. ماشین راه می افتد. به میدان بزرگی می رسی که نور باران است و غول سرد و بی احساسی میانش ایستاده و نگاهت می کند و ماشین از کنار غول می گذرد و در کار دور شدن است اما تو گردن می گردانی و هنوز نگاه اش می کنی و صدایی می گوید «خیلی وقت است نبوده اید؟». جوابش را می دهی و حرف حرف می آورد و ذهنت از افکار غریبی که باهاشان در تمام این سالهای دوری در جنگ بوده ای گسیخته می شود. و بعد می رسی به مقصدی که روزی مبدای بود برای رفتن. زنگ را می زنی برادر کوچکت با صدایی خواب آلود می گوید «کیه؟» و همینکه صدایت را می شنود با وجدی بیدارکننده در فضای آن سوی خط می گوید «بابا! [...] اومد.» و در تقه ای می کند. در را هل می دهی. گذشته آنجا نیست. آنچه می بینی گذشته ایست که در غیاب تو آن را کوبیده اند و چیز غریب و بدریختی به جایش ساخته اند. از همان درون حیاط و از درون شیشه های آینه وار بالا را نگاه می کنی و مادر را می بینی که در آستانه ی در ایستاده و انگشت سبابه می گزد. خیره نگاهت می کند و لبخند خیسی بر لبش می شکفد. حالا پدر روبرو ایستاده. چقدر پیر شده ای مرد! چقدر رنگ چهره ات پریده است. چقدر چروک. کجاست آنجا جذبه مردانه ای که روزی چشمهایی را خیره می کرد؟ «باز هم کلک زدی پدر سوخته؟ چرا نگفتی بیاییم دنبالت؟ خوش اومدی بابا!» چمدان ها را همانجا رها می کنی و از پله ها بالا می روی. حالا اوست که روبرویت ایستاده، آنکه روزی زاینده ات بود و زیر پوستش برایت امن ترین مکان جهان. کلاه از سر بر می داری و آغوش باز می کنی. تو هم که پیر و پریده رنگ شده ای مادر. مگر در این هوا چه می ریزند که همه تان اینگونه رنگ باخته اید؟ ... و بعد زنگ پشت زنگ و «سلام، آه بگردم که اصلا برادرم تکون نخورده» و شرم زیر پوست ات راه می رود که چه آسوده زیسته ای این همه سال را و بی خبر از رنج زمانه این مردمان و دردهایشان. بعد خواهر زاده ها یکی یکی. دلت می لرزد هر کدام که به آغوشت می آیند. تو که ندیده بودیشان یا اینطور بالنده ندیده بودیشان. خدایا این الهه های پوست مهتابی که موهاشان مثل گندم زاران دشت مغان نرمه نرمه موج می زنند که هستند که اینطور دلت را مثل تار ویولونی می لرزانند؟ با آن چشمهای درشت و معصوم نگاهت می کنند طوری که نفس در سینه حبس شود. و کوچکترینشان که دو ساله است به سینه مادرش چسبیده و گردنش را چسبیده مبادا تو که غریبه ای او را از مادرش جدا کنی، همو هفته آخر چنان انس گرفته بود که دیگر ساعت ها از شانه ات آویزان می شد و سر تراشیده ات را با دو دست کوچکش سفت می گرفت و می بوسید و تو پشت مردمکان چشمت پنهانی می گریستی که «چطور می شود از او دل کند و رفت؟» و زمان به سرعت گذشت. دوست و آشنا، زنگ و دیدار و رو بوسی و دوست های تازه و کافه هایی که در غیبت تو پا گرفته اند و بعضی هاشان باسلیقه و دلنشین و بعضی هاشان ابلهانه تزیین شده اند و سینما و تياتر و خانه هنرمندان و کتاب و کتاب و کتاب و سی دی و بحث و حرف و نگاه و سکوت و تا آن جمعه آخر که موبایلت زنگ می زند «سلام! [...] هستم.» و با خودت فکر می کنی که قول داده ای که امروز و دو روز بعد را که روزهای آخرند در خانه بمانی اما وقتی می گوید «امروز چطور؟ فرصت دارید؟» اصلا نمی فهمی چطور قرار می گذاری و نشانی می گیری و «فعلا خدا حافظ». و این تازه آغاز قصه است و حکایت.
ادامه دارد...[به فرم های متفاوت، قصه، شعر، نثر شاعرانه. خودتان بگردید و سر نخ ها را به هم بند کنید و حکایتی را سر هم کنید. چه فرقی می کند.]
□ 4:23 PM - ماه مِی
Saturday, January 06, 2007
● بودن به اختیار یعنی زندگی بی اختیار بودن اما... اخ و تف به زندگی در این شهر که که اختیارش در دستهای دیگری است که دست نداد پای حرف هم بنشینیم و اگر هم می داد کی پای حرف شان ایستادند که این دومیش
نه آب مفتی بدرقه راهم شد نه برق رایگانی چراغ راهم و آدم بی اختیار به فکر فرو می رود نکند رفتن به اختیار همان نماندن به اجبار بوده برای من که می توانست باشد به اختیار و بماند و ادب حکم می کرد که چنین شود و کولی شدم من اختیار ما هم که دست شماست نیست
ای کاش - سلام، بیدارت کردم؟ که عشق کنیم تا صبح و نشد حالا خیالش فقط همین هم زیباست و در این روزگار بی خیالی کی و کجا می توانستم خیال کنم که روزی با تو بنشینم و سیگار دود کنم و هی قهوه پشت قهوه در ۷۸ و تئاتر و تهران که ای کاش جای من بود
تهران با تو تازه تهران شده آدم هوایی می شود که بماند گیرم که ماندم یقین که حیف - مشترک مورد نظر شما در دسترس نیست
□ 1:13 AM - ماه مِی
زندگی دوگانه ورونیکا هیچ ربطی به این پست ندارد غیر از دو کلمه اولش. در صبحانه به این وب سایت برخوردم و وقتی جزئیاتش را خواندم مغزم سوت کشید. یکی به این خاطر که این ایده زیبا، دری بروی ذهن های خیالباز و خیال باف باز می کند که چشم اندازش بی نهایت است و دوم اینکه از این ایده ی ساده چه پولی دار(ن)د می ساز(ن)د مبتکر(ین)ش.
□ 3:01 PM - ماه مِی
Thursday, November 30, 2006
● تهران ۲۹*
دلم می خواد بدونم الان تهران چه شکلی شده. آدم ها چه شکلی شده اند. خیابان ها و مغازه ها و رفتار عمومی مردم در شهر. دلم می خواد بدونم چه بلایی سر ساندویچی «سرخور» اومده. هنوز همانجاست یا نه. یا اون کفاش افغانی که توی یکی از فرعی های خیابان کارگر جنوبی نزدیک میدان انقلاب یک دکه کوچک کفاشی داشت و پسر خردسالش کنارش می نشست. الان کجا هستند. دلم می خواد بدونم هنوز کوپن فروشهای بین جمال زاده و میدون انقلاب همونجا وامیستند. راستی اون بستنی فروش توی جمال زاده که کنار کالباس فروشیه بود هنوز هم هست. همونجا که به شهرام گفتم نوید بهم خیانت کرد و اشک تو چشمای شهرام جمع شد و دلم هری ربخت. اون کوچه که توش یک زمانی یک کلاس کنکور دخترونه بود و من و مهران وقتی به دو تا دختر که برامون عشوه میامدند متلک گفتیم و اون پیکان سفیده جلومون زد رو ترمز و یک غول بیابونی ازش پیاده شد و هر چی از دهنش در میومد بارمون کرد و خفتان جفتمون رو گرفت و چسبوندمون بیخ دیوار و سه چهار تا کشیده آبدار خوابوند تو گوشمون و ما هم که فقط دوم راهنمایی بودیم و نمی دونستیم چی باید بگیم. باید بترسیم یا ترسومون رو مخفی کنیم. راستی هنوز اون مجسمه سنگی شیر بالای سردر یکی از این سفارت خونه ها توی خیابون فردوسی سرجاشه. همونوی که دم و دستگاه زیر شکمش (مقصودم تخم آلاتشه) به ساختمون سفارت اعتبار و جلای خاصی داده بود. هنوز مردم همونجوری لباسای بد رنگ و دلمرده می پوشند؟ هنوز از مقابل کتاب فروشی های جلوی دانشگاه که رد می شی صدای مختاباد میاد؟ راستی سر اون آقا کشمیریه چی اومد که نزدیک میدون آزادی به من و شهرام گفت که نه سفارت هند نه سفارت پاکستان کمکش می کنند که بلیط بگیره برگرده به کشورش؟ بابا همونی که بهش یه پونصد تومنی دادم و چند روز بعدتر دوباره همونجا دیدمش، داشت همون قصه رو برای یکی دیگه تعریف می کرد. اینو گفتم یاد اون پیر مردی افتادم که نزدیک میدون امام حسین نشسته بود و کفشهاش رو گذاشته بود برا فروش و دلم براش سوخت و یک ده تومنی داشتم دادم بهش، قبلش حساب کرده بودم دو تا بلیط دارم، سوار اتوبوس می شم و می رسم خونه. بعد توی صف بلند دست توی جیبام کردم و بلیط هام رو پیدا نکردم. پیاده تا میدون آزادی رفتم و نزدیک ساعت ده شب رسیدم خونه و بابام عصبانی شده بود. راستی تهران الان چه شکلی شده. می گن خیلی بلندتر و کثیف تر و شلوغ تر شده. آره؟ تا الان آقای مهندس منصور چند تا برج دیگه ساخته؟ آقای شعبانی دربون دبیرستان البرز هنوز هم جلوی در می ایسته؟ آقای بهمنی چی؟ هنوز هم ساعت یک ربع به دو از لای در کلاس ها سرک می کشه که دفتر کلاس ها جمع کنه و ببره توی دفتر آقای زریفسی؟ راستی واقعا همه اینها برام اتفاق افتاده اند یا همه اش خیال و توهمه؟ می گم نکنه زندگی یک اتاق تاریکه و ما هفتاد هشتاد سال توش می شینیم و همه این چیزها رو توی ذهن خودمون می سازیم؟ اگه اینطور باشه که خوب من می تونستم فکر کنم یک کودک گرسنه سودانی هستم که دارم از گرسنگی می میرم و تویه یک علفزار خشکیده پشت سرم یک لاشخور نشسته که من بمیرم و منو بخوره. روبروم هم آقای کوین کارتر عکاس معروف نشسته و ازم عکس می گیره و بعدش منو همونجا تنها می زاره می ره و بعد از سه ماه از عذاب گناه و افسردگی خودکشی می کنه. دوست ندارم بهتون بگم چه بلایی سرم اومد. مگه اصلا براتون اهمیتی هم داره؟
● ?Do we take it for granted because we don't know when the departure time is
امروز سی و هفت ساله شدم. از بحران میان سالی خبری نیست، پس یعنی بیشتر از ۷۴ سال عمر خواهم کرد؟ دیشب داشتم قسمت آخر سریال Six feet under را تماشا می کردم. برای آنها که این سریال را ندیده اند: هر قسمت این سریال با چگونگی مرگ یک نفر شروع می شود بعد صفحه سفید می شود و اسم، سال تولد و مرگ شخص روی صفحه ظاهر می شود. در اپیزود دیشب کلر یکی از شخصیت های قصه دارد از کلیفرنیا به نیویورک نقل مکان می کند و قرار است این مسیر را رانندگی کند. در طول راه در ذهن او تک تک شخصیت های قصه پیر می شوند و با مردن هر کدامشان همان فرمت ترحیم که در ابتدا توضیح دادم ادا می شود. یکی از آنها برادر کلر، دیوید است. روی صفحه زیر نام دیوید چنین نگاشته می شود: ۲۰۴۴-۱۹۶۹. ۱۹۶۹ سال تولد من است. همین تشابه سال تولد باعث شد ذهن بیمار و تخیل پرداز من بجای نام دیوید نام خودم را روی صفحه ببیند. سریال که تمام شد فکر این که سال ۲۰۴۴ خواهم مرد تا دیروقت بیدارم نگه داشت. راستی فکر می کنید اگر آدم بداند چقدر وقت دارد و مثل یک مسافر زمان دقیق رفتنش را بداند تاثیری در چگونه زیستنش خواهد داشت؟
افزوده: شخصیت کلر در قصه یک دموکرات مترقیِ ضد جنگِ ضد بوش است. وقتی که در می یابد دوست پسرش تد جمهوری خواه است و حامی اشغال عراق است از دستش عصبانی می شود. در آخرین خلوتشان از تد قول می گیرد که اگر آمریکا خواست به ایران حمله کند، تد به کانادا مهاجرت کند و از جنبش جهانی صلح حمایت کند. آمریکایی های کانادا یکی از بزرگترین جمعیت های مهاجر را در کانادا تشکیل می دهند. این مهاجرین اغلب در یکی از این دو دسته جا می گیرند: خلاف کاران و مجرمین سابقه دار (ex-cons) یا چپ گراهای دمکرات و سوپر مترقی که از پرداخت مالیات به دولت های جمهوریخواه و پیروی از قوانین آن دولت ها امتناع می ورزند. بعد از انتخاب مجدد بوش در سال ۲۰۰۴ گروه بزرگی از این چپ گراها به کانادا مهاجرت کردند. چند وقت پیش در یک مستند تلویزیونی زنی آمریکایی مقابل دوربین اشک می ریخت و می گفت به نشانه اعتراض، بعد از مهاجرت به کانادا شهروندی آمریکاییش را لغو کرده است.
□ 3:54 PM - ماه مِی
Thursday, November 23, 2006
● صفحه ی سفید یعنی سکوت ذهن
صفحه سفید کاغذ جایش را با صفحه ی شیشه ای عوض کرده اما حس همان است و نیاز همان. ذهنت پر از چیزهایی است که نمی دانی نوشتن دارد یا نه اما رغبتی پنهان تو را به پای آن صفحه می برد. در آن لحظه به همه چیز داری فکر می کنی، از تبعیضی که یک مهاجر به چند سرخپوست قایل میشود و در یک روز خاکستری رنگ زمستان مقابل چشمهایت در حال رخ دادن است تا دغدغه های یک مسافر و ترس ابدی از تنهایی روح و جان. تصویر پشت تصویر:
* زن و مردی که در ماشین نشسته اند و بر سر یک دوراهی ماشین از وسط نصف می شود و هر نیمه از ماشین و سرنشینش به سویی و راهی می روند و تو داری سفر هر یک را همزمان تماشا می کنی و ...
* پل بسیار طویلی که روی اقیانوسی دو جزیره را به هم وصل کرده و ماشین ها بر آن به سرعت در گذرند و مرد درست در میانه پل در ایستگاهی که هرگز اتوبوسی در آن توقف نکرده از اتوبوس پیاده می شود. مسافرین اتوبوس از حیرت سرهایشان را برگردانده اند و به مرد نگاه می کنند و ...
* در کرانه ی رودی روی خاک، مرد سرش را روی تخته سنگی گذاشته و دراز کشیده است و به شبی که روی رود خیمه زده نگاه می کند و کم کمک صدای نوحه مادر بزرگ را - درست همان طور که در سوگ پدربزرگ می خواند - در دور دستها می شنود...
وبلاگ را خوب برای چنین روزهایی ساخته اند که بنشینی و ذهنت را بی قید و آزاد رها کنی و سفیدی صفحه را خط خطی کنی.
□ 4:36 PM - ماه مِی
● ذهن قصه پرداز و تصویرساز
بعضی ها شهرزاد قصه گویی در درونشان دارند و گاهی اصلا از آن خبر ندارند یا اگر دارند آن را جدی نمی گیرند. متنی که در پایین خواهید خواند توسط دوستی نوشته شده بود چند سال پیش که خیلی دوست ندارد شناخته شود. اما قوه داستانی این متن چنان زیبا و قدرتمند است که نتوانستم فقط به خواندش بسنده کنم. شاید آن دوست وقتی نوشته خودش را اینجا ببیند از دست من عصبانی شود اما بگذارید کتکش را من به جان بخرم. شما فقط آنرا بخوانید و حظ کنید. از فضاسازی آن و حسی که در آن جاری است.
پائيز- خيابان- تاكسي هوا هنوز گرماي تابستان را دارد. به طرف دانشكده مي روم از برخورد هر جسمي يا نفسي با بدنم چندشم مي شود . بويي كه درون تاكسي پيچيده هوا را سنگين تر و مرا بي حوصله ترمي كند. يكي سوار مي شود . من دركنار كسي كه نمي بينمش ولي از جنس من نيست قرارمي گيرم . چقدر حسش مي كنم . جذبه اي از جسم او برمي خيزد و من خود را كنار نمي كشم . اين بار كيفم را بين خود وغريبه حائل نمي كنم . از حرارتي كه آرام و خاموش از او به من مي رسد لذت مي برم . ناگهان هوشيار مي شوم تا خودم را به كناري بكشم . اما چيزي دروجودم مي گويد اين بوي شهوت و اين بدن غريبه .... خودم را كمي رها مي كنم تا بازويم به بازويش بچسبد .
پائيز - خيابان - تاكسي به طرف شركت مي روم كسي كنارم نيست چهار سال پيش بود . دلم براي بازوي غريبه تنگ شده . امروز آسمان سرخ است . بوي شهوت مي دهد.
□ 2:40 PM - ماه مِی
عصبانیم. اگر شما هم این ویدیو را ببینید عصبانی خواهید شد. نه بخاطر اینکه دانشجوی قربانی ایرانی است. ابدا هم نمی دانم موضوع چه بوده. هر چه بود و او هر که بوده این رفتار غیرانسانی و تهوع آور است.
روایت انجیل از برج بابل آن است که انسان قصد کرد برجی بسازد که از آن بالا رود و به بهشت دست بیازد و آن را برج بابل نامید. اما خداوند معتقد بود که بشر اساسا ذاتی شیطانی و سرکش دارد و اگر به بهشت دست یازد از او پیروی نخواهد کرد. و خداوند زبان هایی متفاوت آفرید تا انسان از درک همنوعانش ناتوان بماند. و چنین شد که جامعه بشری به نژادها و زبان ها چندگانه تقسیم شد و بنی بشر از درک یک دیگر عاجز مانند و در جای جای این کره ی خاکی پراکنده شدند. اگر فیلم بابل به کارگردانی الیاندرو گونسالس اینیاریتو را دیده باشید و به نقدهای روزنامه ها و نقدهای موجود روی اینترنت نگاهی انداخته باشید این مقدمه را در ابتدای اغلب آن نقدها خواهید دید. اینیاریتو کارگردان جوان مکزیکی با این فیلم سه گانه اولش را تمام کرد. فیلم های Amores perrosو 21 Grams دیگر فیلم های این سه گانه اند. فرم روایی قصه فیلم های این کارگردان هم خوانی خاصی با هم دارند. از مشخصه های این فرم روایی بریدن چند قصه به تکه های کوچک است. او این تکه ها را بدون ترتیب زمانی و بشکل پراکنده در طول فیلم روایت می کند و در نیمه دوم فیلم ها این قصه ها رامی تواند به هم ربط داد و در انتها از دل آن یک قصه واحد بیرون کشید. بابل هم از این فرم روایی مستثنا نیست. سه قصه از سه قاره زمین، بطور پس و پیش در حال روایت شدن اند تا آنکه در نقطه ای به هم وصل می شوند. قصه آدمهایی که از ارتباط برقرار کردن با هم عاجزند و دچار انزوای روحی اند، حتی وقتی که زبان هم را هم می فهمند. در یکی از این قصه ها دو بچه آمریکایی که پدر و مادرشان برای مسافرت از کشور خارج شده اند توسط یک زن مکزیکی نگهداری می شوند. یکی از زیباترین صحنه های فیلم آنجاست که زن این دختر و پسر را برای خواب آماده کرده. قبل از خواب مکالمه ای بین آن سه رد و بدل می شود و در آن زن به اسپانیایی حرف می زند و بچه ها به انگلیسی بی آنکه دشواریی در درک آنچه آن دیگری می گوید داشته باشند. یکی دیگر از شخصیت های یکی از این قصه ها یک دختر نوجوان کر و لال ژاپنی است که بعد از خودکشی مادرش دچار تنهایی می شود و برای جلب توجه و محبت دست به گریبان سکس می شود اما هنوز نادیده گرفته می شود. او در آپارتمان مدرنی زندگی می کند و بخاطر شرایط گفتاری و شنیداریش مجهز به پیشرفته ترین امکانات روز است. وقتی به آشپزخانه می رود و کتری را به برق می زند و آب جوش می آید دستگاهی در اتاق نشیمن شروع به چشمک زدن می کند. برای ارتباط با دوستش که او هم کر و لال است از تلفن تصویری استفاده می کند که بتواند با زبان اشاره با او حرف بزند. به ظاهر تکنولوژی همه نیازهای ارتباط برقرار کردن را برای او مهیا می کند اما او هم چنان تنهاست. صحنه آخر فیلم دختر ژاپنی و پدرش در بالکن آپارتمانشان ایستاده اند. آپارتمانی در طبقات بالایی برج بلندی در توکیو. جایی که از آن می توان به تمام شهر احاطه داشت و به ازدحام آدم های شاد و غمگین شهر نگاه کرد و به تنهایی ابدی بشر و به بهشت گمشده ای اندیشید که همین جا، جایی در همین حوالی روی زمین است و از دیده مان پنهان مانده است.
□ 2:10 PM - ماه مِی
Monday, November 13, 2006
● فراری
درگیری های محوطه دانشگاه شدت گرفته بود و در کسری از ثانیه دیدم که همه دوست هام یا به سویی متفرق شدند یا زیر مشت و لگد چند تا از اوباش گیر افتاده بودند. کلاهک گرمکن سفید ورزشی ام را گذاشتم سرم و سعی کرد آرام از گوشه ای جیم بشوم. از لابلای شمشادها با احتیاط می رفتم که یک گروه از اوباش تکان های پشت بیشه به شکشان انداخت و یکی شان به سمت من اشاره کرد و بلند گفت «فکر کنم یکی شون از اون پشت داره در می ره» بعد چهار نفرشان به سمت من دویدند. شروع کردم به دویدن به سمت نزدیک ترین ساختمانی که در معرض دیدم بود. ساختمان دانشکده هنرهای زیبا بود. صدای اوباش را هنوز می شنیدم که دنبالم می دویدند. به ساختمان نگاهی کردم و فکر کردم به من نزدیک شده اند و اگر تقسیم شوند و ساختمان را دوره کنند بالاخره گیر می افتم. به دیوار نگاه کردم. شروع کردم به بالا رفتن از دیوار. یکی شان رسید به پای دیوار و جستجوگرانه شروع کرد به نگاه کردن دور و اطرافش. مثل یک مارموک چهار چنگولی چسبیده بودم به درزهای میان سنگ های دیوار و نفس هم نمی کشیدم. بی سیم اش را روشن کرد «حاجی. دیدم دوید این طرف اما پیداش نمی کنم. لابد زده توی ساختمون». صبح جمال لوبیای دیشب را گرم کرده بود و اصرار کرد یک پیاله هم به من بدهد و لعنتی دل پیچه بدی به ام داده بود. همین که مرد بی سیم به دست رفت خودم را ول کردم. بوی بدی در فضا پیچید. یکی دو سنگ دیگر بالا رفتم و به پنجره ی بازی رسیدم. سرک کشیدم کلاس مجسمه سازی بود اما کسی غیر از مجسمه ها آنجا نبود . بو هنوز دنبالم می کرد. یکی از مجسمه ها نگاهم می کرد و صورتش راجمع کرده بود. خودم را کمی تکاندم که بو کنده شود از تنم. در اتاق را باز کردم و به راهرو سرک کشیدم. دو دانشجو داشتند یک تابلوی بزرگ نقاشی را حمل می کردند. از دور صدای فریاد می آمد. کلمات شمرده شمرده تلفظ می شد. حدس زدم باید اجرا یا تمرین تئاتر باشد. با احتیاط دو سوی راهرو را پاییدم و به سمت صدا راه افتادم. صدا از یک سالن تمرین می آمد. دوباره صدای بی سیم را شنیدم. آرام از لای در سالن به درون جستم. تمام سالن تاریک بود الا صحنه. دو نفر روی صحنه ایستاده بودند و به نوبت خط هایشان را از روی کاغذ می خواندند. روی صحنه هیچ دکوری دیده نمی شد. یک دوربین فیلم برداری شخصی روی سه پایه صحنه را نشانه گرفته بود و مردی کنارش ایستاده بود. کمی عقب تر دو مرد روی صندلی های یک ردیف کنار هم نشسته بودند. یکی شان در حال نوشتن بود و آن یکی دست زیر چانه گذاشته بود و به صحنه نگاه می کرد.
- منتظر گودو هستیم. - آ! مطمئنی همین جا بود؟ - چی؟ - که قرار بود منتظرش باشیم. - گفت کنار درخت. درخت دیگه ای می بینی؟ - حالا این چه درختی هست؟ - چه می دانم. بید. - پس برگهاش کو. - لابد خشک شده.
در تاریکی، از کنار دیوار بی سر و صدا خودم را به پشت صحنه رساندم. حالا صحنه را از پهلو می دیدم. یکی از هنرپیشه ها در حینی که منتظر نوبتش بود و به کاغذهایش نگاه می کرد با دیدن من حواسش پرت شد و چشم هایش را جمع کرد که در تاریکی مرا شناسایی کند. حالا نوبت خط او بود.
- و ... و ... و اگر نیاید؟ - فردا بر می گردیم. - و پس فردا. - شاید.
صدای خش خش بی سیم را دوباره شنیدم. باید یک کاری می کردم وگرنه پیدایم می کردند. گرمکن ورزشی ام را دیده بودند. گرمکن را از تنم در آوردم ، مچاله کردم و گوشه دیوار زیر چند تیر و تخته پنهان کردم. هنرپیشه ها و دو مردی که نشسته بودند و مردی که پشت دوربین ایستاده بود، همگی با شنیدن صدای بی سیم به در ورودی سالن نگاه کردند. دو مرد با شلوارهای نظامی و پیراهن های گشادی که روی شلوار افتاد بود چند قدم جلو آمدند. جیب پیراهنم را گرفتم و کشیدم. کمی جر خورد و گوشه اش آویزان شد با خونسردی وارد صحنه شدم.
- خودم را معرفی می کنم: پوزو!
همه سرها به سوی من چرخید. منتظر نماندم که هنرپیشه های دیگر چیزی بگویند. اما حیرت و گیجی را به وضوح می توانستم در نگاهشان ببینم. مرد فیلم بردار به دو مرد دیگر نگاه کرد و دست هایش را به نشانه تعجب تکان داد و آن دو مرد دیگر یکی چانه جمع کرد و دیگری شانه بالا انداخت. همه گیج شده بودند. با صدایی بلند و ترسناک گفتم:
- پوزو هستم! پوزو! این اسم هیچ معنی برایتان ندارد؟ می گم این اسم هیچ معنی برایتان ندارد؟
ولادمیر و استراگون در کمال گنگی و حیرت به هم نگاه کردند و کاغذهایشان را ورق زدند.
استراگون (وانمود می کند فکر می کند): بوزو...بوزو... ولادمیر (ایضا): پوزو...پوزو... پوزو: پپپوزززو! استراگون: آهان! پوزو...ببینم...پوزو... ولادمیر: پوزو یا بوزو؟
صدای عربده واری از انتهای سالن گفت «کات...کـــــــــــــــــات!!!» یکی از بی سیم به دست ها به سمت صحنه آمد. «برادرها، ما دنبال یکی از اوباش دانشجو نما می گردیم. می دانیم که وارد این ساختمان شده اما...اسم این فیلم چیست؟» و به فیلم بردار نگاه کرد. فیلم بردار در تردید بود که چیزی بگوید، یکی از آن دو مرد دیگر یک قدم به او نزدیک شد.
- بنده استاد این کلاس هستم. ما در حال تمرین نمایش در انتظار گودو برای پایان ترم هستیم. این آقایان هم دانشجویان من هستند... - بله خوب برادر استاد... یعنی خوب متوجه شدم که این کلاس تئاتر است ولی... راستی تا فراموش نکردم فرمودید برای این نمایش مجوز گرفته اید؟ - این نمایش سال ۱۳۳۷و ۸ در فرانسه نوشته شده و کتابش هم بارها با مجوز چاپ شده...بهر صورت می خواستم عرض کنم بنده هیچ فرد مشکوکی را در طول دو ساعتی که اینجا بوده ایم ندیده ام... آقایان شما چطور؟ و رو کرد به صحنه. ولادمیر و استراگون و من به نشانه نفی سر تکان دادیم. مرد بی سیم به دست دوم چند قدم پیش آمد که از مکالمه عقب نماند.
- برادر استاد! یک سئوال درسی! بفرمایید این آقای پوزو یا گودو بالاخره تشریف میاورند در آخر نمایش یا این برادرها را گذاشته اند سرکار؟
مرد بی سیم به دست اول نگاهی مغضوب به او کرد.
- سید این چه سئوالیه آخه؟ حاجی ما را فرستاده ماموریت اصلا به من و تو چه که گوزو یا پودو می آید یا نه؟ - خوب سئوال کردم دیگه؟ -سید! اصلا من خودم اینجا را تنهایی می گردم. تو برو کلاس های دیگر را بگرد. برو مومن، برو! - (غرولند کنان) بابا خوب حاجی خودش گفت باهات بیایم...
برگشت به سمت در.
استاد به مرد بی سیم به دست نگاه کرد و منتظر ماند. مرد به استاد نگاه کرد. هر دو چند ثانیه در سکوت به هم نگاه کردند.
- تا روز دفاع چند روز بیشتر نمانده و وقت زیادی برای تمرین نداریم. بفرمایید چه کمک دیگری از دست ما بر می آید.
مرد به سمت یکی از ردیف های عقب رفت و روی یک از صندلی ها نشست و بلند خطاب به همه گفت «برادرها خواهش می کنم تمرین را ادامه بدهید. بنده کمی همینجا می نشینم شاید گوزو خودش پیدایش بشود. (و پوزخندی گوشه لبش نشست)
- گودو! اسم کسی که قرار است بیاید گودو است.
- (پوزخند به اخم بدل شد) فهمیدم برادر فهمیدم! گودو! گودو! گودو! راضی شدید؟ حالا بفرمائید سر کارتان.
روی صحنه استراگون و ولادمیر به من نگاه می کنند و استراگون به نشانه اینکه نوبت اوست دست بلند می کند
استراگون: (با صدایی آرام) خودش است؟ ولادمیر: کی؟ استراگون: (سعی می کند اسم را بیاد بیاورد) ام... ولادمیر: گودو؟ استراگون: آره. ولادمیر: کی؟ پوزو: خودم را معرفی می کنم: پوزو. ولادمیر: (خطاب به استراگون) به هیچ وجه. استراگون: گفت گودو. ولادمیر: به هیچ وجه. استراگون: (با ترس) شما آقای گودو نیستید جناب؟
نفس عمیقی کشیدم و سینه ام را با هوا پر کردم که خطم را با صدایی ترسناک فریاد بزنم که ... صدایی آشنا از همانجایی که چند لحظه پیش وارد شده بودم گفت: «آقایان! گودو من هستم. منتظر من بودید؟» مرد بی سیم به دست بود. مثل جادوگر قصه ها سوار جاروی بلندی شده بود و گرمکن ورزشی سفیدی را روی جارو بسته بود. استراگون و ولادمیر به استاد نگاه کردند. استراگون کاغذهایش را به نشانه عصبانیت روی زمین انداخت. فیلم بردار دست به پیشانی گذاشته بود و سر تکان داد. استاد خنده ای از سر طعنه بر لب داشت و خنده هر لحظه شدت می گرفت. اما ناگهان انگار که تصمیمش عوض شده باشد با حرکت دست در هوا دستور ادامه بازی را داد. ولادمیر هم کاغذهایش را روی زمین گذاشت. انگار همه به توافق ضمنی رسیده بودیم که نمایش را فالبداهه ادامه دهیم.
پوزو: (رو به گودو) محال است آقا. گودو هیچ وقت نیامده. اصلا آمدن گودو اهمیتی نداشته و ندارد. انتظار آقا. این آقایان زندگی شان را با انتظار معنا بخشنده اند که پوچی زندگی را بتوانند تحمل کنند. ولادمیر: (خطاب به استراگون و با صدایی آرام) مقصودش ما هستیم؟ استراگون: آقای پوزو! من فکر می کنم... گودو: فکر می کنید کسی که در انتظار موعودی است زندگی اش پوچ است؟ پوزو: نه خیر. بنده چنین عرضی نکردم. گودو: (با لحنی جدی تر) معنی حرف شما همین بود. پوزو: خواهش می کنم حرف توی دهان بنده نگذارید. گودو: (به چشمهای پوزو خیره می شود، صدای فرو دادن آب گلوی ولادمیر در فضای صحنه می پیچد) خواهش می کنم یک دقیقه تشریف بیاورید اینجا برادر پوزو. پوزو: از همینجا هم صدایتان را خوب می شنوم. گودو: (با چهره ای کاملا جدی و ترش) گفتم تشریف بیاورید اینجا!
به سمت او رفتم. به او نزدیک شدم. با انگشت اشاره کرد که یعنی نزدیک تر بروم.
- (زمزمه وار در گوش من) خرابکاری می کنی، فرار می کنی و به مقدسات هم توهین می کنی؟ فکر کردی شهر هرته؟ - (خنده ام را به سختی نگه می دارم. در پاسخ زمزمه می کنم) بنده جسارت نمی کنم برادر. اگر فکر می کنید توهین کردم اجازه بدهید روی ماهتان را ببوسم.
دسته جارویی که مرد بی سیم به دست سوار شده بود مزاحم آغوش گرفتن بود. از پهلو او را در آغوش گرفتم. تنم اسلحه زیر پیراهنش را لمس کرد. محکم تر در آغوشش گرفتم و گونه اش را بوسیدم. با عصبانیت جارو را رها کرد و مرا به عقب هل داد. دست به جیب پهلویی شلوار برد. مرد بی سیم به دست: الآن که بی سیم زدم حالیت می شه با کی طرفی.
اسلحه اش را از جیبش زده بودم و هنوز نفهمیده بود. بی سیم را کنار دهانش که برد اسلحه را به سمتش نشانه رفتم.
- جرات داری بی سیم بزن. - (با کمی مکث) اسلحه من همیشه خالیه. دانشجو های بازیگر و فیلم بردار و دانشجوی کارگردان به استاد نگاه کردند و در انتظار واکنشی از سوی او بودند. «آقایان! خواهش می کنم بیایید نمایش را ادامه بدهیم. دیالوگ شما داشت به جاهای خوب می رسید. بکت اگر اینجا بود ...
گفتم «همیشه همین حدس را می زدم که اسلحه شما نود درصد مواقع خالی باشد. حالا برادر! به آخر ترم نزدیکیم و فصل فصل امتحانات است. بیا یک امتحان از شما بگیریم. من این کلت را به سمت شما نشانه رفته ام. ضامن را هم همین الآن می کشم، بفرمایید. بعد ماشه را می کشم. اگر تیری از آن خلاص نشد به شما نمره صفر می دهم چون با اسلحه خالی به جنگ دشمنانتان می روید. اما اگر تیر خلاص شد نمره ای که می گیرید خیلی مهم نیست. چون به خاطر دروغی که الآن گفتید به جهنم می روید و به درک واصل می شوید.
ماشه را کشیدم. اسلحه شلیک کرد و روی سینه مرد بی سیم به دست نقطه سرخی ظاهر شد و شروع کرد به بزرگ شدن و مرد افتاد. بعد اسلحه را گذاشتم روی قلب خودم و دوباره شلیک کردم و افتادم. چشم هایم را بستم. چیزی نمی دیدم. منتظر بودم پرده بطور کامل پایین بیاید. دست زدن ها شروع شده بود و همینطور داشت اوج می گرفت. انگار مردم از نمایش خوششان آمده بود. پرده که تماما پایین آمد سیاوش زد روی شانه ام و گفت پاشو. بلند شدم و کارگردان با چهره ای خندان آمد و گفت «بچه ها خسته نباشید. اجرا خوب بود.» با بچه ها در یک ردیف ایستادیم و به ترتیب از گوشه صحنه به جلوی پرده رفتیم. توی سالن همه سرپا بودند و با اشتیاق کف می زدند. همه بچه ها که بیرون آمدند با اشاره کارگردان برای تماشاگرها تعظیم کردیم. یک بار، دوبار، سه بار... هر بار که سر بلند می کردم می دیدم که در راهرو بین صندلی ها چند مرد بی سیم به دست با لباس های خاکی رنگ و ارتشی ایستاده اند و مرتب به تعدادشان اضافه می شد. با خودم فکر کردم این هم یک نمایش است و نمایش ما از دل آن بیرون خواهد آمد و باز حتما پرده دیگری پایین خواهد آمد و همه بازیگران آن دوباره باید به صحنه ای بزرگ تر بروند و برای تماشاگرهای آن نمایش هم تعظیم کنند. اما نه. همه چیز ناگهان واقعی بنظر رسید. مثل خود زندگی بود. مثل خود واقعیت. ترسناک و غیرقابل تغییر. کف زدن ها رمقش را از دست داد تا آنکه دیگر سکوت بود و خالی شدن تدریجی جایگاه تماشاگرها و هر چه منتظر ماندم پرده دیگری پایین نیافتاد. می ترسیدم. دیگر انتظار فایده ای نداشت.
□ 1:11 PM - ماه مِی
Monday, November 06, 2006
● هزار و یک شب خواب
خواب دیدم پدر بزرگ در هیئت کودکی های من ماندلین شکسته را برداشت و نت ها را شکسته بسته نواخت و من پیرمردی بودم عصا به دست. روی تخته سنگی نشسته بودم و پیری های او را مرور می کردم و جوانی خودم را.
□ 12:26 AM - ماه مِی
Friday, November 03, 2006
● دلتنگی های شاعرانه
آدم نباید حتما شاعر باشه که دچار دلتنگی شاعرانه بشه. این دلتنگی شکل و شمایلش شاعرانه است. دلتنگی ای که از جنس نوستالژیه، از جنس الیناسیون فردیه. از جنس پوچی فلسفی که همیشه در یک گوشه تاریک ذهن بعضی ها هست تا روز آخر، تا ابد. و هر به گاهی به اون گوشه تاریک نوری تابیده می شه و اون دلتنگی که عریان و وحش زده در اون کنج نشسته دیده می شه. بعد او دلتنگی از ترس شروع می کنه به دویدن، دویدن و فریاد زدن مثل یک موجود وحشت زده و مجنون، شروع می کنه به دویدن میون کوچه های خلوت و تنهای ذهن و یک بند فریاد می کشه و دو سه روز تاب آدم رو می برره. در اون دو سه روز دردی توی قلب آدم می پیچه. تا بحال دیده اید که طرف داره توی خیابون راه می ره یا توی قطار مترو ایستاده و به جایی در دوردست چشم دوخته و یک دفعه دست می گذاره روی سینه اش و چهره جمع می کنه و آه عمیقی می کشه. اون درد بخاطر اون دلتنگیه که از قلب اون آدم سر در آورده. این اون دلتنگی است که سرش رو هی می کوبه به دیواره بین دو بطن. باهاش کاری نداشته باشید. بگذارید خودش خودش رو آروم کنه. یا بنشینید و یک شعر بنویسید، یا نقاشی بکشید یا دوربین عکاسی تون رو بردارید و از یک خیابون-خواب بی نوای تنها که زیر پل توی سرمای منهای بیست درجه خوابیده عکس بگیرید یا اصلا بنشینید و کمی گریه کنید.
□ 10:07 AM - ماه مِی
Monday, October 23, 2006
● سینما در خانه
دیروز بالاخره طلسم شکست و من توانستم فیلم «بوی کافور، عطر یاس» را ببینم. از فرمان آرا «خانه ای روی آب» را دیده بودم - «شازده احتجاب» و «یک بوس کوچولو» را هنوز ندیده ام- فیلم «بوی کافور...» خیلی بهتر از «خانه ...» بود. طنز سیاه وودی آلنی و قصه شسته-رفته و هوشمندانه و بازی خوب خود فرمان آرا و موسیقی خوب فیلم را بسیار جذاب کرده بود. شوخی فرمان آرا با مرگ آنهم مرگ خود در این فیلم به زیبایی و زیرکی انجام شده است. فرمان آرا در گفتگویی چگونگی شکل گرفتن ایده اولیه فیلم و اینکه چطور مجبور می شود نقش اصلی را خودش بازی کند توضیح می دهد.
آخر هفته ای که گذشت بیشتر به دیدن فیلم گذشت. فیلم های دیگری که دیدم اینها بودند:
Moolaade فیلم تکان دهنده ای بود درباره سنت ختنه کردن دختران در روستاهای آفریقا (قصه این فیلم در یک روستا روایت می شود) در کنار زیبایی هایی طبیعی که در آن قاره غریب و مردم آن قاره وجود دارد.
Rendez-vous یکی از اولین تجربه های هنرپیشگی ژولیت بینوش که فیلم متوسطی بود.
After Hours از اسکورسیسی که قبلا هم آنرا دیده بودم. قصه ای سیاه و بغایت کافکایی از شبی در نیویورک و اتفاقاتی که برای شخصیت اصلی فیلم می افتد. از آن قصه هایی که با یک اتفاق بی نهایت ساده شروع می شوند اما در طول قصه به چنان پیچیدگی دچار می شوند که آدم سردرگم می ماند.
و چند فیلم دیگر خیلی ارزش اسم بردن هم ندارند.
یادداشت: اگر در این سردخانه -کانادا- زندگی می کنید و دنبال بعضی از این فیلم ها هستید بگویم که بعضی از این فیلم ها در BlockBuster و Rogers Video, Hollywood Video پیدا نمی شوند. بیشتر این فیلم ها را در کازابلانکا پیدا کردم و راستش نمی دانم به غیر از دو شعبه ای که در شهر ما دارند جای دیگری هم شعبه دارند یا نه.
□ 11:12 AM - ماه مِی
Tuesday, October 03, 2006
● روزگار ما
حس می کنم داریم تاریخ را تماشا می کنیم.
سفر فضایی انوشه انصاری بنظر من یکی از مهم ترین وقایع این روزهاست. او حالا برگشته به زمین. در طول این دو هفته گذشته خبرهای مربوط به سفرش را و عکس ها و ویدیوهایی که روی وبلاگش گذاشت را به دقت دنبال می کردم. در یکی از این ویدیو ها او رو به دوربین نشسته و سیبی را در دست گرفته و دارد از تجربه اش در فضا حرف می زند. آن ویدیو و تصاویر قدرت عجیبی دارند. یک زن ایرانی بیرون از جو زمین در ایستگاه فضایی نشسته و سیبی که تمایلی به افتادن ندارد را در هوا قل می دهد. بازیگوشانه و کمی هم با اقتدار. میوه ممنوعه ای که به استناد اسطوره ها زن را و آدم را از چشم خدا انداخت و آنها را از آسمان و بهشت به زمین راند. حالا انوشه همان سیب را در فضا به بازی گرفته و فاتحانه به جهان لبخند می زند. کار او و رفتن به این سفر فضایی یکی از تاثیر گذارترین و زیباترین اتفاق های این سال های اخیر است.
□ 12:12 PM - ماه مِی
Wednesday, September 20, 2006
● قضاوت نکن، روایت کن
معروفی در یکی از نوشته های اخیرش اشاره ای به کار گذاشتن درست دوربین توسط نویسنده کرده که دوست دارم به آن چیزی اضافه کنم. چند روز پیش با یکی از همکارانم گپ غیر کاری می زدیم و بعد از همه شوخی های رایج در دفتر کار، نمی دانم چه شد که صحبتمان ناگهان جدی شد و رسید به شخصیت در قصه. چارلی می گفت همیشه قصه ها یک فراداده ی (Meta Data) پنهان دارند که خواننده قرار نیست به آنها دسترسی مستقیم داشته باشد. بعبارتی دیگر شخصیت های قصه پیش از آنکه بر پهنه قصه زندگی شان را آغاز کنند، در ذهن نویسنده شکل گرفته اند. نویسنده با استفاده از این فراداده های پنهان رفتار و گفتار آدمهای قصه را بیان می کند بی آنکه اشاره ای مستقیم به این داده ها کند. مثلا همین متنی که می خوانید را اگر قصه ای فرض کنید از دلش می توانید این داده ها را بیرون بکشید:
چارلی آدم شوخی است که حرفه اش هیچ ربطی به ادبیات ندارد اما خیلی علاقه مند به ادبیات است و همین که صحبت از ادبیات می شود به یک آدم جدی تبدیل می شود.
به نظر من نوشتن پروسه ای است پویا. در طول نوشتن یک قصه نویسنده در کار کشف است. هرچه در قصه جلوتر یا عقب تر می رود بیشتر آدمهای قصه اش را کشف می کند. بهمین خاطر است که آن فرا داده هایی که در بالا بهشان اشاره کردم لزوما از پیش روشن و قطعی و نهایی نیستند.
باز اگر به این نوشته نگاه داستانی داشته باشیم، از ترکیب پاراگراف قبلی و پاراگراف اول می توانیم به این خصوصیت «ماه می» - که راوی این قصه است - پی ببریم که او علاقه ای به قطعیت ندارد و مدام در زندگی خودش را نقض می کند یا اصلاح می کند و ترسی هم از این ضد و نقیض گویی های خودش ندارد، روح دانستن است که برایش اهمیت ویژه دارد و باقی برد و باخت های کلامی است که امروز رتبه آدم را تعیین می کنند اما دیر یا زود فراموش می شوند: در پاراگراف اول گفته است «...شخصیت های قصه پیش از آنکه بر پهنه قصه زندگی شان را آغاز کنند، در ذهن نویسنده شکل گرفته اند. نویسنده با استفاده از این فراداده های پنهان رفتار و گفتار آدمهای قصه را بیان می کند...» و در پاراگراف قبلی می گوید «...در طول نوشتن یک قصه نویسنده در کار کشف است. هرچه در قصه جلوتر یا عقب تر می رود بیشتر آدمهای قصه اش را کشف می کند...»
دوست دارم در این باره بیشتر بخوانم و بنویسم. پس فعلا همین جا رهایش می کنم تا یک موقع دیگر ... شما چطور نظری چیزی ندارید؟
پ. ن: این صندوق پیشنهادات ما مثل این که درست شدنی نیست. چندبار به مسئول مربوطه شکایت کردیم به نتیجه ای نرسیدیم. لطفا نظرتان را در مکانی دیگر تایپ فرموده بعد بطریق برش و چسبش (copy & paste) آن را به صندوق ما بچسبانید. از این که در این مدت موجب سلب آسایش شما شدیم نهایت پوزش را می طلبیم.
□ 4:13 PM - ماه مِی
Monday, August 21, 2006
●
:I don't know who said this
The greatest loss in life is not death but what dies inside of you while you are alive
.But it's true. Something is dead inside me or it's about to die
بیست و هشتم، شکم پشم آلودم افتاده بیرون از زیر پیراهنم (که بخشیده شد) به پهلو دراز کشیده ام روی مبل (که بخشیده شد) و گوش می کنم به نوای غریبی که جاریست در صدای دلنشین زنم (که آن نیز بخشیده شد)
ما نو دست یافتگان این لذت های کوچکیم ببخشید (در محضر دادگاه) که بی قید بوده ایم
امروز قلبم برای نخستین بار بعد از چند ماه مثل در خانه مان باز است.
امروز قلب من، مثل در خانه مان پس از ماهها برای نخستین بار باز است.
ریموند کاور از مجموعه اشعار All of us ترجمه: خودم
پ.ن. رهارهای عزیز در نظربازی هایی که با این ترجمه کرده پیشنهادی داده است که کاملا با آن موافقم. برای همین اصل سه خط را خط خطی کردم و سه خط جایگزینش را هم کنارش آوردم.
□ 11:45 AM - ماه مِی
Monday, July 17, 2006
● یک ماه پیش قصه ای نوشتم که قرار بود قصه کوتاهی باشد اما کمی کش آمد و کش آمد و هنوز هم دارد کش می آید و کم کم دارد می شود قصه ای نیمه بلند. تا اینجای کار هیچ ایرادی در این قضیه نیست. حالا اما این قصه شده مثل بختک و شب و روز ذهنم را مشغول کرده. تا به حال بی اغراق بیش از ده بار تغییرش داده ام. قصه ، قصه ی آدمهایی است که در جستجوی چیزی یا کسی یا حقیقتی هستند و همینطور در هم وول می خورند. پیچ در پیچ مثل هزار توی سرگیجه آوری که مدام نویسنده و خواننده را سردرگم می کنند. شالوده ی قصه بر تم اصلی شاهکار داستایفسکی «جنایت و مکافات» و شاهکار وودی آلن «Match Point» بنا شده. اگر هر دو این اثر را خوانده و دیده باشید متوجه می شوید که این دو هنرمند از دو منظر کاملا متفاوت به موضوع جنایت و مکافات نگاه کرده اند. داستایفسکی می گوید اگر جنایت کنی مکافات می شوی و وودی آلن می گوید اگر در زندگی آدم خوش اقبالی باشی هرگز مکافات نمی شوی حتی اگر مرتکب جنایت هولناکی شده باشی. من اما چرایی وجود رابطه بین این دو برایم سئوال شده و این سئوال ذهنم را خوره وار دارد می خورد:
«...می خواستم سر از آنجا در آورم به جستجوی مردی که شاید، شاید جنایت کرده بود. اما قبرستان گم شده بود و تپه گم شده بود و من نمی دانستم کجا پیدایشان کنم. همه خسته بودیم از این جستجو. من، تو، خیابان؛ حتی خواب هم خسته بود از این جستجو. از این همه در هم پیچیدگی از ابتدای ازل تا امروز و خدا می داند تا کی. جستجو ادامه خواهد داشت و شاید هرگز نتوان گفت سر نخ کجاست. نمی دانم آن که مکافات می کشد بخاطر جنایتی است که مرتکب شده یا جنایت می کند بس که مکافات کشیده و آن که مکافات کشیده و از سر استیصال جنایت می کند آیا مستحق مکافات بعد از جنایت است و مستحق سرگردان بودن در این حلقه بسته ی تو در تو که خلاصی از آن ممکن نیست. راستی مرد کجا بود؟...»
وقت نوشتن این قصه این فکر به ذهنم خطور کرد که مرگ آدمی او را بدل می کند به معمایی که باید حل شود. هر کسی که می میرد کسانی هستند که بعد از مرگش در زندگیش کنکاش کنند و زندگی او را معنا کنند یا به آن معنایی دهند.
سه چار ماه پیش از کنار قبرستانی رد می شدم که در دل یک پارک بود. اتفاقی آنجا افتاد که در قصه هم آمده. قصه ای را شروع کردم که اصلا قرار نبود ربطی به آن اتفاق و قبرستان داشته باشد اما ناخودآگاه جریان قصه مرا کشید به آن سو و شد همین قصه. در قصه یکی از راوی ها خواب نما می شود و هر چه سعی می کند قبرستان را پیدا کند نمی تواند. شنبه ی پیش قصه در ذهنم گره خورد. اذیتم می کرد. بلند شدم رفتم سراغ پارک به جستجوی قبرستان تا مکانی را که در قصه توصیف شده دوباره ببینم: «.... کمی بعد از هم جدا شدیم. من به قبرهای بالای شیب رسیدم و سرم را بالا گرفتم؛ تا چشم کار می کرد سنگ قبر بود و صلیب، سرم گیج رفت...» زیر آفتاب داغ، سه ساعت تمام گشتم اما نتوانستم قبرستان را پیدا کنم. درست بلایی که در قصه سر همان راوی می آید. ترس برم داشت. برگشتم خانه. باخودم فکر کردم این گم شدن و ناتوانی در یافتن آنچه می خواستم باید ریشه در نا خودآگاهم داشته باشد.انگار هنوز باید جستجو کرد.
□ 11:49 AM - ماه مِی
Wednesday, May 10, 2006
● فکر می کنم خوشبختم پس هستم
خنجری بر رانم برهنه نشسته ام بر سنگی مذاب و سرخ پاهایم غوطه می خورد در ادرار و مدفوع بر زخم های تنم باران نمک می بارد اما همین که می بینم بر مزار عشقت نشسته ای و شانه هایت می لرزد احساس می کنم در قیاس با تو خوشبخت ترین مرد جهانم و فقط آه می کشم.
□ 3:38 PM - ماه مِی
● مظنونین همیشگی
دیروز از کار که بر می گشتم، رفتم سوار قطار شوم. قطاری داشت از دور می آمد که قطار من نبود اما دو مرد جوان سفید پوست از آن سوی خیابان می دویدند که به آن برسند. دو مامور پلیس در پیاده رو گشت می زدند و بنا به «طبیعت کارشان» به همه کس به دیده ظن نگاه می کردند. قطار به ایستگاه رسید (یک توضیح لازم: شهرداری این شهر در مورد مترو داخل شهری بنا را به اعتماد گذاشته به همین دلیل بین خیابان و سکوی مترو هیچ حصاری وجود ندارد) دو مرد جوان هم به سکو نزدیک شده بودند که مامورها ازشان خواستند تا بایستند و شروع کردند به پرسیدن سوال های بی ربط که «این همه عجله برای چیست...کجا می روید...از کجا می آیید و چه و چه و چه» و بعد که مطمئن شدند آنها قطار را از دست داده اند ولشان کردند. این شبیه کاری است که در مرز آمریکا دست کم سه چهار بار با من کرده اند. آنقدر سئوال پیچم کرده اند و در اتاق های انتظار نگهم داشته اند تا مطمئن شوند که پروازم را از دست می دهم. وقتی جامعه ای پلیسی شود همه شهروندان مظنون بحساب می آیند. وقتی فردای یازده سپتامبر در روزنامه، تحلیلی را می خواندم که در آن گفته شده بود بعد از حادثه یازده سپتامبر دنیایی که در آن زندگی می کنیم برای همیشه شکل عوض کرده حس کردم غلو شده یا نویسنده زیاد از حد از مغزش استفاده کرده است. اما بعد از گذشت این چند سال، آن تغییرات را در جای جای زندگی روزمره می بینم.
دو شعر از رسول یونان از دفتر من یک پسر بد بودم
قطره اشکی شده ای در گوشه چشمانم زمانی بودی و حالا نیستی یادش بخیر خانه ای که داشتیم با احترام خم می شوم و یک شاخه گل سرخ می گذارم بر مزار گذشته و روز، روزی بسیار غم انگیز است...
برای رهایی شعرها گفته ایم اما رهایی آن نیست که می شناسیم رهایی، سرودن پرندگان است رفتار آب است و باد رقص نور بر شیشه هاست ما اگر رها هم بودیم کاری از پیش نمی بردیم گرفتار ابدی نام و نانیم گرفتار همین روزمره گی ها.
□ 11:09 AM - ماه مِی
Thursday, May 04, 2006
● یک قصهراهِ آهنی
من قطارم، قطار. ساخته دست انسانم. مجموعه ای از آهن و فولاد. عشقم اینست که سوت کشان به درون تونلها در دل کوهستانها بخزم. خزیدن شهوتناک است و حسی مردانه دارد. دخول به غاری تاریک و تنگ که همه چیزش رازآمیز است، بس که آفتاب و نور ندیده... چیکی چیکی چیکی هــــــوو هــــــوو چیکی چیکی چیکی هـــــــوو هــــــوو...
امروز صبح همه چیز توی رختخواب خوب بود. کنارت که بیدار شدم پشتت به من بود. چقدر خطهای روی کمر و نقش ستون فقراتت را دوست دارم. صبح ها که چشم به این تصویر باز می کنم قوت قلب می گیرم. یک جور یادآوری، که یعنی تو اینجایی، کنارم، که حامی و نگهبان منی از دد و دیو، که در کنارت من امنم. انگشت اشاره ام را کشیدم روی ستون فقراتت، تا گودی کمر و بعد دور زدم برگشتم به سمت عضلات روی شانه ات و چند بار این مسیر را طی کردم. انگشتم قطار بود و چشم و حس و عاطفه ام مسافران آن. بعد انگار که زمین و کوه تکانی خورده باشد، به تنت تکان کوچکی دادی و برگشتی نگاهم کردی با چشمهایی جمع شده «صبح بخیر خانم گنجیشکه!» به سمتت آمدم، سوار تنت شدم «سلام آقا غوله. می خوای منو بخوری؟» خزیدم زیر ملافه. «بیدار شدی آقا غوله» جوابی نشنیدم. «نخیر! مثل این که خیلی خوش می گذره. چرا جواب نمی دی؟» از زیر ملافه سرک کشیدم که ببینم چرا جواب نمی دهی، گوشی هایت را روی گوش هات بند کرده بودی و صدای آی-پادی که برای تولدت خریده بودم را تا آخر بالا برده بودی و چشم هات را بسته بودی...قطار به تونل رفت... صدای موسیقی ات را می شنیدم. کارمینا بورانا. گروه کر فریاد می زد از اعماق حنجره و ما قله را فتح کردیم.
چه کار کردم من؟ آخر از کجا می دانستم اینطور می شود. اصلا همه اش تقصیر خودت بود. تقصیر لج بازی هات. چقدر یک دنده ای. چقدر خط و نشان برایم کشیدی که یا بچه یا من. در ماشین را چنان بهم کوبیدی که تمام تنم لرزید. همانجا پشت فرمان نشستم و تماشایت کردم. از سنگ ریزه های کنار جاده سرازیر شدی و میان درخت ها که گم شدی دلم شورید و لرزید. می دانستم دیوانه ای و از هیچ چیز ترسی نداری. پیاده شدم و به سمت لبه ی جاده دویدم. میان کاجها ایستادی و گوشی هایت را روی گوش ها بند کردی و آی-پاد را دست گرفتی و راه افتادی. دلم می خواست بدانم به چی گوش می دادی در آن لحظه. به انتهای سرازیری رسیدی و روی ریل های قطار راه افتادی. صدایت کردم «الیاس! برگرد لطفا. الیاس! خدایا!» حالا آنقدر فاصله گرفته بودی که حس کردم دیگر دستم به ات نخواهد رسید، حتی اگر باقی عمر بدنبالت بدوم. در دور دست صدای سوت قطار می آمد. یاد قصه ای افتادم که دوران کودکی بارها خوانده بودمش: بچه های راه آهن.
لعنت به تو مرجان لعنت. چقدر گفتم من بچه نمی خواهم. انتخاب کن. یا من یا بچه و حس مادرانه ات که بخاطرش در این یک سال زندگی را زهرمارم کردی. به چه زبانی باید بگویم که من توانش را ندارم. می ترسم. تاب کوچکترین آزردگی را برای بچه ام ندارم. نمی خواهم رنجهای این جهان را با موجود بی گناهی سهیم شوم. دنیا پر از فلاکت و هرزگی است. درد درد فقر و تنهایی و بیگانگی و پیری و تاریکی و گرسنگی و اضطراب...آقاجان افتاده کنج خانه سالمندان، عمو حیدر در سی و سه سالگی از اعتیاد کنار خیابان مرد. می گفتند در کمتر از یک ساعت جنازه اش با سکه و اسکناس های پاره و نکبتی پوشانده شد. یادش بخیر وقتی می آمد به حیاط درندشت خانه مان در آن خیابان، چی بود اسمش...کلینی، همیشه بستنی و فالوده می آورد زمستان و تابستان. تابستانها چه کیفی داشت با خواهرها و برادرها انگور می چیدیم و مادر آب غوره می گرفت برای زمستان... هنوز صدای خواهر از آنسوی خط در گوشم زنگ می زند که می گفت مادر از غربت و تنهایی تمام این هفده سال را شب و روز آب غوره گرفت و دست آخر هم دقمرگ شد و مثل برگ خزان افتاد و من آنقدر لاابالی بوده ام که در تمام این سالها یک بار هم برای دیدنش برنگشته ام خانه...این خیانت است. مثل ماچه سگ دورغ می گویی. اتفاق بود؟ نمی خواستی بدون توافق من حامله شوی؟ عوضی چطور از دلت می آید به اش تهمت بزنی. چطور می توانی به اش بگویی ماچه سگ؟ اگر جد کند و بخواهد بچه را نگه دارد و بخاطرش ترکت کند چه؟...طاقتش را داری؟ طاقت دوریت را دارم خانم گنجیشکه؟ خایه دارم پای حرفم بمانم و رفتنش را تماشا کنم؟ نمی دانم چرا تنم می لرزد. چطور به آن خلوت آرام مان اینطور ولوله افتاد. تنم می لرزد...هیچ وقت اینطور نلرزیده ام. چه ام شده من؟ نه. انگار زمین هم می لرزد...
من که زبان این آدم ها را نمی دانم. چه بگویم. تمام فریادم همین سوتی است که می کشم. او هم که نمی بیند و نمی شنود یا نمی خواهد که ببیند و بشنود. پشت به من روی خیابان من راه می رود. جنس من از فولاد و آهن است. کاش سوت مرا بشنود یا فریاد زن را که به سویش می دود. کاش بتوانم بایستم که برخوردی نباشد و کاش اگر برخوردی بود در لحظه ی برخورد چشم توی چشم نشوند...هــــــــوو...هــــــــــــــــــــــــوو...هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوو...
□ 11:32 AM - ماه مِی
Tuesday, April 04, 2006
● گم گشته ها
Lost in translation (نمی دانم در ایران چه معادلی برای اسم این فیلم پیشنهاد شده من «گم گشته ها» را پیشنهاد می کنم) را قبلا در سینما دیده بودم. دیشب دوباره در تلویزیون نگاهش می کردم. فیلم زیبا و موقر و عمیق است. دو شخصیت اصلی محشرند هم بخاطر خصیصه های فردیشان هم بخاطر موقعیت جذابی که در آنند (اگر چه جذابیت آن موقعیت برای کسی است دارد از بیرون به آن قصه نگاه می کند. خود شخصیتها قطعا از آن تنهایی و گم گشتگی رنج می برند.) در فیلم یک صحنه هست که شارلوت در باغ آن معبد مقدس به سراغ درختی می رود که شاخه هاش پر شده از برگ های کاغذی که زائرین از خود به جا گذاشته اند. خود شارلوت هم کاغذی را به درخت گره می زند، در میان انبوهی کاغذ دیگر. همین صحنه، این قصه را در درون ذهن من زنده نگه می دارد. یعنی رازی که در آن کاغذ(ها) پیچیده و پنهان است تا ابد در ذهن من راز خواهد ماند. همین رازآمیزی است که یک اثر را به موجود زنده ای بدل می کند. موجودی که تا ابد در ذهن ما زندگی خواهد کرد به شکل یک سئوال. دلم می خواهد بدانم آنهمه زائر بر آن کاغذها چه نوشته اند. آرزوهایشان را، دردها و رنجهایشان را یا گناهانی که به هیچ کس دیگری نمی توان اعترافشان کرد. یا شاید اصلا یک برگ سفید کاغذی که هیچ بر آن نوشته نشده است و فقط به آن درخت گره خورد که از هیچ راز بسازد که راز از جنس زندگی است.
□ 11:35 AM - ماه مِی
Tuesday, March 28, 2006
● کی ماه می شوی؟
در این شهر خاکستری سایه ها بی صاحبانشان راه می روند و من زمان را هر صبح می بینم از کنارم می گذرد، بیشرمانه و وقیح. قصه های زیبا مدام از قلم می افتند. تخیل تا مرز حماقت و پوچی دویده است. مرد می گفت آخماتوا را خواب دیده که به ملاقت نویسنده آمده. با شلوار چرم و چهره ای بزک کرده و مضحک. خدا روی یک تکه ابر سفید لم داده و آفتاب می گیرد. فرشته ی مرگ عصرها اضافه-کار می ماند. جسم در غیبت روح سربه هوا شده، روی ریل نشسته به فکر که نه، به هیچ فرو رفته و بی اعتناست به سوت ممتد قطار. مرد برای نان شب دخترش را تعارف می کند به رهگذران حشری.
من. من اما در جستجوی تو دارم پیر می شوم. می دانم اگر ببینمت از خنده ات می شناسمت. تو همانی که وقتی لبخند می زنی ماه می شوی.
□ 4:45 PM - ماه مِی
Tuesday, January 24, 2006
● وغ وغ ساهاب
کتاب «نوشتن با دوربين» را تمام کردم. گفتگوي جاهد با ابراهيم گلستان. صد و چند صفحه اول گفتگو بخاطر صراحت کلام گلستان جالب است. اما کم کم به آخر کتاب که مي رسي صراحت او تبديل به تلخي آزاردهنده آدم پيري مي شود که هم حوصله سر بر است هم سخت براي خواندن. نگاه او به همه چيز و همه کس در ايران منفي و مملو از سياهي و تاريک بيني است که تا حدي قابل درک است اما حدي که در لحن گلستان است کلامات او را از نقد سالم بدل مي کند به نق زدن. بعضي ها شخصيت و فرديت محکم و قوي اي دارند. گلستان ظاهرا از آن دسته از آدم هاست. اما وقتي اين استحکام و قوت فرديت از يک حدي بيشتر شود تبديل مي شود به ego بيمار و ايرادگيري که معاشرت با آن آدم را غير ممکن مي کند. طفلک فروغ چقدر بايد سختي کشيده باشد با اين آدم خود بزرگ بين. بخصوص که فروغ روح بسيار حساسي داشته.
گلستان در اين گفتگو تقريبا همه را با يک چوب زده. شاملو، دريابندري و ... اين که در جواني اينها چه بينشان بوده و چه گذشته چيزي است بسيار دور از آنچه که اين آدم ها شده اند و هستند. سکه زندگي هر کدامشان در اين سالها هزار چرخ خورده تا به زمين نشسته. تحقير آدمي مثل دريابندري توسط گلستان بسيار خارج از انتظار بود برايم. خوب که فکر مي کنم و بر اساس حرف هاي همين آقاي گلستان اگر دريابندري آن جوان خام آن سالها بود و حالا چنين شده و ترجمه هاي زيبا و کم نقصي از زير دستش بيرون آمده بايد آفرين گفت به او نه اينکه با تعريف کردن يکي دوتا خاطره خصوصي او را تحقير و بي آبرو کرد. دريابندري در تمام اين سالها کارهايي از ادبيات مدرن را به ما هديه داده که گلستان حتي يک صدم اين کار را هم نکرده. چهارده ساله که بودم «مد و مه» گلستان را از يک دست فروش خريدم و تمامش که کردم از کشف او در حيرت و هيجان بودم. بعدتر که دنبال کارهاي ديگرش گشتم چيز زيادي پيدا نکردم و فهميدم سالها پيش از خلق کردن دست کشيده (يا بعد از سالهاي پنجاه شمسي چيزي زيادي بيرون نداده). حرف هاي او را راجع به دريابندري که خواندم بنظرم آمد خودش هم با آن منتقدان نق نقوي زمان خودش فرقي ندارد و همه اش در کار قضاوت کردنهاي مقطعي و جمع بستن است.
اينجا گفتگوهاي تصويري و کتبي زيادي از نويسنده ها و هنرمندهاي بزرگ غربي را ديده و خوانده ام. هنوز نويسنده و هنرمندي نديده ام مثل نويسنده هاي وطني خودمان که در سالهاي پيريشان اينطور تلخ و سياه بين و غيرقابل تحمل بشوند و به جان هم ديگر بيفتند و هم را تکه پاره کنند.
من اگر به جاي پرويز جاهد بودم و با گلستان گفتگو مي کردم همان چند دقيقه اول دست از کار مي کشيدم و بيرون مي آمدم که نظراتش را با خودش به همان جايي ببرد که مقصد همه ماست.
□ 2:03 PM - ماه مِی
Tuesday, December 27, 2005
● یک عاشقانه
در یک کلاه یک سر بیش نمی گنجد در قلب من دو سر در یک قلب یک یاد صمیمی ترین است زیر کلاه من دو یاد
این شعر را ده سال پیش یا حتی شاید پیشتر نوشتم. در یک لحظه ی ویژه و غیرقابل پیش بینی. نوشتمش و همانجا هم حسم را هم شعرم را دفن کردم.
□ 1:31 PM - ماه مِی
Friday, December 16, 2005
● افتادن
افتادن در زبان اول يعني سقوط در زبان دوم يعني عاشق شدن
برگرديم به نقطه ي اول آنجا که تو شروع شدي افتادم برايت در کنارت به هر زبان که بخواهي به هر زبان که بگويم چقدر عشق کرديم و زندگي
بعد نقطه اي ديگر رسيد تاريخ انقضايمان بود يا نقطه اي در انتها نمي دانم از آن نقطه هايي که ريزند اما پيش از آنکه بفهمي زيري را زبر مي کنند باز افتادم اما فقط به زبان اول مثل برگي از شاخه ي ياسي و لکنت شد ورد زبانم به هر زبان که بخواهي به هر زبان که بگويم
□ 4:01 PM - ماه مِی
Tuesday, November 29, 2005
● شهر در امن و امان است. آسوده بخوابید
سالهای شصت بهترین سرگرمی بچه هایی که هنوز سن اشان برای سیاسی شدن کفاف نمی داد یا فیلم های پارتیزانی یوگسلاو بود یا فیلم های سامورایی. تمام آن سالها چقدر فیلم سامورایی دیدیم و در اغلب آنها یک صحنه مشترک از سالهای قرن نوزدهم بود که شبگردی در خیابانهای شهر در دیرگاهان شب قدم می زد و با صدایی بلند هوار می زد که «شهر در امن و امان است. آسوده بخوابید» هیچ وقت به طنزی که پشت این اسطوره ی قدیمی ژاپنی پنهان است توجه نکرده بودم. این که فردی سعی می کرد با هوارش به مردم شهر آسودگی خاطر بدهد که بتوانند راحت بخوابند. شما به این موضوع توجه کرده بودید؟
□ 9:47 PM - ماه مِی
Friday, October 21, 2005
● همه دارند تو دهن آمريکا مي زنند
گاهي که تنبلي صبحم را کوتاه مي کند و همه کار را بايد عجله دستي انجام بدهم که دير سر کار نرسم و وقت براي صبحانه ي خانگي نمي ماند به همين مغازه استارباکس (که قرار بوده ارواح شکمم آنرا تحريم کنم به هزار و يک دليل) دم محل کارم مي روم. امروز از آن روزها بود و ملت صف بلندي براي قهوه بسته بودند. کمي آنطرف تر زني داشت پليورش را که نقش پرچم آمريکا داشت پشت و رو مي کرد بعد آن را به تن کرد و ستاره هاي سفيد و نوارهاي آبي پرچم افتاد روي شانه ي چپش. اين صحنه تمام اين مدت توجه جماعت درون صف را به خودش جلب کرده بود و به موضوع يک گفتگوي جمعي درون صفي تبديل شد (مثل گفتگو هاي نيمچه سياسي توي صف هاي گوشت و روغن زمان جنگ توي ايران). برايم عجيب است که اينجا در ايالت آلبرتاي کانادا که مردمش معروف اند به محافظه کار و دست راستي بودن روحيه ضد آمريکايي چقدر دارد به همه سرايت مي کند. در بين آدمهاي درون صف که هر کدام متلکي در مورد زن و آن پليور پرانده بودند فقط من بودم که غير سفيد بود (غير سفيد به معناي نژاديش نه به مبناي رنگ پوست که از آن بابت من از همه شان سفيد تر بودم چون نه پوستم را با کرم هاي مصنوعي سربي مي کنم نه تعطيلاتم را در فلوريدا مي گذرانم)
فردا قرار است تا بنف برانم که ساسان را دوباره ببينم. خيلي از اين بابات خوشحالم. هم نشيني با ساسان خيلي کيف دارد. همه اش به صحبت درباره ادبيات و نوشتن مي گذرد و کلي چيز ياد مي گيرم. اگر وقت داشتيد آخرين رمانش را (به بچه ها نگفتيم) بخوانيد. کار بسيار متفاوت و جالبي است. تمام کتاب پيشگفتار نويسنده است و فقط در صفحه ي آخر متن رمان را مي خوانيد. و اين در حالي است که قصه و معاشرت شخصيت هاي قصه با هم و با خود نويسنده در متن پيشگفتار اتفاق مي افتد. من گسل را خيلي دوست دارم و کافه رنسانس را هم اما با به بچه ها نگفتيم بطرز غريبي صفا مي کنم.
□ 10:15 AM - ماه مِی
Friday, October 14, 2005
● کساني اينجا بوده اند
خيابان خالي يعني يا شهر مرده يا از رنجي همگاني، افسرده
دل بي تاب يعني يا بي قراري براي قراري که خواهد آمد يا قراري که اي کاش مي گذاشتيم و ديگر گذشت
لابد خيال مي کنيد سطر بعد خواهد بود «در خياباني خالي بي قرار ايستاده ام براي قراري که دلم مي خواست بگذاريم و گذشت»
نه نه در خياباني خالي ام نه پاي هيچ قول و قراري پاي درختي ايستاده ام که اصلا کاري ندارد من کي ام فقط با برگهاي زردش يادم مي آورد که عشق هايم اينجا بوده اند روزي حالا رفته اند و گاهي دلتنگي مي کنند دلتنگي بعد از رفتن چه فايده دارد
● قصه ها و شعرهايي که در اين وبلاگ مي گذارم مدام در حال ويرايش اند و هيچ وقت تمام نمي شوند. اين قصه هم از اين قاعده مستثنا نيست و ويرايش آخر نيست.
يک قصه مرگ بي نوبت
سالها بود که هشياريم به این زخم روي شکم از میان رفته بود. حالا بعد از اين همه سال، نيمه شبي از وحشت کابوسي تلخ به سرفه مي افتم و بيدار مي شوم. ليوان را زير شير دستشويي مي گيرم و به آينه نگاه مي کنم. چطور اين زخم دوباره تازه می شود.
کنار مادر نشسته ام روی صندلی عقب و پدر دارد می راند. همه در سکوت و بهت داریم خفه می شویم. نمی دانم دکتر به آنها چه گفته که مادر این گونه بغض کرده و نگاه از من می دزدد. دلم می خواهد دلداریش بدهم. شرمم می شود. بی آنکه بدانم دستش را گرفته ام توی دستم. از این کار من به خود می لرزد، شرمم می شود... سردی گوشی دکتر روی پوستم و این چندش همیشگی. پیراهنم را بالا زده ام و نفس های عمیق می کشم. به غده ی روی شکمم نگاه می کنم... مادر هنوز دارد به خیابان نگاه می کند و می لرزد. حالا اوست که دستم را به سینه اش فشار می دهد. با خیسی قطره اي روي دستم از جا می پرم. شرمم مي شود به صورت مادر نگاه کنم.باز درد لعنتی توی دلم می پیچد. روی فرش کهنه ی ایوان مادر بزرگ تاقباز دراز می کشم. شکمم را می گیرم که مادر بفهمد درد دارم که هیچ وقت یاد نگرفتم بگویم درد دارم. پدر هنوز پیراهن سیاه به تن دارد و عزا دار جوان مرگی خواهرش است. از در حیاط که وارد می شود وارونه مي بينمش. نگاهم مي کند، مکثی می کند و از همان راه آمده بر می گردد. صدای قهقهه ای می شنوم. قهقهه ای که می دانم خنده نيست و صدای پدر است اما باور نمی کنم این صدای گریستن او است. «پسرم! مرد که گریه نمی کنه. خجالت داره بابا. خجالت!». درد دارم و شرمم می شود بروم دم در و به او بگویم «مرد که گریه نمی کنه...». چقدر دنیای شما آدم بزرگ ها متظاهرانه است. مادر بزرگ به سمت در می رود. «یوسف! یوسف! تو را به خاک قبر نرگس اینجا گریه نکن! جلوی در و همسایه خوبيت ندارد مرد گریه کند. دکتر چی گفت مگر؟» آنروزها همه اش مرگ بود و فکر و خیال مرگ. جوان مرگی عمه نرگس. شبی که تابوتش را عموها و دایی ها روی شانه از همین ایوان می بردند فقط شیون شنیده بودیم و فریاد. من و عاطفه کنار دیوار آجری ایستاده بودیم و به جمعیت نگاه می کردیم و نمی دانستیم معنی این نمایش چیست. عاطفه گفته بود «فکر می کنی توی اون جعبه لای اون پتو چیه؟» به غده ی روی شکمم نگاه کرده بودم «خوب معلومه دیگه مامانت» از بی رحمی حرفم شرمم گرفته بود. وانمود کرده بودم درد می کشم. دست روی شکمم گذاشته بودم که عاطفه ببیند و حرفم فراموشش شود. ریحانه خواهر بزرگ عاطفه به سمت او آمده بود و شیون کنان او را در آغوش کشيده بود «دیدی مامان هم رفت؟» تمام صورت عاطفه شده بود یک دهان و یک فریاد که نمی توانست فریاد کودکی هشت ساله باشد. فکر کرده بودم برای این دل پیچه هم تا به حال آن طور گریه نکرده ام. شش ماه پيش ازآن نرگس اسماعيلش را در يک تصادف از دست داده بود. تمام فاميل مي گفتند نرگس از جوان مرگي شوهرش سرطان گرفت.
هر چه اصرار کردند نتوانستم. گفتم اگر زير تابوت بروم نمي توانم تمامش را ببينم. می خواستم ببینم که نرگس دارد می رود. دکتر گفته بود که خواهرت يک ماه هم دوام نمي آورد. به خیالم آماده بودم. حتي براي آينده دخترهاش هم برنامه ريخته بودم که با خواهرها و برادرهام نگهداري دخترها را بعهده می گيریم. به نوبت و بي قيد و شرط. باورم شده بود که رفتنی است. فقط مي خواستم ببينمش. تمام قدش را، شده حتي پيکر پتو پيچش را درون آن جعبه زشت و کريه. و ديدم. آنجا کنار آن چاله بزرگ ايستادم و نگاه کردم. ديدم که رويش خاک ريختند و راه بازگشت را به رویش بستند. «خواهر! نگران دخترها نباش. ما هستیم.» اين جمله را شب پيش از مرگش خودم در گوش اش زمزمه کرده بودم و با چشم هاي خودم ديده بودم که خنده اي از سر اعتماد تحويلم داد و دستم را گرفت. باورم نمي شود اين نعره ي قهقهه وار از حنجره من بيرون زده باشد، اينجا دم در و سر گذر همسايه ها. «مي ترسم مادر مي ترسم. خواهرم رفت. حالا هم پسرم آنجا افتاده و من باز مي ترسم.» دستم را مي گيرد.
□ 10:50 PM - ماه مِی
Thursday, October 06, 2005
● يک قصه:برشي از زندگي
سرش را روي سينه ام گذاشته و با موهاي سينه ام ور مي رود. من به سقف خيره شده ام و با موهايش بازي مي کنم. چند دقيقه اي در سکوت گذشته است. سکوت بعد از همآغوشي. سکوتي متفکرانه و نه از سر خالي بودن انبان کلام. نمي دانم به چه مي انديشد. اما مي دانم چه افکاري در سرم پرسه مي زنند. افکاري زنانه. اينکه اين رابطه به کجا مي رود يا اصلا دلش مي خواهد به جايي برود يا اصلا رابطه اي وجود دارد و اگر ندارد آيا نيازي هست به تعريف کردنش و همين سئوال هاست که به افکارم جنسيت زنانه مي دهند. وگرنه که ما مردها عادت داريم که کام بگيريم و درست ۵ ثانيه بعد از پياده شدن از تن طرف، دلمان مي خواهد تنها باشيم يا تلويزيون تماشا کنيم اما طرف از گردنمان آويزان مي شود و مي خواهد دست کم نيم ساعت در آغوشمان پناه بگيرد و بعد ما پشيمان مي شويم که آيا اصلا اين لذتي که سر تا تهش شش دقيقه هم دوام نداشت ارزش اين همه دردسر را داشت و چه و چه و چه. اما من اينجا در اين لحظه چنين حسي ندارم. نه حس پشيماني، نه ويار تنهايي يا تماشا کردن تلويزيون يا هر چيز ديگري. دلم مي خواهد همين جا باشم و سبکي تنش را روي سينه و شانه ام حس کنم و با موهايش بازي کنم و به همين چيزها بيانديشم. با انگشت هاي دستي که آزاد است مسيري را شروع مي کنم به پيمودن از پوست گردنش تا کمرگاهش. دانه دانه هاي روي پوست پشت گردنش را مي شود به وضوح ديد و بيشتر احساس نزديکي کرد. خودش را بيشتر در آغوشم جا مي دهد و من بازوهايم را به هم مي فشارم و جوري در آغوشم حبس اش مي کنم که انگار گفته باشم جايي دورتر از يک نفس نخواهي رفت. بعد موي اش را از روي پيشاني کنار مي زنم و پيشاني را مي بوسم و با انگشت سبابه صورتش را نوازش مي کنم و خطوط صورتش را دوباره با همان انگشت نقاشي مي کنم. بعد چشمهايش را مي بوسم. يک به يک به نوبت و با صبوري. بعد چانه اش را در دست مي گيرم و به صورتش يک دل سير نگاه مي کنم. تا مي آيد چيزي بگويد لبهايش را مي بوسم. لبها که آزاد مي شوند مي خواهد چيزي بگويد اما فرصت نمي دهم و بوسه اي ديگر. تا بحال براي هيچ لبي اينطور تشنه نبوده ام. لبهاش کيفيتي ميوه گون دارند. تازه و گوشت آلود و سرخ. درست مثل يک حب توت فرنگي. بعد به تنم چرخي مي دهم و به پشت مي خوابانمش و روي تنش خيمه مي زنم و دوباره نگاهش مي کنم. لبهايش تکان مي خورند که چيزي... دوباره با بوسه مسدود مي شوند. بوسه اي طولاني. در طول بوسه به فکر فرو مي روم که چه چيزي ميان ماست. من پيش از اين به اين چيزي که بين ماست فکر کرده ام و به اين نتيجه رسيده ام که اتفاقي ميان ما نخواهد افتاد الا همين چند همآغوشي، که در وسع هيچ کداممان نيست عاشق شويم و اجبارهاي روزمره دست هامان را بسته اند و عشق در اين لحظه و شرايط برايمان فقط يک خيال پردازي غير واقعي است و همه اين افکار در لباس يک «نه» از لبانم بيرون مي پرد و بوسه را متوقف مي کند. به چشمهايم خيره مي شود و مي پرسد «مگه مي دوني چي مي خواستم بگم که مي گي نه؟» صورتم را کنار سرش در گودي متکا پنهان مي کنم طوري که دهانم کنار گوشش مي نشيند و زمزمه اي از خلال لباهايم به گوشش نشت مي کند «نه نمي دونم چي مي خواستي بگي اما مي دونم هر چي بود جوابش نه بود که هست، نبود؟» بي آنکه تکان بخورد در گوشم زمزمه مي کند «آره بود و چه حيف که بود!»
□ 3:53 PM - ماه مِی
Thursday, September 15, 2005
●
The door in the floor
.There was a little boy who didn't know if he wanted to be born .His mommy didn't know if she wanted him to be born either .They lived in a cabin in the woods on an island in a lake and there was no one else around .And in the cabin there was a door in the floor .The little boy was afraid of what was under the door in the floor,and the mommy was afraid too Once long ago,other children had come to visit the cabin for Christmas ...but the children had opened the door in the floor .and had disappeared down the hole ...The mommy had tried to look for the children,but when she opened the door in the floor she heard such an awful sound that her hair turned completely white ...like the hair of a ghost ,And the mommy had also seen some things .things so horrible that you can't imagine them ...And so the mommy wondered ,if she wanted to have a little boy .especially because of everything that might be under the door in the floor ?And then she thought,"Why not "I'll just tell him not to open the door in the floor. ...Yet the little boy...still didn't know if he wanted to be born .into a world where there was a door in the floor ,But there were some beautiful things in the woods .on the island in the lake ."Why not take a chance?"he thought ,And so the little boy was born and he was happy .and his mommy was happy again too ...Although she told the boy ,at least once everyday ,Don't ever,not ever ...never, never, never .open the door in the floor .But of course , he was only a litte boy ,If you were that little boy ?wouldn't you want to open that door in the floor
● تمام وقايع و شخصيت هاي اين قصه تخيلي هستند و هر گونه تشابهي کاملا اتفاقي است.
يک قصه:سبکي
قبل از اينکه اصلا بفهمم چه اتفاقي قراره بيافته دست هام رها شد و جاذبه ي زمين فلج شد و نيروي گريز از مرکز شد مثل يک ديو قوي هيکل و منو مکيد توي دهان آسمون. لحظه ي مکيده شدن شد لحظه ي آزادي، آزادي مطلق. آخ اگه بدوني چقدر ناب بود. چقدر غير ممکن بود، اما بود و من صاحب اون آزادي بودم. فقط آبي بود. آبي مطلق آسمون، آسمون صافي که حتي ابرها هم نتونسته بودند لکه دارش کنند. همه چيز پاک شد. همه دغدغه ها، همه عقده ها، همه حس هاي ناتواني، نداشتن ها، غريبگي هاي ناخواسته، فاصله ها و همه ي اندوه هاي بشري من پاک شد. لذت آزادي بود و فراموشي. اون لحظه فقط آسمون بود و تو بودي و نزديکي. از اون نزديکي هاي پوست به پوست، از اوناييش که حتي هوا هم خودش رو پس مي زنه که بين ما نباشه.
نمي دونم چند قرن يا چند ثانيه در اون حالت بودم.
بعدش ديگه سقوط بود و برخورد بي تعارف تن من و آب سرد دريا. همين که تنم آب رو لمس کرد ذهنم شروع کرد به جمع کردن همه ي اون چيزهايي که قبل از لحظه ي رهايي از وجودم ريخته بود تو دل آب. انگار آهن ربايي بودم که يک دفعه بزاريش تو يک سيني پر از براده ي آهن. انگاري براده هاي اندوه روي زمين و آب و خاک پخش هستند و ما آدمها اندوه رباييم و همه اش داريم اين براده ها را به خودمون جذب مي کنيم. دنبال تو مي گشتم. نبودي. کمي دورتر يکي داشت تو آب دست و پا مي زد. وقتي صدام زد صداي زمخت مردونه اش رو شناختم. آريا بود. داشت شنا مي کرد به سمت موتور جت اسکي. تازه به خودم اومدم. کمي توي همون حالت شناور موندم که همه چيز توي ذهنم رسوب کنه و همه حس ها و خاطره ها برن بشينن سر جاشون توي خونه هاي کوچک حافظه.
شروع کردم به شنا کردن به سمت موتور. دوباره سنگين شده بودم. به سختي خودم رو بالا کشيدم. آريا از توي آب لبه ي موتور رو چسبيده بود. نگاهش کردم. هر دو از ته دل خنديديم. فهميدم اونم مزه ي آزادي رو چشيده. دستم رو به طرفش دراز کردم. صداي قهقهه مان که تو دل آسمون پخش شد موتور رو روشن کردم که دوباره دل بزنيم به دريا.
□ 11:08 AM - ماه مِی
Saturday, August 06, 2005
● در ستایش زندگی و دشواری هایش
از جنس خاکم من. از جنس زندگی و زمین. انگار ساحلی که بر نرمه تنش قدم بگذارند و ردی از گذر انسان. بگذرید و بگذارید بماند به تنم رد عبور اندوه بارتان. یکی تان بر تنم قصری شنی ساخت. یکی تان برج بی عاج. یکی دیگر گوری کند و یکی با عظیم ترین حروف جهان بر تنم نوشت "این کشتی را نجات دهید".
□ 1:53 AM - ماه مِی
Wednesday, July 27, 2005
● حواستان باشدقاصدک چه شعری از شهرام رفیع زاده گذاشته. شعر فوق العاده زیباست. ذهن شاعرانه ی شهرام خیلی منحصر به فرد است. چند بار هم را دیده ایم وقتی که ایران بودم اما او مرا نمی شناسد. شعرهایش را دوست دارم
امروز از آن روزهایی است که دلم پر است از حرف اما جرات گفتنشان را ندارم. می ترسم دنیا بو ببرد. آخر من زیر دماغ دنیا زندگی می کنم.
□ 9:26 AM - ماه مِی
Tuesday, July 26, 2005
● نقد بی انصافی ها
ساسان قهرمان در بخش تازه های سپیدار مقاله ای در نقد نگاه و ارزیابی بی انصافانه ی آیدین آغداشلو از هنرمندان در تبعید و مهاجر نوشته تحت عنوان «ییلاق - قشلاق» فرهنگی و تبعات آن . اگر چه من به اصل کتابی که در آن گفتگوها و یادداشت های آغداشلو چاپ شده دسترسی ندارم اما مقاله ساسان مثل همیشه نگاه نقادانه ای دارد و بسیار قابل تامل است. نگاه تحقیر آمیز هنرمندان داخل کشور به هنرمندان "تبعیدی" و "خارج نشین" چیز تازه ای نیست. سکوت در قبال آن نیز جایز نیست. مقاله را بخوانید. یک لینک دائم به سایت قلمرو در سمت راست وبلاگم داده ام. یادتان باشد به این سایت هر به گاهی سر بزنید هم برای خواندن مطالب سپیدار و هم مطالب دیگر آن.
□ 12:52 AM - ماه مِی
Wednesday, July 20, 2005
● یک قصه آینه های سخن گو
کاش می شد به این فلاکت ذهنی پایان داد. بوی تند کهنگی ساختمان از همان دالان ورودی به پنهان ترین لایه های ذهن نشت می کند و آدم را دچار ضعف اعصاب می کند. اوایل دلش فقط به آن لحظه ای خوش بود که نوک تیز و گزنده ی سوزن به زیر پوست می خزید. لحظه ای که کرمی از درون رگ ها به نمورترین کنج های تنش گرما می رساند و انقباض روح را به فراموشی می کشاند و همه چیز می شد انبوهی خیال و کمی وهم. حالا ديگر آن لحظه ی ناب هم ملال آور شده. صدای دایی سلمان در گوشش می پیچد که باری برادروار به آشنایی گفته بود «عادت یعنی که هشیاری لحظه را از دست داده ای.» و او هیچ وقت ندانست این یعنی چه. فقط عین جمله را در ذهنش نوشته بود. همیشه در این دالان تاریک یکی هست که رفت و آمدش با او همزمان شود. معلوم نیست چه کسی اما همیشه یکی هست. مطبخ مادر بزرگ را تداعی می کند بو و گرمای زننده ی این دالان. ظهر تابستان های کودکی و بوی حشیش دایی سلمان را که همه عاصیِ آن بودند. مادر بزرگ گفته بود دق اعتیاد دایی سلمان آخر او را می کشد. همیشه تشت پر از لباس را می گذاشت کنار چاه دم حوض و دست های چروکیده اش را میان کف های درون تشت پنهان می کرد و ساعت ها حلقه ی سیاه چاه را می پایید. یاد ندارد از کی وارد ساختمان شده اما وقت آمدن، در دالان کسی را دیده که همزمان با او وارد شده و سری برای هم تکان داده بودند و هر دو، تا ته دالان پا به پا رفته بودند؛ بی کلام. دم در شيره کش خانه براي لحظه اي مکث مي کند و فکر مي کند که اين بار آخر است و دیگر به اینجا نخواهد آمد.درِ را باز مي کند و وارد مي شود. بيرون مي آيد و در را پشت سرش می بندد. در دالان می ایستد. پرهیب همان آدم را دوباره در چند قدمی می بیند. فکر می کند اینطور که فایده ندارد، هر بار وارد اینجا که می شوم با خودم عهد می کنم که دفعه ی آخر است اما... صدای مادرش «خدا منو ذلیل کنه! پتیاره ی بی شرف! با این بچه چه کردی؟» مچ دستم می سوخت. مادر دستم را نشان پدر داد. «ببین! با بچه ی معصومم چه کرده. می گه اتوی داغ را چسباندم روی ساعدش که دیگه کنار چاه نره. الاهی بی مادر بمیری ولد زنا. تو مثلا خواهری بی شرف؟» آستین بالا می زند، نه به جِد که برای تداعی. نگاه می کند به آن سوختگی کهنه سال و بوی گوشت سوخته تازه مي شود. «پشت دستم را داغ کنم اگه دیگه بچه را با این جلاد تنها بگذارم». پاکت سیگار را از جیب بیرون می آورد. دست ها هنوز می لرزند. نشئگی انگار نفس های آخرش را می کشد و دارد در تنش جان می دهد. سیگاری به لب می گذارد و کبريت می زند. به غریبه نگاه می کند. او هم سیگاری روشن به لب دارد. حضور مرد، کمی می شود برایش دغدغه. فکر می کند، گیرم غریبه ای دید که آدم پشت دست خودش را داغ می کند. گیرم خیال کرد خود آزارم. دوباره نگاهش می کند. غریبه هم پشت دستش را پیش صورت گرفته و به او زل می زند. خیال می کند از مرد پرسیده یا شنیده «شما هم؟» خیال می کند سری به تایید تکان داده و گفته یا شنیده «هم قصه ایم مگه نه؟» دلش قرص می شود. فکر می کند شوربختی همیشه یار می خواهد. دوباره به سرخی سر سیگار نگاه می کند. دلش می خواهد با صدای بلند بگوید می آمدم اینجا که فراموش کنم اما... دو سیگار با آهنگی موزون بر دو دست می نشینند، باز بوی سوختگی و باز هوشیاری دردناکی که نشئه کش است. در سکوت به هم نگاه می کنند، برای مدتی، چه می داند چه قدر. صدای خنده ی چند مرد از بیرون و در ورودی ساختمان که حالا چار طاق باز می شود و سیل نوری که به درون دالان می ریزد. همه چیز مثل روز روشن می شود. چشمش به آن غریبه ی درون آینه می افتد، غریبه ای که سالهاست او بوده و نبوده شاید؛ و بعد نگاه می کند به تصویر مردها که حالا کنار غریبه ایستاده اند. همه به یک قد و قامت غریبه اند. می خواهند وارد شیره کش خانه شوند. نگاهش می کنند. در باز می کند و کنار می کشد که داخل شوند. داخل می شوند. داخل می شود.
□ 2:40 PM - ماه مِی
این نامه ی اخیر گنجی تاثیر گذارترین مانیفستی است که بر علیه حاکمیت در سالهای بعد از خرداد هفتاد و شش منتشر شده. بعد از مانیفست جمهوری خواهی دیگر نمی توان به گنجی به چشم یک اصلاح طلب نگاه کرد. او دیگر از خیر اصلاح این نظام گذشته و حالا دارد روباز بازی می کند و یک تنه به جنگ پلشتان رفته است. داشتم پیشنهاد ابلهانه ی درخشان را می خواندم که می گوید باید کروبی و رفسنجانی و عبادی در حمایت از گنجی تحصن کنند. مگر دلیل اصلی محکومیت اولیه گنجی بخاطر افشاگری های او درباره عالی جنابان سرخ پوش و خاکستری که کنایه ای است به رفسنجانی و وزیر وقت او فلاحیان نبود. درخشان یا درک درستی از رابطه منطقی علت و معلول ندارد یا ... «ابلها مردا عدوی تو نیستم انکار تو ام!»... احمد شاملو
□ 2:40 PM - ماه مِی
● یک مقاله
ساسانِ نازنین تحلیل بسیار خوبی از انتخابات و جو مربوط به قبل و بعد انتخابات ارائه داده است. بخوانید.
با هر کسی که در ایران زندگی می کند حرف می زنم تازه متوجه می شوم که چه کسانی به احمدی نژاد رای داده اند و باور کردن این موضوع برایم سخت است. اولویت های مردم در ایران همیشه قابل پیش بینی است اما رفتارها و انتخاب هایشان هیچ وقت قابل پیش بینی نبوده است. اگرچه این بار اولویت شان با انتخاب شان تطابق دارد. اولویت: دشواری های معیشتی طبقه متوسط و زیر متوسط، انتخاب: کاندیدایی که شعارهایش در جهت بهبود وضعیت معیشت عمومی بوده است. نخبه گان سیاسی ایران در خیلی مقاطع از انتخاب ها و تصمیمات مردم در ایران رو دست خورده اند و این نشان از درجه بالای ذهنی بودن و غیر عینی بودن شناخت این نخبگان از مردم است. از طرفی خود مردم هم همیشه از اغلب منتخبین شان رودست خورده اند. و البته این آخری نتیجه ی توده بودن است. مردم ایران هنوز یک توده ی نسبتا یک دست است. هنوز به یک ملت تبدیل نشده است. برای ملت بودن تک تک افراد جامعه باید به درجه ای از فردیت و مدنیت (گفتم مدنیت، این با تمدن فرق دارد. ترا بخدا بعدا یقه ام را نگیرید که به مردم ایران توهین کرده ام) رسیده باشند که استقلال اندیشه ی فردی آنها، آنها را از نخبگان برج عاج نشین بی نیاز سازد.
□ 9:26 AM - ماه مِی
Thursday, June 23, 2005
● عاشقان بی عار
بیا از قیلوله ای بیدار شویم و در آرامش بی خیالمان عشق بازی کنیم و بعد
پای یک فنجان تلخ قهوه ای سوخته به اندوه سرزمینی فکر کنیم که مرا و تو را به خواست خودمان از خود راند . سرزمینی که آزادی را در آن تنها می توان در خیال بافت و از آن شالی ساخت و دور گردن پیچید و خیال کرد فردا روز دیگری است.
□ 10:25 AM - ماه مِی
Friday, June 17, 2005
● یک تک گویی خودمانی
نمی دانم از کجای زندگی بگویم. در این شب تنهایی چیزهای زیادی در این کاسه ی سرم هست که هیچ ربطی به هم ندارند و با این وجود هیچ کدام را نمی توان از آن دیگری تفکیک کرد. جمعه شب است و خیلی ها الان در شرایط و سن و سال من دارند در نایت کلابی جایی می رقصند و می نوشند و آن کار دگر می کنند. اما من در خانه نشسته ام و چشم پنجره ها را کور کرده ام و تلویزیون دارد آخرین تانگو در پاریس را نشان می دهد و من نگاهش نمی کنم که هزار بار دیده ام آنرا و هر پنج دقیقه یک بار سایتهای خبری و روزنامه ها را باز می کنم و کلید ریفرش را می زنم که ببینم انتخابات چه شد و با هر خط خبر دلم هری می افتد یا خوشحال می شوم. بی قرارم و به واقع نمی دانم بی قرار چه. اصلا قراری نبوده که حالا بتوانم بی آن بمانم. اما قرار گویا چیز دیگری است. قرار است یک ماه دیگر بیاید و اینجا پیش من بماند و نمی دانم کیست و نمی داند کی ام من و نمی دانیم که چه در انتظار ماست، عاطفه، دوستی یا دشمنی، ملال و ناهم خوانی یا هم سرایی بلبل های درونمان برای چند صباحی و اعدام یک روح دیگر کنار دیواری در درون هر کداممان.
دیشب خوابی دیدم که صبح دگرگونم کرد، آن گونه دگرگون که با خود عهد کردم دیگر هرگز تا آخر عمر نخواهم خوابید تا گرفتار کابوسی آن گونه نشوم.
-- فیلم آخرین تانگو در پاریس به آن صحنه ی معروف کره رسیده. همان جا که مارلون براندو در حالی که از پشت دارد به ماریا اشنایدر تجاوز می کند مجبورش می کند جملاتی را بعد از او تکرار کند از جمله : Freedom has been assasinated by human disorder --
اوضاع انتخابات هم که مدام در جهات متفاوت نوسان می کند. کروبی به دلیل دخالت شورای نگهبان و اعلام نتایج نادرست از انتخابات اعلام به شرکت در یک کنفرانس مطبوعاتی کرده که البته نشانه ی بسیار خوبی است.
دیروز مطلبی از بنفشه پورزند خواندم که قرار بود مثلا تحلیلی از دلیل حضور شان پن در ایران ارایه بدهد. مطلب چنان نژادپرستانه و شووینیستی بود که بعد از خواندن آن داشتم به زمین و زمان فحش می دادم و به این فکر می کردم که اکثریت ایرانی ها چقدر نژادپرستند. اما درد در اینجاست که این خصیصه ی نژادپرستی در بین روشنفکرها هم فراوان دیده می شود. از صادق خان هدایت گرفته تا همین خانم بنفشه ی پورزند که "مدافع حقوق بشر" و حقوق زنان است و در مقاله اش در جایی خطاب به طرف صحبتش می گوید شما ما را با افغانی ها و عراقی ها اشتباه گرفته اید - نقل به مضمون-
چه شب درازی است این شب و من از ترس دیدن کابوس، بیداری را برگزیده ام. بیست و هشتم خرداد ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و جهار شمسی
□ 11:23 PM - ماه مِی
Wednesday, June 08, 2005
● وطن کجاست
مسخره است. از آخرین سفرم به ایران فقط پنج سال و اندی می گذره اما احساس می کنم بیست سی ساله که ایران رو ندیدم. برای من مفهمومی مثل ملیت و وطن معنای فردی و ما به ازای شخصی نداره. اما دلتنگ چیزی شدم. دقیقا نمی دونم چی. یک جور ویاره انگار. اگرچه می دونم همین که آدم پاش به فرودگاه مهرآباد برسه از همون برخوردهای اول کارمندهای اونجا، از سفرش پشیمون می شه. دلم بیشتر برای یک وضعیت ذهنی خاصی که ده دوازده سال پیش گاهی توی ایران برام ایجاد می شد تنگ شده. هر وقت یک جاهای خاصی می رفتم یا یکی دو نفر خاصی رو ملاقات می کردم اون وضعیت ذهنی و اون حس در درونم فعال می شد. الان دلم برای اون حس تنگ شده. حیف که به این زودی ها نمی تونم برم.
□ 4:42 PM - ماه مِی
Tuesday, May 24, 2005
● نه یک شعر نه یک قصه، فقط یک اتفاق شلخته در زبان
شاعری هست که سالها در درون من زیسته است و از بیرون آمدن خوف دارد. باری این شاعر از درونم سر بر آورد و اینگونه زمزمه کرد:
هر عشق زایشی است دوباره و هر جدایی اعدام روحی است که پای دیوار تفاوت تیرباران می شود
روی صندلیِ تخت مانند دندان پزشک خوابیده بودم. دکتر داروی بی حسی را زده بود که آخرین دندان عقلم را بکشد. داروی بی حسی زمان می خواهد تا اثر کند. دکتر در این فاصله به اتاق دیگری رفته بود و سینی پارچه ای ابزارهایش روی سینه ام مانده بود. آینه ی کوچکش را برداشتم و آنرا به داخل دهان فرو کردم که به درونم نگاهی بیاندازم. قبرستانی دیدم بی انتها با سنگ قبرهایی ردیف شده در کنار هم. روی هر سنگ اسمی نوشته شده بود و یک تاریخ.
□ 11:49 PM - ماه مِی
Monday, May 16, 2005
● در جستجوی تجدد یا گریز از شور عارفانه
صبح یکشنبه ی زیبایی بود و وقتی از خواب بیدار شدم هنوز پوست سر و گردنم می سوخت - روز قبل زیر آفتاب داغ شهر سن دیه گو پنج شش ساعت میان جمعیت گم شده بودیم و به تماشای فستیوال رفته بودیم. علی نازنین برای تمام یکشنبه برنامه ریزی کرده بود. صبح تا عصر سخنرانی دکتر عباس میلانی درباره ی تجدد یا مدرنیته، عصر دیداری کوتاه با چند دوست و شب کنسرت گروه نیاز. به سمت محل سخنرانی راهی شدیم.
میلانی را قبل تر فقط از طریق کتابهایش می شناختم. از سالهای دور بواسطه ترجمه زیبای مرشد و مارگریتا و بعدها معمای هویدا و این دو سه هفته اخیر پیش از آمدنم مشغول خواندن مجموعه مقالاتش در کتاب خرد از دست رفته: باز اندیشی تجدد در ایران. از عکس هایش کمی پیرتر بنظر می رسید. سخنرانی او درباره تجدد در ایران بود. که ارکان رسیدن به تجدد چه هستند و دشمنان و حامیان تجدد کیان اند و این که ایران یک بار در فاصله قرون ده تا دوازه میلادی تجدد را تجربه کرد اما آن جریان به جایی نرسید و عوامل ناکامی آن جریان چه ها بودند. سخنان او بسیار روشنگرانه بود. میلانی شوخ طبعی ملایمی هم دارد. هر وقت صدای زنگ موبایلی شنیده می شد میلانی بطری آبش را دست می گرفت و می نوشید و انگار او در سخنرانی های قبلی هم با این کار اعتراض خود را نشان داده بود. داشت درباره پاردوکس های اجتناب ناپذیر تجدد حرف می زد که صدای زنگ موبایلی به گوش رسید. بطری را برداشت و همه خندیدند و او گفت "این هم یکی از پارادوکس های تجدد. موبایل از یک طرف آدم را به دنیا وصل می کند و از طرفی در موقعیتی این چنینی یک کار گروهی و جمعی را متوقف می کند." می خواستم بلند شوم و بگویم که آقای میلانی این پارادوکس نیست. بلکه مثل خیلی از دیگر نشانه ها و دستآورد های تجدد، ما ایرانی ها استفاده درستش را نمی دانیم. چند دقیقه بعد هم که دوباره صدای موبایل دیگری در آمد میلانی گفت دوستان من همین آلان آب خوردم و تشنه نیستم. بعد میلانی در جایی از صحبت هایش به یک آمار اشاره کرد که برای من و خیلی ها حیرت انگیز بود. او می گفت یک تحقیق در دانشگاه ام.آی.تی. نشان می دهد که ثروتی معادل نه صد میلیارد دلار در حیطه مالکیت یا کنترل ایرانیان مقیم آمریکاست و اینکه با این ثروت چه ها می شود برای کمک به تجدد و تجدد خواهی کرد. و باز با ته مایه طنز به این نکته اشاره کرد که چند صد میلیون دلار از آن ثروت مذکور متعلق به چند چهره ی آشنایی است که او در بین حاضرین جلسه دیده است. بعد از ناهار بسیار لذیذ که گویا دست پخت یک همزبان دوست داشتنی بود – یک آذری بسیار دوست داشتنی و شیرین زبان - نوبت به جلسه پرسش و پاسخ رسید. بیشتر سئوالها یا برای متهم کردن – با نقد اشتباه نشود – میلانی به نوع خاصی طرز فکر بود یا برای کنجکاوی در گذشته سیاسی او. و اغلب سئوال کننده ها که خود استاد دانشگاه بودند یا جراح معروفی بود یا چه و چه بودند، بجای طرح سئوال می رفتند پشت میکروفن و چند دقیقه ای سخنرانی می کردند.
طبق برنامه، شب هم به کنسرت گروه نیاز رفتیم که بسیار زیبا بود. فضای موسیقی این گروه بیشتر عرفانی است با ترکیبی از موسیقی سنتی ایرانی و افغانی و هندی/پاکستانی و در پس زمینه هم صدای یکی دوتا ساز الکترونیکی را می شود شنید. اگر چه من هیچ وقت طرف دار عرفان نبوده ام، به هزار و یک دلیل – که یکی از بهترین دلایلش را میلانی به زیبایی مطرح کرد: این که عرفان بدلیل ذات آن دنیایی اش اصولا با تجدد و مدرنیته در تعارض است – اما هیچ وقت نمی توانم در برابر خلسه ای که در هوای یک محیط عرفانی جاری است مقاومت کنم. مکان تاریک و پژواک سوزناک صدای اعظم علی و سازهای اندوه زده ی گروه نیاز همه ی ما را جلوی صحنه ی اجرا جمع کرده بود و به رقصی سوفیانه وا داشت. رقصی که بجای شور آفرین و شاد بودن، اندوه چند هزار ساله ای را زیر پوست یک یک ما سوزنی کرد که ما را به خلسه ای تاریخی ببرد.
□ 6:05 PM - ماه مِی
Monday, April 25, 2005
● انتظار
جاده خلوت بود. نه موجود زنده ای در آن پر می زد و نه بنی بشری در آن قدم می زد. فقط آفتاب بود و آفتاب. جاده را از دو سر که نگاه می کردی چیزی نمی دیدی مگر گنگی نامعلوم سراب. کسی نمی دانست این جاده از کجا می آید و به کجا می رود. تنها ساکن پنهان شده ی این جاده مورچه خواری بود که سالها در انتظار آمدن مورچه ی مورد علاقه اش پشت تخته سنگی پنهان شده بود. مورچه خوار از ترس دیده شدن و لو رفتن فقط سالی یک بار از پشت تخته سنگ بیرون می آمد که عرض جاده را طی کند و پشت تخته سنگ دیگری در آن سوی جاده پنهان شود. از بخت بدش اما، زمان عبور او از عرض جاده همیشه تلاقی می کرد با زمان عبور تنها اتوبوس جهان گردی آن اطراف، اتوبوسی که فقط سالی یک بار از آن جاده گذر می کرد. و همیشه تا مورچه خوار بینوا بیاید به خود بجنبد، اتوبوس از روی او رد می شد و او را مثل یک برگ کاغذ روی کف داغ و آسفالتی جاده پهن می کرد. مورچه خوار سالها به عشق گیر انداختن مورچه، این انتظار طولانی و آن رنج حقارت بار له شدن را به تن خریده بود. چند میلیون سال گذشت و مورچه خوار به روزهای آخر عمرش رسید. بعد از اینهمه سال بالاخره مورچه خوار یاد گرفت چه وقت از سال، اتوبوس جهان گردی از آنجا رد می شود، دریغ که آن سال، روز عبور اتوبوس جهان گردی درست مصادف شد با آخرین روز زندگی او. مورچه خوار از شدت پیری و از بس که در طول سالیان متمادی زیر چرخ های اتوبوس جهانگردی له شده بود، حالا مثل یک طومار تمام تنش کنار جاده لوله شده بود و فقط سرش از طومار بیرون زده بود. از دور دید که شی ای دارد نزدیک می شود. اول فکر کرد این هم بخشی از سرابی است که بعد از سالیان سال به دیدنش عادت کرده بود. چشم هایش را جمع کرد و با دقت بیشتری که نگاه کرد متوجه شد که آن شی در حال حرکت، همان اتوبوس جهانگردی است که دارد به سمت او نزدیک می شود. خوشحال بود که بالاخره بعد از این همه سال دست اتوبوس را خوانده و دیگر زیر بار گران چرخ های اتوبوس تحقیر و له نخواهد شد. اتوبوس به مورچه خوار که نزدیک شد سرعتش را کم کرد و ایستاد. شیشه سمت راننده آرام آرام تا نیمه پایین آمد اما کسی پشت فرمان دیده نمی شد. مورچه خوار در حالی که داشت آخرین نفس زندگی اش را می کشید سرش را بلند کرد شاید چهره ی راننده اتوبوس جهان گردی را ببیند اما همین حرکت باعث شد مرگ او یک نفس جلو بیافتد و زودتر از موعدی که سرنوشت برایش رقم خورده بود بمیرد. همین که مورچه خوار مرد، شیشه ی سمت چپ راننده بیشتر پایین آمد. مورچه ای با غرور و پوزخندی کاملا مورچه ای، به پیکر بی جان مورچه خوار نگاهی انداخت و دست چپش را روی لبه ی در اتوبوس گذاشت و با لنگی که دور مشت اش پیچده بود شروع کرد به پاک کردن آینه ی بغل. بعد صدایی از توی فضای اتوبوس شنیده شد که خطاب به مسافرهای درون اتوبوس بلند گفت «به سلامتی آقای راننده صلوات» و پشت سر این جمله، صدای گروه بیشماری از مورچه ها شنیده شد که همه با هم گفتند «اللهم صلی علی محمد و آل محمد». صدای ریز و نازک جمعیت مورچه ها که در فضای جاده طنین انداخت، تن مورچه خوار تکان کوچکی خورد و دوباره بی جان شد. گویی جسد مورچه خوار از شدت شوک برای چند لحظه زنده شده بود و بعد از شدت ناباوری و شوکِ مجدد دچار سکته ی قلبی شده بود و دوباره مرده بود.
□ 3:57 PM - ماه مِی
Wednesday, April 06, 2005
● یک قصه: فعلا بدون نام
درست مثل همان وقت ها. همان وقت ها که پنج شنبه شب می شد و من می شدم اسیر شلوغی و بلبشوی خیابان انقلاب و پرسه زدن های بی هدف و گذر ویترین کتاب فروشی ها از مقابل چشم های من و با این حال نگاه نکردن های من و سیل درهم صدای دستفروش ها و موسیقی ترکی و کردی و فارسی و عربی و بوغ ها و عربده های مسافرکش ها و زمزمه های نامفهموم رهگذران و با این حال سکوت کر کننده ای که در کاسه ی سرم جریان داشت. من و آن احساس عدم تعلق به هیچ جا و هیچ کس و هیچ زمان، همه دوباره دارند تکرار می شوند. حالا دوازده سیزده سال بعدتر در یک گوشه ی دیگر دنیا. شلوغی جمعه شب چهار راه یانگ و بلور تورنتو. یانگ را بی هدف به سمت جنوب پیاده گز می کنم، نمی دانم چرا و نمی دانم تا کجا و تا کی. ویترین های سکس شاپ ها و سی دی فروشی ها و صدای کوبش بی امان موسیقی هیپ هاپ و صدای معصوم باب مارلی و نوای آکاردیون مصری و بوی کباب ترکی و عطر آزار دهنده ی ماریجونایی که در مشت جوان سیاه پوستی پنهان شده و این همه هیاهو. و همچنان من و این احساس عدم تعلق. یاد حرف امیلی می افتم که می گفت «تو رو یکی باید رام کنه. تو رو یکی باید پاگیر و پابند کنه. یک جوری زنجیرت کنه به یک نقطه و یک احساس. به یک تعلق. تو رو یکی باید عاشق خودش کنه.» و من همان پوزخند همیشگی را تحویل اش دادم. همان پوزخندی که حالا هم بر صورتم بی دلیل ماسیده. همان پوزخندی که امیلی همیشه از دیدن اش حرص می خورد و آنروز در جواب گفت «آره پوزخند بزن. تو که هیچ کس و هیچ چیز رو هیچ وقت به تخمت هم حساب نمی کنی.» و من با بی تفاوتی شانه بالا انداختم. از دور نگاهم می افتد به سیمون با آن شلوار گشاد و بد قواره ای که خشتکش تا نزدیکی های زانو پایین آمده و زنجیر کلفتی که یک سرش به پل شلوار بند شده و سر دیگرش در جیبی قایم شده. برایم دست تکان می دهد و دندان های سفیدش روی صورت سیاه و خشن اش ردیف می شود. مشتهایمان را با هم تماس می دهیم و دست می دهیم و با صدای زمختش می پرسد «چه خبر سالار». ابرویی بالا می اندازد می گوید «آوردمش. به همون قیمتی که قول داده بود. می گه باندازه ای هست که یک پارتی بیست سی نفره رو کله پا کنه» و انجیل تر و تازه ای را به دستم می دهد. به کتاب بوسه می زنم و با پیشانیم تماسش می دهم «پول رو برات تا یک ساعت دیگه ای-میل می کنم.» مشتم را در مشتش می گیرد و سه بار به روی سینه اش می کوبد «خیالی نیست. می دونم کجا پیدات کنم.» و از هم جدا می شویم. صدای خشن و کر کننده ای از درون حلق اش بیرون می زند و تف بزرگ و سنگینی از میان لبهای کلفت و تیره اش به بیرون پرتاب می شود اما بجای کف سیمانی پیاده رو روی شصت پای برهنه ی مرد رهگذری که شلوار و صندل به پا دارد فرود می آید. «الاغ. ببین چی کار کردی؟» توجه چند رهگذر دیگر به آنها جلب می شود. سیمون که انگار برق از سرش پریده باشد به سمت مرد هجوم می برد و پیش از آنکه مرد فرصت دفاع از خود پیدا کند تیغه ی چاقو را روی گردن خود می بیند «مادر به خطا! می خوای برات تمیزش کنم؟ ترجیح می دی ببرمش یا بتراشمش؟». رهگذرهایی که مکث کرده بودند به سرعت پراکنده می شوند. مرد به سختی نفس می کشد و فقط منتظر فرصتی است که از زیر بار پیکر درشت و سنگین سیمون خلاص شود. برمی گردم و به راهم ادامه می دهم و لای کتاب را باز می کنم. حجمی مکعب شکل در دل کتاب خالی شده و درون آن کسیه ای پلاستیکی جاسازی شده است. چشمم که به پودر سفید رنگ درون کیسه می افتد تازه یادم می آید برای چه به اینجا آمده بودم.
سالهای اول دانشگاه وقتی فیلم هامون به نمایش عمومی در آمد و وقتی برای اولین بار آنرا دیدم از سینما حیرت زده بیرون آمدم. آن موقع و تا سه چهار سال بعد از آن، خیال می کردم هامون بهترین فیلم مهرجویی است. جذبه های کلامی متن فیلم و آشفتگی های شخصیت حمید هامون بعنوان نمادی از مرد روشنفکر ایرانی و جذابیت بازی خسرو شکیبایی و انتظامی در آن فیلم و موسیقی باخ و چشم آذر، عاملی شدند که من آن فیلم را بدون اغراق بیش از پنجاه شصت دفعه در سینماهای مختلف ببینم. حالا که به این موضوع فکر می کنم کمی به سادگی خودم خنده ام می گیرد اگر چه پشیمان نیستم. چه همه آن خامی ها اقتضای سن بود و اقتضای آن شرایط دست و پاگیر سالهای آخر دهه شصت شمسی.
به لطف دوست عزیزی در این یک هفته گذشته مشغول تماشای فیلم هشت و نیمفدریکو فلینی بودم. هشت و نیم، فیلم بسیار دشوار و پیچده ای است. این فیلم به نوعی آینه ای است از زندگی خود فلینی بعنوان یک فیلم ساز. آینه ای که دشواری های کار یک کارگردان و تعهداتش به جامعه را نمایان می کند. در طول فیلم، خیلی جاها به سختی می شود فرق میان واقعیت و رویاهای گویینی - شخصیت اصلی فیلم - را تشخیص داد. چیزی که در زندگی هر انسانی ممکن است رخ بدهد. واقعه ای در زندگی اتفاق می افتد و آن واقعه از شدت زیبایی به رویایی باور نکردنی بدل می شود و یا از شدت زشتی شکل کابوسی هولناک را به خود می گیرد و ذهن آدم، جایی در متن آن واقعه، برای کسری از ثانیه دچار سردگمی می شود که آیا این خواب است یا بیداری. آنجاست که مرز میان رویا و واقعیت محو می شود. فیلم با نمایش یکی از آن خوابها و کابوس های گویینی آغاز می شود. سکانسی که بسیار زیبا و بشکل وحشتناکی پیچیده است. همین طور که فیلم را می دیدم در جای جای فیلم مرتب یاد فیلم هامون می افتادم. هر چه بیشتر از زمان فیلم گذشت بیشتر فهمیدم که مهرجویی چقدر در هامون از هشت و نیم فلینی تاثیر گرفته... مثلا صحنه ی خوابی که هامون در حین غرق شدنش دارد می بیند و اینکه همه چیز خوب و زیباست و همه آدمهای زندگیش سفید پوشیده اند و او را بخشیده اند و همه در حال رقص و پایکوبی اند. عین این صحنه در هشت و نیم هم هست. جایی که همه دست اندر کاران فیلم گویینی و همه زنهای زندگیش سفید پوشیده اند و همه چهره ای خندان به صورت دارند... یا آنجا که هامون برای به وام گرفتن تفنگ شکاری به خانه پدری اش می رود و وقتی متوجه می شود که مادر بزرگش هنوز زنده است برای دیدن او به طبقه بالا می رود و در حالی که خدمتکار خانه دارد مادر بزرگ را می شوید ما و هامون، سایه ی پیرزن و خدمتکار را از پشت پرده ای سفید می بینیم و صدای مادر بزرگ را می شنویم که دارد برای هامون غم خواری می کند و ناله سر می دهد. در هشت و نیم صحنه ای هست که گویینی به حمام سونای عمومی رفته و آنجا او را صدا می زنند که فلان شخصیت بزرگ مذهبی آماده دیدار با اوست و وقتی گویینی به دیدن او می رود سایه ی آن پیر مرد روحانی را می بینیم که دارد از پشت پرده ای سفید - که فکر می کنم نمادی از سینما و پرده ی نقره است - با گویینی حرف می زند.
در ادامه ی همان سکانس دیدار هامون از خانه پدری، وقتی هامون برای پیدا کردن تفنگ شکاری به زیر زمین می رود و چشمش به عکس های قدیمی خانوادگی می افتد یاد خاطره ای از دوران کودکیش می افتد که با خواهرها و برادرهایش دست به یکی می کنند و او خودش را در حوض آب می اندازد و چند ثانیه زیر آب پنهان می شود تا مادر بزرگ پیر را بترساند. در فیلم هشت و نیم هم گویینی در جایی به یاد روزهای کودکی اش می افتد که در آن روزها چطور سر به سر مادر بزرگ پیرش می گذاشته و مادر بزرگ نفرینش می کرده، درست مثل مادر بزرگ هامون در همان صحنه خفه شدن در حوض که به حالت گریه و شکوه به هامون می گوید «...تو که منو کشتی...». یا حضور کوتوله ای سفید پوش در آخرین سکانس هشت و نیم که سه نوازنده دیگر را رهبری می کند - که گویا نمادی از کوچک بودن و عدم بلوغ گویینی یا بعبارتی خود فلینی است و اینکه او نیز آنگونه که همه ی جهان از او انتظار داشته پاسخ همه ی پرسش های زندگی را نیافته. درست مثل حضور کوتوله های سفید پوش صحنه ی خواب آخرین هامون که تقریبا. اگر چه در فیلم هامون کوتوله ها حضورشان در همه ی خوابها و کابوس های هامون دیده می شد. آن دوران که درگیر فیلم هامون شده بودم، جایی شنیدم که در فرهنگ فرانسوی ها خرافه / اسطوره ای وجود دارد که می گوید اگر کسی در خواب آدم کوتوله ای ببیند به این معنی است که معشوق اش به او خیانت کرده است که برای مقصود مورد نظر مهرجویی در فیلم هامون بسیار هم خوانی دارد. و چه بسا شباهت های بسیار دیگری هم در این دو فیلم بوده که از چشم نه چندان تیز بین من جا افتاده است. هامون مهرجویی سالها پیش لطفش را برایم از دست داد. اما با دیدن فیلم هشت و نیم فلینی، شباهت های وصله پینه شده ی هامون با هشت و نیم، بیشتر توی ذوقم زد. ابدا قصد ندارم مهرجویی را متهم به تقلید کنم یا هر چیز دیگر. برای آنکه واقعا نمی دانم در سینما مرز میان تقلید و تاثیر گرفتن کجاست و چگونه تعیین می شود.
دانشگاه NYU نیویورک که یکی از معتبر ترین دانشگاه های سینمایی آمریکاست گویا از فیلم های فلینی به عنوان ماده ی درسی استفاده می کند، بخصوص همین فیلم هشت و نیم. مجموعه دی وی دی که دوستم امیر یک نسخه از آن را دارد علاوه بر فیلم، حاوی گفتگوها و تفسیرهای بسیار مفید و آکادمیکی است که به درک بهتر فیلم کمک می کند. اگر در آینده مجالی داشته باشم، می خواهم بخشی از آن تفسیرها و نقدها را اینجا برای آنها که علاقه مندند ترجمه کنم.
□ 11:53 PM - ماه مِی
Monday, March 14, 2005
● یک قصه: راوی - اول شخص تنها
لب تخت نشسته بود. برهنه و متفکر. از توی آشپرخانه وانمود می کردم که دارم صبحانه را آماده می کنم اما می توانستم ببینمش . با آن پستانهای خوش تراش که مثل دو کبوتر بی تاب و جوان روی سینه اش نشسته بودند و از فرط زیبایی نفس آدم را بند می آوردند. یاد توصیف شاملو افتادم. می خواست حمام بگیرد اما انگار منتظر چیزی بود یا می خواست